ثروتمندترین افراد

پاسخ برندگان “ثروتمندترین افراد هر کسب و کار”(قسمت اول)

این بار نیز نتوانستیم فقط یک نفر را بعنوان برنده در نظر بگیریم!

۲ نفر از عزیزان برنده شدند که کیف پول هر کدام از برندگان عزیز مبلغ ۵۰۰۰۰۰ تومان برای خرید محصولات در سایت گروه تحقیقاتی عباس منش شارژ می گردد.

برندگان مسابقه ثروتمندترین افراد هر کسب و کار چه کارهایی انجام می دهند(قسمت دوم)

ufhs uhrg

Hamid HRT

برنده شدن در این مسابقه را به شما تبریک می گوییم!! و اما مهم تر از همه چیز، منتظر خبرهای خوبی از شما هستیم. منتظریم تا نام شما را در لیست ثروتمندترین افراد، ببینیم!!!

 

نکته مهم

لطفا پیام تبریک یا هر پیامِ دیگری برای دوستان برنده تان را  در قسمت نظرات این صفحه بنویسید!!!

از نظرات ارزنده این دوستان نیز صمیمانه سپاس گزاریم!

باور کنید که در هر کدام از این نظرات، درس های زیادی برای آموختن وجود دارد:

مهناز قمری، علی یعقوبی، keyvan nami، آرزو شریفی، محمدحسین پیش بین، احسان تمیز، سید احمد حسینی، ناصر ناصر، رضا عطارروشن، اسماعیل مشهدی، علیرضا سهرابی، احمدرضا کریمیان، آرش وکیلی، solmaz skandarlou،امین حمیدی کیوان، امیرحسین یزدآبادی، خسرو روشن، حمیدرضا محمدی، سامان اِقراری، سید محمد افخم، علیرضا ارجمند،محمد فراهانی، زاگرس قبادی، مرتضی رستمی، اناهیتا جم، حمد مهدی، سید امیر اکبری راد، علیرضا حسن زاده، ملیحه پورنامداری، مجید اسماعیلی راد، حسن علیزاده، حمید، جعفری، رضا عطارروشن، میلاد عیلامی نژاد، رامین صفاجو، رضا تفرشی، حمیدرضا خالقی، اکرم ستار ، Yarandish ،سیدمحمدجواد بلندی

پاسخ جناب ufhs uhrg برنده این مسابقه

بنام خدا

ابتدا با تشکر از جناب آقای عباس منش و گروه تحقیقاتی ایشان.

و بعد با آرزوی موفقیت و پیشرفت برای همه دوستان عزیز.

سؤال این مرتبه استاد عزیز موضوعی است که سال‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بود و بارها و بارها به آن اندیشیده‌ام و از دیگران در این خصوص پرس و جو کرده‌ام.

از زمان مطرح شدن این سؤال توسط استاد گرامی من بارها به سایت مراجعه کرده‌ام ولی اظهار نظر کردن را به بعد موکول کردم تا بتوانم پس از تحقیق کافی در این زمینه اظهار نظر کنم.

پس با افراد زیادی صحبت کردم و با چند نفر از این افراد موفق مصاحبه کردم و حتی چند نفر از ایشان را در روزهای بعد قرار مصاحبه گذاشتم

افراد موفق و ثروتمند در اطراف ما خیلی زیادند. تقریباً در هر شغل و حرفه افراد موفق یافت می‌شوند.

در هر مرکز خرید و هر بازار چند نفر هستند که مراتب موفقیت را یک به یک طی می‌کنند.

در هر شهرک صنعتی شما چند نمونه از کارخانجات موفق را خواهید یافت.

و در هر شهری افرادی یافت می‌شوند که روز به روز بر ثروت بی شمار آن‌ها بی حد و اندازه افزوده می‌گردد.

از بعضی شرکت‌ها و افراد چون دیجی کالا، مجموعه املاک دلتا، احد عظیم زاده، شرکت ساختمانی کیسون، آیس پک، چلوکباب البرز و نظایر آن‌ها که بر همگان شناخته شده‌اند و شهرت ملی دارند و بارها و بارها در مورد موفقیت آن‌ها گفته‌ایم و شنیده‌ایم که بگذریم، نمونه‌های در دسترس تر و پیش چشم تر هم فراوان‌اند.

ساندویج زیتون در منطقه صادقیه کوچه اسدی، حلیم فروشی احسان در خی‌ایان اختیاریه، جلوبندی سازی خیابان پدر ثانی، تنطیم موتور و باطری سازی خیابان معلم، کله پاچه بره سفید در خیابان ستارخان، کبابی شاطر عباس در چهارراه پارک وی، مرکز تجاری پالادیوم همه نمونه‌هایی هستند که در وهله ای از زمان ما را از این طرف شهر به‌سوی خود کشیده‌اند و ساعت‌ها به انتظار نشانده‌اند تا از خدمات آن‌ها بهره ببریم.

در دیگر شهرها هم از این افراد فراوان یافت می‌شود.

آبمیوه رضا در ابتدای خیابان امام خمینی مشهد، بریانی فروشی بازار اصفهان، باقلوا فروشی معروف شیراز و …. همه و همه اصناف موفقی هستند که شهرتشان از شهر و منطقه خود فرا تر رفتع است.

اما چیست رمز موفقیت این افراد؟
از گفته های مردم آنهایی را که با کینه و بخل و حسد همراه است و آنهایی را که به شانس و اقبال یا جادو و جنبل منتسب می گردد را که کنار بگذاریم، به دسته ای از صفات درباره رمز موفقیت این افراد می رسیم که ویژگی های فردی موسس آن و یا خصوصیات محل و نوع شغل آنها است.
ولی پس از آن در صحبت ایشان به پاره ای دلایل می رسیم که معمولا برای همه این افراد ذکر می شود.
– کیفیت فوق العاده محصول.
– قیمت مناسب.
– اخلاق خوب و خوش رویی.
– مهارت در حرفه.
– توکل.
– صداقت.
– مردم داری.
– پشتکار و سعی زیاد.
– بهره مندی از افراد مجرب و کاردان.

البته همه‌ی این موارد دلایلی برای موفقیت حرفه و شغل این افراد می‌باشد.

ولی کمتر کسی به مسائلی دقیق تر می‌اندیشد:

– اعتماد به نفس.

– عزت نفس و توانمندی.

– قائل بودن به ارزش ویژه برای خود و مشتریان.

– عشق به کار.

– ایمان به قدرت خود و پروردگار.

– نو آوری و داشتن ایده جدید.

– خلاقیت.

– مطالعه و تحقیق و تفکر در پیشبرد فعالیت و بر طرف کردن هر مشکلی در اسرع وقت.

– درک نیاز مشتری.

– همزاد پنداری با مشتری.

– دادن اطلاعات به مشتری و راهنمایی ایشان.

– احترام به مشتری.

– مدیریت اجرایی صحیح.

– تصمیم گیری فاطع و سریع.

– سرمایه گذاری روی چیزهایی که از نظر دیگران ارزش سرمایه کذاری ندارند.

– اقدام کردن و شجاعت در عمل.

– عدم نا امیدی و صبر در کار و تلاش در حل مشکلات.

– داشتن رویه‌ها و قوانین مشخص.

– انتخاب دقیق همکاران و پس از آن اعتماد به ایشان و سپردن کار و مسئولیت به آن‌ها.

– رهبری قدرتمند افراد مجموعه.

– ایجاد فضای صمیمانه.

– بخشش.

– نوکل.

– نترسیدن و شجاعت.

– هرگز “نمی‌شود” نگفتن.

– شادی.

– احساس خوب داشتن.

آری.

همه‌ی این‌ها دلایلی هستند که این افراد و دیگران درباره موفقیت آن‌ها می‌شمارند.

ولی چیزی که در گفتار تک تک آن‌ها یافت می‌شود و شاید دلیل اصلی موفقیت و موتور محرک تمام این دلایل است، پس از عشق و علاقه، آگاهی و شناخت دقیق هدف و اقدام، اطمینان و باور موفقیت است.

وجود این باور باعث آرامش، اعتماد به نفس، و عزت نفسی می‌گردد که زمینه را برای مطالعه و شناخت و تلاش و کوشش و نهایتاً موفقیت فراهم می‌نماید.

در اینجا از کلیه عزیزانی که با صبر و تحمل مطالب طولانی و جسته و گریخته‌ام را مطالعه کردند سپاس گزاری می‌نمایم و به خاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی می‌کنم.

مطالب فوق حاصل پرس و جو و مصاحبه با افراد مختلف و صد البته مصاحبه با چند تن از افراد موفق بود.

اینجانب به دلیل مصادف شدن با ایام سوگواری قادر به صحبت با دو تن از افرادی که در برنامه خود داشتم نشدم که برای فردا و پس فردا با ایشان قرار مصاحبه دارم و چنانچه نکات حائز اهمیتی بیابم اضافه خواهم نمود.

در پایان مایلم یکی دیگر از افراد موفق در حرفه خودش را که بسیار مایلم باز هم با ایشان از نزدیک صحبت کنم را معرفی نمایم.

فرد مذکور در زمینه آموزش فعالیت می‌کند و با وجودی که در چند سال اخیر افراد بسیاری با داعیه‌ی بهترین بودن در همان موضوع آموزشی شروع به فعالیت کرده‌اند همواره با باور موفقیت که دارد برترین و ویژه‌ترین آموزش‌ها را ارائه می‌کند و همیشه قبل از احساس نیاز تغییر موضع داده و گوی رقابت را از دیگران ربوده است.

بنده تمامی صفات لازم برای موفقیت را در ایشان به عینیت دیده‌ام و در اینجا کمال تشکر و قدردانی خود را از ایشان دارم که با سعی و تلاش خود آموزش‌های لازم را جهت موفقیت و پیشرفت در دسترس این حقیر و سایر هوادارانشان قرار می‌دهند.

با سپاس و قدر شناسی از زحمات استاد ارجمند جناب عباس منش عزیز و گرامی.

ارادتمند همگی

عاقل

پاسخ جناب Hamid HRT، برنده این مسابقه

سلام

من تصمیم گرفتم در مورد سوالی که حسین آقا فرمودند آنچه که دارم می‌بینم وتجربه می‌کنم را بنویسم.

من حمید هستم، یک پسر ۱۸ ساله و فعلاً به طور موقت دریک موبایل فروشی کار می‌کنم.

صاحب فروشگاه موبایل فروشی که من در آن کارمیکنم، اسمش حسین است. حسین قبلاً با دوستش به نام احمد در یک موبایل فروشی باهم کار می‌کردند و شریک بودند ودرآمدی که به دست می‌آوردند بین خودشون تقسیم می‌کردند. همان طور که میدانید رشته موبایل همانند رشته کامپیوتر به دوزیر رشته سخت افزار ونرم افزار تقسیم می‌شود. حسین در سخت افزار موبایل تخصص دارد واحمد در نرم افزار.

بنا به دلایلی حسین تصمیم می‌گیرد که از احمد جداشود ویک مغازه موبایلی مستقل برای خود بزند و برای خودش کسب در آمد کند که البته توان مالی‌اش اجازه این کار را به او نمی‌دهد و او مجبور می‌شود در زدن مغازه با یک نفر دیگر به نام محمد شریک شود.

حسین با کمک شریک خود توانست موبایلی را بزند وجدا از احمد کار کند. موبایل فروشی حسین تقریباً ده متر با موبایل فروشی احمد فاصله دارد و هر دو مغازه در یک طرف خیابان هستند و فاصله ای بسیار کمی باهم دارند.

من به عنوان فروشنده تصمیم گرفتم که برای حسین کار کنم. ظرف یک ماهی که در موبایلی حسین بودم، تفاوت بسیاری در میزان کسب درآمد حسین با احمد دیدم. با اینکه احمد موبایلی‌اش تقریباً یک سوم موبایلی حسین است ودید کمتری نسبت به موبایلی حسین داردوبا اینکه احمد خیلی کم تبلیغ می‌کند ولی میزان کسب درآمد احمد، حداقل می‌توانم بگویم چهار برابر بیشتر از حسین است. البته این را هم بگویم که احمد درآمدش با موبایلی‌هایی که در آن خیابان و درهمان مسیر هستند به غیر از موبایل حسین، بسیار متفاوت است و بهتر اززآنها کسب درآمد می‌کند.

بنا به گفته آقای عباسمنش دلیل اینکه افراد از یک شغل یکسان درآمد متفاوت می‌گیرند را تا حدودی تفاوت در باورهایشان میدانم با اینکه به طور یقین به آن اطمینان ندارم، شاید به خاطر این است که من به اندازه کافی قوانین را درک نکردم.

من تصمیم گرفتم چندتا ازمهم ترین دلایلی که ازخود حسین و افراد مختلف شنیدم وحتی خودم هم با بعضی ازآنها موافقم درمورد اینکه چرا احمد درآمدش بیشتر از حسین است را بنویسم ودرموردش بحث کنم.

۱٫موبایلی احمد جا افتاده است و مشتری‌های خودش را دارد ولی حسین تازه موبایلی زده وباید جذب مشتری کند و تبلیغات کند.

۲٫ در شغل موبایل نرم افزار بیشتر از سخت افزار درآمد دارد وچون احمد یک نرم افزار کار نخبه است درآمدش بیشتر است

۳٫احمد تجربه بیشتری نسبت به حسین دارد

۴٫احمد برخورد بهتری از حسین نسبت به مشتری‌ها دارد.

۵٫احمد قدرت زبان خوبی دارد وجوری حرف میزند که مشتری را جذب خود کند ولی حسین اینجور نیست

۶٫ احمد اجناس خود را بیشتر از حسین می‌فروشد مثلاً احمدیک کیف موبایل را ۲۰ هزار تومان می‌فروشد ولی حسین ۱۵ هزار تومان

۷٫چون موبایلی حسین نزدیک موبایلی احمد است و با توجه اینکه احمد فروشنده خوبی هست مشتری‌ها بیشتر به طرف احمد جذب می‌شوند.

۸٫احمد این توانایی رادارد که درست می‌فهمد مشتری چه مشکلی دارد و یا چه چیزی می‌خواهد و لی حسین این جور نیست

۹٫احمد اعتماد به نفس بهتری نسبت به حسین دارد

۱۰٫احمد راحت درخواست می‌کند ولی حسین اینجور نیست

و دلایل دیگر……

من روی این موضوع خیلی فکر کردم و جدا از دلایلی که نوشتم فکر می‌کنم احمد باورهایی دارد که اورا موفق کرده

یه روز خواستم باورهای آور بسنجم و بفهمم چه فکری و چه باوری در مورد موبایل دارد که اورا موفق تر از بقیه کرده.

ازش پرسیدم که احمد تو چجوری فکر می‌کنی و چجوری تونستی نسبت به بقیه بهتر عملی کنی واو اینجوری پاسخ داد:

حمید از وقتی که وارد این کار شدم تصمیم گرفتم تمام نیروم بزارم روی این کار و یک سافی برای مغزم گزاشتم که مطالب بییهوده وآشغال را به ذهنم راه ندم و فقط توجه را بزارم روی اینکه توانایی خودم را افزایش در موبایل افزایش بدهم. من هم مثل حسین کمی از سخت افزار را بلد بودم واگر وقت میزاشتم میتونستم حتی تعمیرات سخت افزار را هم انجام بدم ولی تصمیم گرفتم که تمام انرژی خودم رابزارم روی نرم افزار و در این کار یک نخبه بشم. من هروقت که مشتری ندارم و بیکارم وقت خودم را هدر نمی‌دهم ودر اینترنت به دنبال مطالب جدید موبایل می‌گردم وسعی می‌کنم هروز حداقل یک مطلب جدید یاد بگیرم

با اینکه من میدونم هیچ انسانی نیست روی کره‌ی زمین که همه‌ی باورهایش صحیح باشد واینم میدونم احمد هم باورهای منفی هم دارد یادمه یک روز به من گفت اگر میخوای موفق بشی درس نخون و برو سربازی وبعدش بچسب به یک کار و از اون کار کسب درآمد کن چون عقیده داشت که کسانی که درس میخونند و وارد بازار کار می‌شوند درآمد خوبی نداردند واگر هم داشته باشند سال‌ها طول میکشه تا به اون درآممد برسند.

با وجود این باورهای غلطی که احمد دارد اما باورهایی راهم در زمینه موبایل دارد که می‌تواند اورا ثروتمندتر کند و جالب اینجاست که هروز ایده‌های بهتری برای موفقیت دراین شغل به ذهنش می‌رسد وبه تازگی تصمیم گرفته که کارخودرا گسترش داده وحتی یک فروشگاه اینترنتی موبایل از طریق یک سایت بزند و از اونجا هم کسب درآمد کند.

امیدوارم این مطلب مفید واقع شده باشه

با آرزوی خوشبختی برای همه‌ی دوستان

نظرات برتر دیگر دوستان:

مهناز قمری

با سلام

در شهر من چندین شغل که بیشتر از هم نظر من را به خود جلب کرده و چند نمونه موردی آن را چندین بار با خود آن شغل‌های مشابه مقایسه کرده‌ام که بسیار بین آن‌ها تفاوت بوده این است: اول از همه یک شیرینی فروشی بسیار معروف است در شهر من که به لحاظ موقعیتی از نظر مکانی در خیابان اصلی شهر نیست. اما به جرات می‌توان گفت که ۹۵% مردم شهر چه در مراسم‌های خاص چه روزهای معمولی (چه عید چه غیر عید) مشتری ثابت این شیرینی فروشی هستند و ۵% مابقی یا به لحاظ رفت آمدی و یا لحاظ عجله بودن کار نتوانستن از این شیرینی فروشی خرید کنند. در صورتی که در همان اطراف چندین شیرینی فروشی وجود دارد. که همه تقریباً خلوت هستند اما مردم برای خرید از این شیرینی فروشی کوچک صف می‌کشند.

وقتی برای خرید وارد شیرینی فروشی می‌شویم و با صاحب شیرینی فروشی برخورد می‌کنیم با کوهی از باور به لحاظ موفقعیت در این کار و بهترین بودن و ایمان به توانایی و کار گروهی خود می‌توان دلیل موفقیت و متفاوت بودن او را با بقیه هم صنفی‌های خود دانست. و دلیل دیگر موفقعیت خود را جلب اعتماد مشتری روابط عموی بالا و کیفیفت بالای محصولات خود و رفتا درست پرسنل خود با مشتریان می‌داند. او شخصی بسیار صبور و متمرکز در کار و مدیریت خود است.

دومین شغل مربوطه یک بوتیک دار در شهر من است. او به لحاظ سنی فردی بسیار جوان و صبور و با پشتکار بالا و با باوری بسیار بسیار بالا تر از هم صنفی‌های خود به این لحظ که او باور دارد که هیچ کس در نه در این شهر بلکه در شهرهای بسیار بزرگ مانند تهران و اصفهان و … نمی‌تواند کار او و فروش او را داشته باشد. او توانسته در این مدت زمان کم اعتماد مردم شهر را به خود جلب کند تا جای که باورهای خود را نسبت به شغل خودش به مردم به صورت واقعی منتقل کند. او برعکس تمام هم صنفی کاری خود به لحاظ هزینه خرید لباس و سرمایه گذاری در این شغل تمام فروش لباس‌های خود را از طریق چند آلبوم انجام می‌دهد و بالاترین فروش شهر را دارد و مردم همه به او به لحاظ سلیقه و کیفیت بالایی محصولات او ایمان و اعتماد دارند و خود نیز ایمان دارد که اعتماد مردم اعتبار اوست.

همان گونه که گفتم در شهر من چندین شغل دیگر با همین شرایط نیز وجود دارد که دلیل بزرگ موفقعیت آن‌ها:

۱- باور بسیار بالا به شغلاشان و استعدادهایشان دارند

۲- ایمان به اینکه در این شغل بهترین هستند و بهترین خواهند ماند.

۳- صبور بودن و بردباری و مسئولیت پذیر بودن در شغلاشان است.

۴- جلب اعتماد تمام مشریانشان چه آن‌های که از زمان شروع کار همراهشان بودند و چه آن‌هایی که از طریق دیگران به آن‌ها آشناشدن.

۵- آن‌ها همگی آهسته و پیوسته به این موقعیت و اعتبار دست یافته‌اند که این خود باعث متخصص شدن در شغلاشان می‌شود.

همگیه این‌ها گفته‌های خود افراد موفق شهر من هستند. آن‌ها خود نیز به تمام این‌ها ایمان دارند

  1. علی یعقوبی

با سلام به دوستان خوب و همیشگی‌ام و سلام و آرزوی موفقیت بیشتر برای گروه تحقیقاتی عباس منش

افرادی را در شهر و یا محله خود پیدا کنید که درآمدشان بسیار بیشتر از دیگران در همان شغل می‌باشد و دلیل آن را با جزئیات کامل بنویسید.

از استاد عزیزم اجازه میخوام تا در مورد یکی از دوستان عالی که البته تا چند ماه پیش از مشتریان من بودن و من ایشان را فقط به یک دلیل یعنی قرار گرفتن من در فرکانسی از جهان که دقیقاً این شخص درش قرار داشت، پیدایش کنم و از اون موقع تا الان که شاید ۴ ماه بیشتر نباشد جزء صمیمی‌ترین دوستان خودم بدونم.

اسمش سیروس و هم سن خودمه یعنی ۲۸ سال ولی آدم فوق العاده موفق و اکتیوی هست. شغلش مهندس و طراح ساختمان و مهم‌تر از آن یک معدندار و معدن شناس حرفه ای می‌باشد. معادن مس، روی، سرب، عقیق و …. از صفر شروع کرده و در حال حاضر دارای سرمایه ۶۰ میلیارد تومنی می‌باشد. وقتی که در مسیر دفترش برای کارشناسی خرید کولر گازی می‌رفتیم سر صحبت باهاشو باز کردم و خودشو و شغلشو به من معرفی کرد و من اولش باورم نمی‌شد که شخصی با این سن مجموعه به این بزرگی و این همه سرمایه داشته باشه و دائماً توی مسیر به خودم می‌گفتم علی مواظب باش هر جور شده چک و پولتو اول کار ازش بگیر و چکهاشو استعلام کن که احتمالاً آدم کلاهبرداری باشه و بخواد با این حرف‌ها تیغت بزنه. وقتی به دفترش رسیدم و مجموعه کاری اونو دیدم کمی شکم کم شد ولی بازم می‌گفتم که شاید دفتر کسی دیگه باشه و از اینجور فکرها. خلاصه من باهاش معامله کردم ولی با هر بار تماس، بیشتر مجذوبش می‌شدم. من یادمه استاد در یکی از فایلهاش می‌گفت: “دوست من کاری که من انجام دادم و به من کمک کرد این بود که دنبال الگوهایی می‌رفتم که تونسته بودن با دست خالی، با جیب خالی، با توکل به الله به موفقیت‌های بزرگی برسند. هر چقدر این الگوهارو با چشم ببینی بیشتر باور می‌کنی” و این دقیقاً همونی شد که استاد فرمودند. وقتی من از سیروس درخواست کردم که میخوام گاهی بهت سر بزنم و از موفقیتهات و نگرشت برام صحبت کنی، با کمال میل قبول کرد و باور کنید از اون روز تا الان بسیار چیزی ازش یاد گرفتم و برام شده یک دوست بسیار بسیار صمیمی. میخوام کمی از نگرش‌ها و دلایل موفقیت اونو برای شما بازگو کنم. من نگرش‌های اونو بدون کمترین خجالتی حتی در روبروی خودش یادداشت می‌کنم و اونهارو الان دارم.

ازش پرسیدم تو چطور اینقدر در کار خودت موفق شدی؟ و جوابی که اون داد: من روزی ۴ ساعت بیشتر نمی‌خوابم و دائم در حال مطالعه و بررسی هستم. حتی مطالب خارجی که بسیار بهش علاقه دارم و میدونم به کارم میاد از سر ذوق اونهارو ترجمه می‌کنم تا بخونمش. مطالعه من فوق العاده بالاست و مطالعات بین المللی زیادی دارم که این به من خیلی کمک میکنه. اطلاعات مربوط به معدن زیادی به خاطر مطالعاتم دارم و وقتی میخوام به شخصی اطلاعات مربوط به معدنو بدم که آیا در فلان منطقه مثلاً مس موجود هست و ارزش زدن معدن دارد یا نه بخوبی از عهده این کار بر میام. من از قبل مشخص کردم که کجاهای ایران مس داریم و پیشنهادهای خوبی می‌دادم و خوشبختانه ریسک‌های خوبی می‌کردم. می‌گفت من اعتماد به نفس بالایی دارم و این در همه زمینه‌ها به من کمک میکنه و سعی می‌کنم جایی کم نیارم. داستانی از یک معامله معدن در امارات برایم تعریف کرد که مصداق همین موضوعه. من رفته بودم امارات برای بستن یک قرارداد. شخصی که می‌خواستم باهاش قرارداد ببندم ازمن سوالی پرسید و جوری این سوالو مطرح کرد که می‌خواست تو ذوقم بزنه و کوچکم کنه در عوض در جواب سوالش گفتم که ما باید بدونیم کیفیت کار شما چجوریه و این برای ما خیلی مهمه. همین جمله باعث شد که طرف مقابل رنگ عوض کنه و رزومه کاری خودشو رو کنه و بدین شکل قرارداد بسته شد. یعنی در این لحظه اعتماد به نفس نقش اصلیو بازی کرد و معامله می‌رفت که به شکست بخوره اما با جمله ای برگشت و من سود خوبی از این معامله گیرم اومد. یکی از ایده‌هایی که داشتم تا بازار معدنو دست بگیرم این بود که با کارگزاران فروش معدن (کانال‌ها) قرارداد پورسانت می‌بستم که در ازای معرفی به من، ۱۵ الی ۲۰ درصد از سودمو بهشون بدم و بدون قید و شرط و طی یک نسخه قرارداد بهشون می‌دادم و اگر کسی می‌خواست باهاشون معامله کنه سریعاً منو معرفی می‌کردن و بی دردسر پورسانتشونو می‌گرفتن وکاری که تا آن زمان هیچ کس نکرده بود من کردم. رزومه خوب بهتر از رزومه بزرگه، یعنی من مشتری‌هایی که ازم راضی بودن شماره هاشونو به عنوان رزومه می‌دادم هر چند که همیشه در همه کاره‌ام رضایت مشتری را جلب می‌کنم حتی اگر ضرر کنم. حرف اول من هیچ وقت تا آخر کار تغییر نمیکنه.

ازش پرسیدم چجوری توی کارم و حرفه‌ام ایده‌های جدیدی که تا حالا کسی بهش پی نبرده پیدا کنم و جواب داد: ایده زمانی ایجاد میشه که تو عیب‌ها و خوبی‌های کارو بدونی و بخواهی تغییری ایجاد کنی. یعنی بگرد مشکلات کارو پیدا کن. برو ساختمان‌های آپارتمان نشین و اگر اونجا آشنا داری از اونها بپرس اونجا چه عیب‌هایی داره، چه مشکلاتی داره و تو برای اون مشکلات ایده بگذار. هر کجا میری و به هر ساختمانی نگاه می‌کنی به کار تخصصی خودت نگاه کن. به کولرش که آیا درست نصب شده و آیا ظرفیتش برای چنین متراژی کافی هست؟ عیبهارو پیدا کن، ظرفیتهارو لمس کن تا به تجربیاتت اضافه بشه.

ازش پرسیدم چجوری در این بازار کار کنم وقتی همه به فلانی که پیر بازاره و بهش اعتماد دارن؟ گفت بهش اعتماد دارن چون میگن تجربه‌اش بیشتره. تو باید کاری کنی که بقیه به حرفت اطمینان کنن. وقتی ببینند تخصصت بالاست و مثلاً با یک نگاه کردن به کار، عیب‌های اونو در میاری و حتی به طرف یک پیشنهاد خوب میدی، براحتی به سمتت میان (یعنی تو باورهای محکمی داری).

سؤال کردم چجوری با این سن کم دارای سرمایه ۶۰ میلیارد تومنی هستی؟ و جواب داد: در سال ۸۹ که دلار به ۴ برابر قیمت خودش رسید، من قبل از آن نوسانات بازارو از سال ۷۹ تا ۸۹ مورد بررسی قرار دادم و متوجه شدم که با این روند احتمال افزایش قیمت دلار بزودی اتفاق میفته و با ۵ میلیارد تومنی که تبدیل به دلار کرده بودم اونو رسوندم به ۲۰ میلیارد تومان. در ضمن بررسی خوبی هم روی بازار آلومنیوم داشتم و دقیقاً متوجه نوسانات احتمالی اون شدم و با ریسکی که میدونستم ریسک خوبی هست شروع کردم به خرید آلومنیوم و با اینکه دیگران منو مسخره می‌کردن باز هم حدسم درست بود و سود خوبی در این مورد داشتم.

چند راهکار و توصیه از او: نیازی نیست فعلاً مغازه خوب بگیری، بگذار اینقدر رشد کنی و حرفه ای بشی که نیاز به یک مغازه خوب داشته باشی. تا میتونی توی کار خودت با حرفه ای‌ها داد و ستد کن که بهتره. چون اونها نسبت به افراد معمولی بیشتر به سمتت میان. یعنی سعی کن اطلاعات ریز و درشت در مورد کارت و محصولت داشته باشی تا کم نیاری و پی به علمت ببرن و عاشقت بشن. یکی از دیدگاه‌های اون آینه که می‌گفت تا میتونی در کارت صنفی کار کن، یعنی وقتی پروژه ای می‌گیری و در اون ساختمان گچکار و برقکار و سنگکارو … هست باهاشون دوست و رفیق شو و شمارشونو بگیر و شمارتو براشون بفرست. چون همین‌ها بعداً برات کار پیدا میکنن. سعی کن نقشه‌هایی که بهت میدن و حتی اگر اون نقشه آماده هست (مثلاً نقشه تاسیسات کشیده شده) شما هم یک ایده بهره وری بهتری داشته باشی که هم در هزینه‌ها صرفه جویی میکنه و هم راندمان بالاتری داره و اونو در موقع مناسب رو کن. روی کار خودت حرفه ای باش و مطالعه تخصصی زیادی روی کارت و سیستم‌ها داشته باش و معایب و مزایای هر کدومو بلد باش. اینجوری بهت اطمینان میکنن و قبل از اینکه بخواد تصمیمی در مورد خرید خودش بکنه تو بهترین پیشنهادو بهش بده (باز هم نقش باورها).

شخصیت و باورهای سیروس از نگاه من: فوق العاده آدم خستگی ناپذیر و اکتیوی هست و با اینکه در نقاط مختلف کشور و خارج از کشور معدن داره، با عشق و علاقه خاصی همه کارهاشو حتی کارهای ساختمانیو پیگیری میکنه و خیلی روزها تا ۱۰ ساعت و بیشتر رانندگی میکنه و هفته‌ها از خانواده دوره ولی عاشق کارشه. اعتماد به نفس بسیار خوبی داره و به او کمک زیادی کرده. مطالعات و بررسی‌های بسیار ارزشمندی جهت کارش انجام میده و از این طریق کمک زیادی از این کار میگیره. باورهای بسیار قوی و محکمی داره و با این باورها، مشتری‌ها و اطرافیانشو هیپنوتیزم خودش میکنه. ایده‌های خوبی در کارش میده و اونهارو عملی میکنه.

۳٫ keyvan nami

سلام به همه دوستان عزیزم که در مسیر موفقیت گام نهاده اندو سلام به دوست بزرگوارم آقای سیدحسین عباس منش

خیلی دوست داشتم Yarandish  که بتوانم در سؤال اول نیز مشارکت داشته باشم ولی توفیق نشد امیدوارم در قسمت با مشارکت خودم بتوانم از تجربه‌های مفید دوستان استفاده کنم و دوستان نیز اگر نوشته من مفید استفاده کنند.

باتوجه به اینکه درشهری که ساکن هستم بخاطر شغلم با افرادی بیشتر و از شغل‌های مختلف ارتباط دارم و نمونه‌های عینی زیادی را از نزدیک دیدم و با آن‌ها صحبت کرده‌ام ولی از میان همه آن‌ها یک مورد برایم از جذابیت خاصی برخوردار بود طوری که همیشه برایم سؤال بود چطور می‌شود انسان اینقدر با مشتریان جامعه هدف خود انطباق داشته باشد و بتواند با نیازهای آن‌ها بروز شود؟ قبل از معرفی این مرد موفق بگذراید به یک مطلب اشاره کنم در شهرما که قم باشد مصرف سرانه زیتون روغن زیتون تقربیا بعد از شمال دوم می‌باشد لذا بازار فروش زیتون معمولاً همیشه براه است و در تمام فروشگاه‌ها و هایپرمارکتها فروش زیتون از رقم بالایی برخوردار است اما در میان این همه فروشندگان تقربیا هیچکدام به اندازه این فرد مورد نظر ما فروش ندارد. بلی درست حدس زده‌اید این فردمورد نظر ما تولید کننده زیتون است آنهم در شهر کویری قم! من قبل از اینکه با این فرد صحبت را شروع کنم سراغ چند نفر از فروشندگان و واردکنندگان زیتون رفتم و این سؤال را پرسیدم که وضعیت بازار و فروش زیتتون چطور است متاسفانه همگی بالاتفاق می‌نالیدند که هیچ فروش نداریم انبار هامون پرشده و دستمون مونده فروشگاه‌های زنجیره ای هم به ندرت جواب درست حساب یمی دادن اما اکثراً حرف از عدم فروش بود.

من با این فرد موفق که صحبت می‌کردم در این مدت فروش داخلی و حتی صادرات زیتون توسط ایشان به خارج از رقم بالایی برخوردار بود. اگرچه اوایل براحتی اجازه نمی‌داد که سؤال کنم ولی فهمید که این راهکارها و تجربه‌های ایشان می‌تواند برای خیلی از جوانان در مسیر موفیقت کمک کند با روی باز قبول کرد. رمز موفقیت ایشان هنوز برایم گنگ بود اما اشتم آرام آؤام به این راز نزدیک می‌شدم.

ایشان می‌گفت که این ایده که بخواهم در کویر زیتون بکارم و برداشت کنم با خیلی از کارشناس‌ها و متخصصین مطرح کردم همگی نفی کردند و مرا از اینکار منصرف کردند اما من عقب نشینی نکردم و پیگیر این ایده‌ام شدم تا اینکه توانستم شروع کنم

ایشان با خلاقیتی که اشت بعلاوه ایمان و باور به نتیجه کار خود توانسته بود نظر کارشناسان این امر را جلب کند و جالب بود یک دلیلی برایم آورد که برجستیگی این اتفاق را برایم بیشتر از پیش کرد و آن این بود که می‌گفت خداوند حکیم و عادل است و نمی‌شود که در گوشه ای از جهان و یا در مدیترانه مثلاً مردم زیتون داشته باشند ولی در یک گوشه ای دیگر بعمل نیاید! این دلیل ایشان واقعاً برام تحسین برانگیز بود.

جناب آقای عباس منش ایشان با توکل بخدا و خلاقیت توانسته بود ۸ گونه از گونه‌های زیتون را در این کویر قم بعمل آورد و خودش می‌گفت من دنبال آن گونه از زیتون هستم که دقیقاً ساززگار با کویر باشد و نهایتاً این گونه را بعمل می‌آورد و از میان ۸ گونه نوع خاص کویر را کشف کند. در مورد ثروتی که این بنده خدا داشت اگر بخواهم مطلبی بگویم اول از همه در تمام صحبتهاش بالاترین ثروت را بندگی خدا می‌دانست و می‌گفت که خدا مرا انتخاب کرده است تا بتوانم نماینده‌اش باشم و این بالاترین ثروت برای من است اما با اصرار سؤال که این ثروت معنوی حالا ثروت مادی چه جوره؟ فقط اینرا بگویم که تنها یک رقم از فروش داخلی برام نشان داد که برایم غیرقابل بارور بود اولش اما بعداً با مدیر فروشش که صحبت کردم باورش برایم راحت شد. البته از میزان صادرات زیتون خیلی از بیش از فروش داخل سود می‌کند. یک مورد هم آ زمیانصحبتهای خود این فرد موفق من بنویسم که می‌گفت یک رزو یکی از دوستام که داشت می‌رفت اسپانیا به من گفت فلانی دارم میرم اسپانیا کاری درخواستی ندرای اونجا؟ منم به این دوستم گفتم که اگر توانستی این فرمول فرآوری زیتون را برایمان بیاور، دوستم رفت و برگشت وبه من گفت که طرف اسپانیایی گفت که ما این فرمول را در یک صفحه A4 به شما می‌دهیم ۵۰ میلیون تومان (این جریان مریوط می‌شود به سال ۱۳۷۴). من گفتم خودمان فرمول را پیدا می‌کنیم. رفتم در منزل با دخترم که کلاس سوم راهنمایی بود صجبت کردم و ایشان هم به کار من و مزرعهزیتون علاقه زیادی داشت گفتم که جریان آینه و خودمان در منزل شروع کردیم به فرآوری چند نمونه از زیتون تا بالاخره توانستیم بعد از مدتی فرمول را پیدا کنیم.

آقای عباس منش نکته جالب این جریان اینجاست که این بنده خدا همونجا بمن گفت هرکس دوست دراد در منزل خودش زیتون را فرآور کند می‌تواند ابن فرمول که ما در یک صفحه و در ۱۹ مورد اآماده کرده‌ام برایش فاکس کنیم جتی یک شماره تلفن هم برای هماهنگی داد.

آقای عباس منش میدانم شما این جمله مرا بهتر درک می‌کنید که چه می گویم: وقتی این توضیحات را می‌داد من صداقت و عششق و مخصوصاً تعهد را تن کلامش و بارقه چشمانش می‌دیدم با تمام این توضیحات می‌خواهم در آخر این را بگویم اگرچه تولید کننده زیتون و فروشگاه زیتون نیز در قم حتی در کشور ما کم نیست ولی مرد موفق کویرنشین ما وقهرمان توانستن در میان نه گفتن‌ها هنر این مرد است و البته به نظر من رمز و راز موفقیت ایشان آنطور که من فهمیدم در سه رأس مثلت جای گرفته است:

تعهد – صداقت – نوآوری

به نظر من بار تعهد بیشتر از دو مورد دیگر می‌باشد.

و اما آقای عبایس منش من هنوز که هنوز است این سه درس بزرگ را از زبان این مرد موفق کویر مرور می‌کنم نه یکیار بلکه هزاران بار.

به امید موفقیت همه همینان عزیزم مخصوصاً دوستان اعضا سایت عباس منش

یاحق

آرزو شریفی

عرض سلام و احترام

بسیار تشکر بابت مطرح کردن موارد و حقایق ساده ای که اهمیت فراوانی دارند و اما برای بسیاری افراد فراموش شده و خاک خورده..

و همچنین ممنون بابت مطرح کردن این سؤال بسیار عالی و جالب…

من دوست دارم از یک موردی بگم که از سال‌ها پیش در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تهران (پل ری) که یک بستنی و آبمیوه فروشی قدیمی هست، بگم… چون بسیار برای خود من هم جالب بوده… بدلیل اینکه حتی خود ما (من+خانواده و اقوام دور و نزدیک) هرکجای تهران که باشیم بخاطر بستنی‌های بسیار عالی اونجا و بخاطر خوردن اون بستنی‌ها اون مسیر طولانی رو تا اونجا طی می‌کنیم. و هرموقع هم که اونجا رفتیم همیشه پر از افرادی بودند که به اصطلاح مشتریان قدیمی و وفادار اونجا بودن، دقیقاً مثل خود ما… و این مورد همیشه برای من جالب بوده که با این که ظاهر مغازه اصلاً جاذبه‌ی خاصی نداره و به همون شیوه‌ی قدیمیه و فروشندگان هم بسیار ساده اما صمیمی هستن و در عین حال بسیاری از مغازه‌های بستنی و آبمیوه فروشی که اخیراً در سرتاسر شهر تهران و به طور فراوان در هر محله ای قرار گرفتن و دسترسی به اونها راحت تر هست و ظاهر مغازه و حتی بستنی‌های اونها و همچنین فرم و استایل کارکنان و فروشندگان و به روز بودن کسب و کار اونها جذابیت بیشتری داره، چرا با وجود تمامی این موارد بازهم خیلی‌ها مثل ما این همه مسیر رو فقط برای خوردن یک بستنی تا اونجا باید طی کنند؟

این مورد همیشه در ذهن من بود تا اینکه رفتم و سؤال کردم…

پاسخی که دریافت کردم این بود: این بستنی فروشی با اینکه سال‌ها قدمت داره اما از ابتدا، کارش رو درست و عالی و باکیفیت ایجاد کرده و پیش برده، طوری که هرکس بعنوان مشتری از اونجا چیزی تهیه کرده بوده انقدر طعم و مزه‌ی عالی و بیاد ماندنی داشته و همچنین فروشندگان خودمانی و صمیمی و ساده که اون افراد در هر کجا می‌رفتن بازهم هوس بستنی و آبمیو های اونجا رو می‌کردن و این علاقه و هوس و صمیمیت خاص اونجا اونهارو به اونجا میکشونده… این مورد برای من شخصاً بسیار جالب بوده که این کیفیت و سادگی و صمیمیت از قدیم تا به الان هیچ تغییری نکرده و به همون شکل مونده و افراد هم نه تنها خودشون مشتریان پروپاقرص اونجا شده بلکه بخاطر داشتن احساس خوشایند و رضایت بسیار بالا ناخودآگاه افراد نزدیک (خانواده+دوستان+آشنایان) خود را نیز به آنجا دعوت کرده و یا همراه خود می‌برند. طوری که این احساس خوشایند به طور کلامی به اطرافیان منتقل شده و اونهارو هم به اونجا کشونده…

و جالب تر این هست که با درآمد بالایی که داشته هرچند بهبودهایی در جهت وضعیت و ظاهر مغازه و… نسبت به قبل ایجاد کرده، اما بازهم همون سادگی و صمیمی بوده حفظ شده… چون مردم بخاطر ظاهر و … به اونجا کشونده نمیشن بلکه بخاطر چیزهای خیلی مهم تر (کیفیت و قیمت کاملاً متناسب با کیفیت و یا حتی میشه گفت کمتر) به اونجا میرن (از نقاط دور شهر)… و با وجود تمامی این‌ها روز به روز بر تعداد مشتریانش افزوده میشه و درآمد بالاتری بوجود میاد…

چیــــــــــــزی که در دنیای تجارت الکترونیک امروزی در اصطلاح با نام ارتباطات کلامی و یا “word-of-mouth” شناخته می‌شود. که اثرات بسیار قدرتمندتری از تبلیغات محیطی (تلویزیون، بیلبورد و …) و یا خیلی موارد دیگه هم چون به روز بودن؛ ظاهر زیبا و جذاب، استایل و یا صرفاً شیک بودن، داره.

درسته تکنولوژی، به روز بودن، متفاوت بودن و تنوع محصول و ظاهر زیبا داشتن و… امروزه بسیار مطرح هست. اما بنظر من در اولویت خیلی چیزها قرار داره که خیلی هارو از خیلی‌های دیگه مجزا و تفکیک میکنه. و اون هم آگاهی درست از اون کسب و کاری که قراره برپا بشه و کیفیت برنامه ریزی و پیش بردن موارد مربوط به اون در مسیر موفقیت و آینده است که میتونه در عین سادگی، مؤثر و همچنین باکیفیت باشه، طوری که افراد رو بصورت دایمی بعنوان مشتری همیشگی و وفادار نگه داره و در عین حال دایره‌ی مشتریانش هم گسترش پیدا کنه…

و این تنها ذهنی باز در جهت رشد هرچه بهتر و بیشتر اون کار و یا شغل (حتی با کمترین سرمایه، و به سادگی) با ایجاد پایه ای محکم و استوار در اون جهت هست.

و مطمئنم اگر با داشتن تمامی این ویژگی‌ها حتی اگر الان هم می‌خواست کارش رو شروع کنه میتونست موفق و پردرآمد باشه… چون فکر و عقیده‌ی خاص و بیادموندنی در جذب افراد مجزا از هم صنفی‌های خودش داشته و هنوز داره…

و درنهایت به شماهم پیشنهاد می‌کنم حتماً سری به اونجا بزنیــــد، چون فوق العادست و تجربه خاص و بیاد ماندنی خواهد بود…:)))

باتشــــــــکر فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراوان.

همیـــــــــــشه شـــــــــــــــــاد و ســــــــــلامت و موفـــــــــق باشید.

محمدحسین پیش بین

با سلام و درود به همه اعضای خانواده گروه تحقیقاتی عباس منش

پس از خواندن این سؤال از روزی که بر روی سایت قرار داده شد خیلی فکر کردم که افرادی را در شهر و یا محله خودم پیدا کنم که درآمدشان بسیار بیشتر از دیگران در همان شغل هستند. بنا به این قوانین که هر شخصی تنها می‌تواند کسانی رو مشاهده و ادراک کند که با آن‌ها همفرکانس باشد یا در فرکانس نزدیکی قرار داشته باشد. و این قانون که انسان تنها نسبت به چیزی بیناست که در دایره‌ی توجه اش باشد و نسبت به سایر رخدادها و امور خارج از محدوده توجه اش نابینا است. تنها به افرادی که در حیطه فعالیت‌های مشابه خودم هستند و مورد توجه ام بوده‌اند ولی درآمدشان بیشتر از من بوده تاکنون به صورت ناخودآگاه و خودآگاه توجه کرده‌ام بنابراین در این یادداشت نیز تنها می‌توانم به چنین اشخاصی به همراه باورها و رفتارهای پیرو همین باورهایشان بپردازم

در حوزه آموزش و تدریس:

یکی از دوستان من فوق لیسانس زبان آلمانی دارد. او حدود ۱۱ سال است که در زمینه آموزش دروس جامعه شناسی و روانشناسی و تاریخ در آموزشگاه‌ها و برخی مدارس فعالیت می‌کند. حتی تاکنون موفق شده چند تألیف در این زمینه و چند برنامه آموزشی برای برنامه گزینه دو داشته باشد. این شخص با وجود اینکه متأهل است و دو فرزند پسر و دختر نیز دارد و رشته دانشگاهی‌اش نیز متفاوت بوده و از لحاظ خانوادگی نیز در خانواده متمول و پولداری نیز رشد نکرده است و حتی سربازی هم نرفته است (این اواخر سربازی‌اش را بالاخره با قانونی که تصویب شد توانست بخرد)، توانسته علیرغم کلیه این موارد، به درآمد بالایی نسبت به اکثر مدرسان این دروس برسد. درحال حاضر او درآمدش تنها از تدریس این دروس به طور ماهیانه بیش از ۶ میلیون تومان است و این در حالی است که به باور خیلی از معلمانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند، دروس جامعه شناسی و تاریخ و روانشناسی به اندازه دروس ریاضی و فیزیک و زیست برای کسب درامد مناسب نیستند چون علاوه بر این که دانش آموزان کمتری تقاضای یادگیری این دروس را دارند، همچنین به دلیل تفاوت ضریب این دروس با دروس ریاضی و فیزیک و زیست و زبان در کنکور، در نظر بسیاری از دانش آموزان اهمیت چندانی بابت اختصاص وقت و هزینه ندارند.

این موارد را در حالی بیان می‌کنم. که من کارشناسی‌ام را در رشته مرمت و احیاء بناهای تاریخی گذراندم و مدرک کارشناسی ارشدم را در رشته جامعه شناسی گرفتم. یادم می‌آید وقتی که می‌خواستم جهت فوق لیسانس تغییر رشته بدهم. برای مشورت و آشنایی بیشتر با این رشته به دیدن یکی از دوستان پدرم که استاد جامعه شناسی بود رفتم. وقتی پدرم موضوع را برای دوستش مطرح کرد. آن استاد جامعه شناسی با لبخندی تلخ و به شوخی گفت: ” مگه دیوونه شدی که می خوای مهندسی و معماری رو ول کنی، ما هم دیوانه بودیم آگه می خوای مثل ما هشتت گرو نه ات باشه بیا، علاقه است دیگه” شنیدن جمله‌هایی اینچنینی تنها به اینجا ختم نشد. بعد از آن به سراغ مدیر گروه دانشکده نیز که از دوستان خانوادگی مان بود رفتم، او هم به من گفت:” به نظرم اشتباه می‌کنی، مگه اینکه بخوای هیأت علمی دانشگاه بشی، والا من الان به پسرم میگم آگه یک مغازه سوپر مارکت زده بودم بیشتر پول درمی آوردم” بعد از آن با چند استاد دیگر جامعه شناسی هم صحبت کردم اما به طرزی عجیب همه‌ی آن‌ها یا از اوضاع و احوالشان می‌نالیدند و یا هیچ کس با امید و خوشحالی از تصمیمی که گرفته بودم استقبال نکرد.

یک مقایسه:

درآمد یک استاد دانشگاه با مدرک دکترا از تدریس در دانشگاه با تجربه ۱۱ سال در حال حاضر حدود ۵ میلیون تومان هست. و درآمد دوست ما هم از تدریس خصوصی درس‌های کنکور کارشناسی علوم انسانی همین حدود است!

دلایل موفقیت این فرد:

– علاقه زیاد به کارش: همیشه برایم جالب بود که دوستم با انرژی فروان و با نشاط برای دانش آموزانش وقت می‌گذارد به طوری که علیرغم اینکه از صبح تا بعد از ظهر سرکلاس بوده، شب‌ها تا دیروقت برای تدوین و تهیه جزوه‌ها و برنامه‌های کلاسی‌اش وقت می‌گذارد. دوست من این کار را توانسته بود با علایقش پیوند بزند و برای همین نه تنها از این کار ابراز خستگی و نارضایتی نمی‌کرد تازه وقت بیشتری هم به دانش آموزانش اختصاص می داهد. بارها دیده‌ام که با دانش آموزانش در فعالیت‌های اجتماعی و فرادرسی نیز مشارکت می‌کند.

– باور به فراوانی و باور به اینکه می‌توان از تدریس این دروس کسب درآمد کرد: اگر بخواهم به دنبال این علت باشیم که چرا کسانی که فارغ التحصیل و مدرس جامعه شناسی و روانشناسی و یا تاریخ هستند ولی در مقایسه با این فرد علیرغم داشتن مدرک دانشگاهی و مهارت‌ها و تخصص‌های مربوطه نمی‌توانند کسب درآمد کنند به این موضوع می‌رسیم که این مدرسان و فارغ التحصیلان مانند آن اساتید دانشگاه که مثال زده‌ام بر این باورند که نمی‌توانند از این راه به پول و ثروت برسند و برای همین به جوابی در خور باورشان (درآمد پایین و عدم دستیابی به درآمدهای بیشتر) می‌رسند.

– احساس عزت نفس و درخواست درآمد بالا: حدود ۶ سال پیش که به سراغ دوستم رفته بودم تا من را به یکی از آموزشگاه‌ها جهت تدریس معرفی کند، از او پرسیدم معمولاً جلسه ای چقدر دریافت می‌کند گفت: ” پنجاه هزار تومان ” با کمال تعجب از او پرسیدم: “مگه برای جامعه شناسی هم انقدر پول می‌دهند” که او در جوابش به من گفت که برای کار خودش ارزش بالایی قائل است و به همین جهت به ازای کاری که انجام می‌دهد از مدیران مدارس و آموزشگاه‌ها برخلاف سایر مدرسین مشابه اش پول زیادی درخواست می‌کند. او به من گفت که من جزء معدود اساتیدی هستم که برای برگزاری کلاس‌هایم پول زیادی دریافت می‌کنم، معمولاً هرجا که می‌روم بین آنچه که در ذهن مدیر آموزشگاه هست با آنچه من درخواست می‌کنم تفاوت زیادی وجود دارد ولی با این حال، معمولاً مدیران با درخواست من موافقت می‌کنند.

– عدم باور به عوامل بیرونی: همانطور که گفتم دوست من نه سربازی رفته بود که کارت پایان خدمت داشته باشد و نه مدرک تحصیلی‌اش ربطی به دروسی که درس می‌داد داشت و اگر می‌خواست به این موضوعات اهمیت بدهد و توجه کند قاعدتاً خودش را در مقایسه با سایر مدرسانی که فارغ التحصیل رشته‌های مرتبط هستندلایق تدریس کردن نمی‌دانست. از سوی دیگر او به این باور نبود که برای اینکه جه

در حوزه فعالیت تبلیغات و رسانه و برگزاری همایش:

من در حال حاضر به عنوان مدیرعامل و عضو هیأت مؤسس یک مؤسسه فرهنگی و هنری هستم که در زمینه برگزاری همایش و ساخت فیلم و مستند فعالیت می‌کنم. حدود ۲ سال پیش که تازه خدمت سربازی‌ام تمام شده بود، توسط یکی از دوستانم به یک شرکت که زمینه فعالیت اصلی‌اش برگزاری همایش و کنفرانس بود جهت همکاری در یک کنفرانس دعوت شدم در طول مدت همکاری‌ام در این شرکت و طی ارتباط با مدیرعامل، باورهایم نسبت به خودم و توانمندی‌هایم خیلی عوض شد. مدیرعامل این شرکت یک نفر همسن و سال خودم (۳۲ سال) بود که علیرغم نداشتن مدرک دانشگاهی، توانسته بود در طی ۷ سال در زمینه فعالیت‌هایش موفق شود و رشد قابل توجهی کرده بود به طوری که از یک شرکت کوچک در یک شهرستان، الان در تهران به یک شرکت شناخته شده در زمینه برگزاری همایش تبدیل شده است. خیلی برایم جالب بود که کسی که خودش حتی مدرک دیپلمش را نگرفته بود اکنون ۹ کارمند به طور ثابت تحت نظارتش مشغول به کار بودند که فقط ۳ تای آن‌ها، منجمله خودم، دارای مدرک کارشناسی ارشد بودیم. نکته جالب تر این که این شخص برخلاف دیدگاه اکثریت مردم، نه پدرش پولدار بود و نه جزء یکی از آقایان مسئولین. پس چه چیز باعث رشد این آدم شده بود:

– اعتمادبه نفس و شجاعت و جسارت در کار: یکی از ویژگی‌های قابل توجه این فرد این بود که بر این باور بود که هر کاری را می‌تواند انجام بدهد به طوری که همیشه می‌گفت: این که دیگران روی حرف من حساب می‌کنند این است که من استاد انجام کارهایی هستم که از نظر آن‌ها سخت و یا انجام نشدنی است. خیلی از موارد پیش می‌آمد که حتی ما به عنوان همکاران و کارمندانش از دست او شاکی می‌شدیم که چرا قول دادی این کار را می‌توانی انجام بدهی و یا لااقل در این مدت زمان کم نمی‌توانیم انجام بدهیم. می‌گفت نمی‌دانم باید انجام بدهیم!

– اختصاص زمان و هزینه جهت تبلیغ و پرزنت خودش و مجموعه شرکت و باور به فراوانی: بعضی وقت‌ها من و سایر همکاران خیلی شاکی می‌شدیم که چرا انقدر هزینه‌های اضافی می‌کند در صورتی که به جای آن می‌تواند به موارد اساسی تری بپردازد. مثلاً جهت تجهیزات شرکت و مبلمان شرکت و حتی ظروفی که برای پذیرایی از مهمانان بود مبالغ بالایی می‌پرداخت. وقتی که انتقاد خودمان را به او انتقال می‌دادیم او می‌گفت این‌ها خرج نیستند این‌ها بَرج هستند. چند برابرش به شرکت بر می‌گردد.

– مهم بودن پول و داشتن هدف مشخص و شفاف:

یکی دیگر از ویژگی این شخص که در کلامش نیز نمایان بود این بود که برای هر سال و حتی هر ۶ ماه هدف گذاری مالی می‌کرد و چشم انداز مشخصی برای شرکتش ترسیم می‌کرد. مثلاً می‌گفت می‌خواهم در ۶ ماه آینده فلان پروژه را بگیرم و یا دفتر مرکزی شرکت را نیز به فلان مکان بهتر انتقال بدهم

– باور به اولین بودن در حرفه و ایده‌ها: یادم هست یک روز داستان یک مردی را به من گفت که در هواپیما با او همسفر بود و یکی از تاجرین موفق فرش در ایران بود. گفت آن مرد یک سؤال از او پرسیده بود که می دانی چرا ما آدم شده‌ایم؟ و از او خواسته بود تا پایان سفر به آن فکر کند. گفت وقتی که هواپیما نشست گفتم من چیزی به نظرم نمی‌رسد، شما بگویید. آن تاجر لبخندی زد و با لحنی قاطع گفت: پسر جون به این دلیل ما آدم شده یم که از میان میلیون‌ها اسپرم تنها یک اسپرم زودتر از بقیه توانست به تخمک برسد. به همین دلیل ساده پس سعی کن در هر کاری اولین باشی.

– باور به انجام کار تیمی و بهره مندی از توان فیزیکی و ذهنی نیروهای متخصص و کارآمد: همانگونه که در بالا اشاره کردم این شخص با اینکه خودش دیپلم هم نداشت اما این را می‌دانست که می‌تواند در ازای پرداخت مبالغی کم در قالب حقوق، از مهارت‌ها و ایده‌های افرادی با تخصص و دانش بالا استفاده کند و همین منجر به این می‌شد که طرح‌های پروژه‌هایش غنی از فکر و ایده‌های افرادی با درجات دانشگاهی بالا و متخصص بود. و در نزد مشتریان و مخاطبان نیز مورد پسند واقع می‌شد.

احسان تمیز

با نام خدا و با سلام.

خب اکثر مردها و جوون های شهر ما در شهر شارجه (کشور امارات) مشغول به کار هستند که کار اونها فروش رینگ و لاستیک ماشین یا تزیینات ماشین هستش. چیزی حدود ۵۰۰ نفر مشغول به این کار هستن. اما در بین این همه فقد شاید ۱۰ نفر اونها توی این کار خیلی موفق هستن و من تصمیم گرفتم در مورد یکی از اون ها که شوهر عمم هستش صحبت کنم. دلیل انتخاب منم آینه که هم ایشونو می‌شناسم و هم اینکه یه برادر داره و با این که شغل ۲ نفرشون یکیه ولی فرید یک چهارم فیصل موفق نبوده.

قضیه از ونجایی شروع میشه که پدر اون ها به هرکدومشون یه مغازه میده که باهاش کار کنن. این وسط برادر شوهر عمم به اون مغازه و درآمدش که قبلاً تقریباً خوب بوده قانع میشه (که به نظر من این قانع بودن و فکر بیش تر پیشرفت نکردن یکی از دلایل موفق نماندن هستش) و خلاصه سعی نکرد مغازش رو ارتقا بده. اما شوهر عمم با این که درآمد خوبی داشت، باز هم قانع نبود و همیشه به دانبال درآمد بیشتر بود و با یکی از دوستاش کنار این کار به ساختمون سازی پرداخت و یه مغاه رینگ و تایری دیگه توی عمان گرفت که اونجا هم خدا رو شکر کارش خوبه و کارهای زیادی که دقیقاً من در جریانش نیستم. اما این وسط همیشه برای خودم سؤال بود که آیا فقط این اشتیاق باعث پیشرفت اون شده یا نه؟ اولش اینجوری فکر می‌کردم اما بعد که دقت کردم فهمیدم خیلی مسائل دیگه هم دخیل بوده مثلاً من هروقت می‌رفتم و به شوهر عمم سر می‌زدم و از وضعیت کار ازش می‌پرسیدم همیشه با خنده می‌گفت شکر خدا همه چی خوبه بر عکس برادرش که می‌گفت بازار روز به روز داره خراب میشه یا اینکه شوهر عمم همیشه با عشق میره سر کار و از کارش لذت میبره و این باعث شده که هیچ وقت از کارش خسته نشه (مثلاً بعضی وقت‌ها حتی شده که ساعت ۴ صبح یا ۳ صبح پاشه و از شارجه بره عمان که بتونه مغازشو بهتر کنه یا آگه مشکلی داره حلش کنه و هیچ وقتم با حالت عصبانیت یا گله مندی این کارو نمی‌کرد برعکس خیلیا که تا بخوان ساعت ۳ بلند شن برای کاری صد جور ناسزایی ناشکری میارن رو زبونشون) و هروقت هم میخواد دست به کاری بزنه اول علمش رو یاد میگیره و بعد با انرژی شروع به کار میکنه و آگه ضرر کنه ماه‌های اول اصلاً توجهی نمیکنه و امیدشو از دست نمی‌ده و همیشه میگه میدونم که درست میشه و علاوه بر اینا با مشتری‌ها خیلی خوش برخورده، حتی روزی بود که یکی از مشتری‌ها با عصبانیت وارد مغازه شد و از تایر اشتباهی که بهش داده بودن شدیداً عصبانی بود اما شوهر عمم خیلی راحت تونست آرومش کنه و مشکلش رو حل کنه و یکی از چیزهایی که شوهر عمم همیشه میگه آینه که باید جنس خوب رو به مشتری بدی تا راضی باشه برعکس خیلی از مغازه‌های دیگه که حتی تایر دست دوم رو با طرفندهایی جای نو میفروشن و این جوری فکر میکنن که سودشون بیشتر میشه در حالی که نتیجه کامل برعکس بوده یا حداکثرش این بوده که سود زیادی نداشتن و یکی از ویژگی‌های جالب شوهر عمم آینه که خیلی به احساسش توجه میکنه و همیشه تا جایی که میتونه سعی میکنه از چیزهای ناراحت کننده فاصله بگیره و به چیزهایی که شادش میکنن توجه کنه و هیچ وقتم ترسی در خرج کردن پول نداره چون همیشه معتقده میتونه بیشترشو در بیاره.

همین ویژگی‌های ساده باعث شده که شوهر عمم چند برابر برادرش کار کنه و همینطور چندین برابر خیلی از کسای دیگه که تو این کار مشغول هستن.

سید احمد حسینی

با سلام خدمت گروه تحقیقاتی عباسمنش و تمام اعضای دوست داشتنی سایت.

من راه دوری نمیرم، میخوام برادر بزرگمو کنکاش بکنم و کارهایی که میکنه رو به شما بگم. اول به شما بگم برادرم تا ۴-۵ سال پیش شاگرد یه مغازه‌ی طلافروشی بود، اما الان به لطف خدا ۳ تا مغازه داره.

من برادرمو همیشه متفاوت می‌بینم، یه ایمانی داره که همیشه من تحسینش می‌کنم. اراده‌ی عجیبی داره، برادرم تا پارسال یه کلمه انگلیسی بلد نبود، الان کامل انگلیسی صحبت میکنه. چون تصمیم گرفت که زبان یاد بگیره چون وقتی رفته بود به یکی از کشورهای خارجی احساس کرد که باید انگلیسی یاد بگیره، تصمیم گرفت هنوزم که هنوزه داره به زبان خوندنش تو سطوح مختلف ادامه میده.

من کارهایی که برادرم انجام میده رو عبارت وار می‌نویسم و در مود هرکدوم توضیح میدم.

۱٫ هرگز ندیدم برادم از شرایط بناله، واسم همیشه جالب بوده، در حالیکه همیشه هم چراغی‌ای داداشم از اوضاع بد بازار صحبت می‌کردند و غر می‌زدند که مشتری نیس، حتی زمانیکه یکیشون به داداشم می‌گفت بازار خرابه، مشتری نیست و از این صحبتا، برادرم فقط و فقط با سر تکون دادن اون رو خوشحال می‌کرد و همیشه میگه که خدارو شکر.

۲٫ شکرگزاری: همیشه برادرم شکر خدا رو میگه و بخاطر تمام چیزهایی که داره شاکره و خوشحال.

۳٫ امیدواری: به شدت به شرایط و اتفاقاتی که قراره در آینده بیفته امیدواره و همیشه انگار یه نیرویی بهش میگه همه چی درست میشه.

۴٫ بخشندگی: در مورد این خصوصیت هرچی بگم کم گفتم. واقعاً برادرم یه انسان بخشنده به تمام معناست. به تمام افراد نزدیک که توی مضیقه قرار می‌گیرند یا قرض میده یا میبخشه و خدارو شکر همیشه هم خدا یارشه.

۵٫ قاطعیت در تصمیم گیری: اگر تصمیمی بگیره در عین حالیکه انعطاف داره اما در نهایت باید به هدفش برسه. مثالش هم یادگیری زبان انگلیسی یا اضافه کردن یه مغازه دیگه هست.

۶٫ سبک سنگین کردن اوضاع و شرایط: بخاطر خاص بودن حرفش جوری رفتار میکنه انگار نبض بازار تو دستشه، میدونه که کی باید طلا بخره و کی سفارشش رو ثبت کنه. کار خرید تمام مغازه هاش رو هم خودش انجام میده. انگار یکی هست که بهش بگه الان وقت خریده.

۷٫ انتخاب کارمند: برادرم توی انتخاب تک تک افرادی که به نحوی میخوان براش کار کنند حساسیت خاصی داره و شرایطی مثل صداقت اونها رو کاملاً میسنجه.

۸٫ تفریح در کنار کار: همیشه به دنبال بهترین تفریحاته که اطرافیانش از کنار او بودن لذت ببرند.

۹٫ ثروتمندانه خرج کردن: برای خودش ارزش و احترام خاصی قائله و هرگز امکان نداره که دنبال ارزونترین چیز باشه، همیشه به دنبال بهترین چیزهاست. یادمه پارسال باهاش رفته بودیم شمال، کل مسیر تفرجگاه دوهزار رو رفت و گفته بود که من این مسیر رو برمی‌گردم، ببینید بهترین رستوران کدومه… بریم همونجا ناهار بخوریم.

۱۰٫ احترام به اطرافیان: من هرگز ندیدم که از کسی به بدی یاد کنه و یا به کسی بی احترامی کنه. همیشه با همه با تکریم برخورد کرده.

۱۱٫ اراده: من واقعاً و واقعاً اراده‌ی داداشمو تحسین می‌کنم. کاری که بخواد رو باید انجام بده حتماً و حتماً انجام میده و همیشه هم خدارو شکر موفق بوده.

۱۲٫ تسلیم نشدن: هرگز شرایطی که گریبانگیر اوضاع و شرایط بوده اونو ناامیده نکرده.

۱۳٫ اهمیت ندادن به اخبار بد و صحبت‌های منفی دیگران: اگر یک نفر بیاد کنار داداشم و ۲ ساعت حرفهای منفی بزنه وقتی که میره انگار نه انگار که یکی از اون حرف‌ها رو شنیده. کاری رو میکنه که دلش میگه و قرار بوده انجام بده و هرگز کسی نمیتونه روی اون تأثیر منفی بگذاره.

این‌ها مواردی بود که به ذهنم رسید تا برای شما بنویسم. واقعاً برادرم خصوصاً اراده و قدرت تصمیم گیریش همیشه و همیشه برای من الگو بوده و خواهد بود.

ناصر ناصر

بنام خداوند توانا و یکتا

با سلام خدمت استاد بزرگوارم جناب آقای عباس منش و همکاران ایشان و تمام اعضا گروه سایت استاد عباس منش

بنده می‌خواهم از یکی از میلیاردرهای شهرمان بگویم که به گنج قارون معروف است و مولتی میلیاردر

اسم ایشان حاج عباس هست که در جوانی به شغل‌های زیادی روی آورده و در آخر در زمین سرمایه گذاری کرده و الان مولتی میلیاردر هستش.

قبل از اینکه با ایشان صحبت کنم فکر می‌کردم از پدرشون به ایشان رسیده ولی بعد از صحبت متوجه شدم که در زندگی خیلی تلاش کرده‌اند ایشان حرفهای زیادی را به من زدند که من اکثر آن‌ها را در صحبت‌های استاد شنیده‌ام و حتی به ایشان گفتم که چنین استادی داریم و روی باورهایمان کار می‌کند و ایشان خیلی تحسین کردند شما را.

می‌گفتند من سواد آنچنانی ندارم و فقط تا پنجم خوانده‌ام و اصلاً از قوانین جذب و … اطلاعاتی ندارم اما عقاید جالبی داشتند که با آن‌ها توانسته‌اند به موفقیت بزرگی برسند که آن‌ها را خدمتتان میگویم: می‌گفتند:

همیشه در حال تفکر هستم

با هر بار زمین خوردن دوباره بلند می‌شدم و ادامه می‌دادم

هیچ وقت سریع تصمیم نمی‌گرفتم و بعد از مشورت با چند نفر با تأمل تصمیم می‌گرفتم.

به خودم و توانائی هام ایمان کاملی داشتم.

هیچ موقع عصبانی نمی‌شدم و اجازه نمی‌دارم کسی عصبانی‌ام کند و ارامشم را بگیره.

به مراکزی مثل زندان‌ها، مدرسه سازی و … کمک می‌کردم و الان هم اینکارو می‌کنم (جز خیرین شهر هستند)

هیچ موقع تنبلی نداشتم و برایم شب و روز معنی نداشت و پشتکار زیادی داشتم و اگر کار داشتم نصف شب هم دنبال کارم با لذت بودم و بعضی مواقع دوستانم مرا مسخره می‌کردند ولی توجهی به این حرف‌ها نداشتم و به فکر رویاهام بودم.

برای سلامتی‌ام ارزش قائل می‌شدم و هر چیزی را نمی‌خوردم و رعایت می‌کردم و در هر روز در وعده روزانه حتماً از سیب و عسل استفاده می‌کنم

اگر در معامله به ضررم هم تمام می‌شد راستش را می‌گفتم و صادق بودم.

ریسک پذیر بودم و اصلاً نمی‌ترسیدم

می‌دانستم که سرانجام مولتی میلیاردر خواهم شد و مدام آینده‌ام را می‌دیدم.

الان که به ۸۵ سالگی رسیده‌ام سالم و قوی هستم و ثروت زیادی دارم و این جوان‌ها دید حتی نمی‌توانند نیم ساعت با من پیاده روی کنند و هیچ مشکلی از لحاظ سلامتی ندارم و تنها مشکل و نارضایتی که تا به حال دارم در مورد فرزندانم هست که مثل من نیستند و اتحاد ندارند و اصلاً قدر پول را نمی‌دانند و خیلی ول خرج‌اند و به همین خاطر بارها پول‌های خیلی خیلی زیادی را به آن‌ها داده‌ام (۱۰۰ میلیون یا دویست میلیون و …) ولی یک ماه نشده پولشون را الکی خرج کرده‌اند والان دیگر مثل سابق حمایتشون نمی‌کنم (بزرگ‌ترین ضرری که از زندگی کرده‌ام فقط اولادهای بی فکرم هست)

در ضمن ایشان الان ۸۵ سالشه و اکثراً پیاده به بازار میاید و می‌رود. در موقع خوردن غذا و پس از آن از خدا سپاسگذاری کاملی دارد. برای هرکاری که دیگران برایش انجام می‌دهند (چه کوچک و چه بزرگ) از طرف مقابل تشکر می‌کند، خیلی متین هست و تا بحال فحشی از دهن ایشان در نیامده و خیلی فروتن هستد و وقتی کسی بیرون ایشان را ببینه اصلاً فکر نمی کنه ایشان حاج عباسه (گنج قارونه)

البته خلاصه صحبتهائی که داشتیم را نوشتم و زیاد وقت نشد باهاشون صحبت کنم اما واقعاً این مرد دریاست.

شاد و موفق و پیروز باشید

ممنون که مطالب بنده را خوندید.

رضا عطارروشن

سلام خدمت استاد عزیز

شنیدن صدای شما کار هر روز و تقریباً هر ساعت من هستش و دیدن فایل‌های شما بلافاصه بعد از آپلود روی سایت از طرف شما و جواب دادن به سؤالات شما به عنوان گفتگوی رو در رو برای من لذت بسیاری دارد.

این چند روزه که سؤال شما رو هدف خودم برای پیدا کردن مواردی که صحت حرف شما رو تأیید کنه قرار دادم موردهای خوبی برام جلب توجه کرد که یکی دیگه از اونها رو با شما و دوستان به اشتراک میذارم.

در نزدیکی فروشگاه من حدود ۳ سال پیش یک پیزافروشی بزرگ و شیک تأسیس شد. تقریباً اولین پیتزا فروشی در این سبک در شهر بود. سالن پذیرایی دوطبقه آکواریومی، نحوه پذیرش متفاوت، خدمات خوب، کیفیت خوب و قابل قبول و البته قیمت کمی بالاتر از دیگر فست فود ها.

برای من جالب بود از همان روزهای اول مردم به قدری تجمع می‌کردن که عده زیادی بعد از تهیه فیش غذا در پیادره رو جلوی رستوران منتظر می‌شدن تا شماره آن‌ها خوانده شود.

یکی از ایده‌های این رستوران برند سازی بود یعنی یک اسم متفاوت رو ارائه کرد و اسم و برند خودش رو بر روی همه محصولات خودش چاپ کرده بود. روی جعبه و لیوان و زیر پیتزایی و جای سیب زمینی و خلاصه روی همه چی

مدت‌ها روال هر شب این رستوران به همین منوال بود و همه از شلوغی این رستوران حرف می‌زدن و حتی برای یک بار که شده می‌رفتن غذای اون رو امتحان می‌کردند و جالبه که بعضی‌ها برای قرار گرفتن در جو شلوغی به این رستوران می‌رفتند و حتی حاظر بودند بیش از دو ساعت منتظر سفارش خود باشند.

حدود یک سال بعد از اون یک شخص ثروتمند که از فروش و شلوغی این رستوران به وجد اومده بود یک شعبه فست فود جدید حدود صدمتر بالاتر از این فست فود تأسیس کرد با همین سبک برند سازی ولی با اسمی متفاوت و از لحاظ دکوراسیون و تجهیزات و نظم کاری پرسنل بسیار بیشتر هزینه کرده بود و با سر و صدای زیاد تبلیغاتی از ماه‌ها قبل خبر تأسیس رو روی بیلبوردهای شهر نصب کرده بود و تا ماه‌ها بعد از تأسیس فست فود خود تبلیغات گسترده ای انجام داد.

تنوع غذایی تا حدودی بیشتر داشت و قیمت‌ها رو هم حدود ۱۰ درصد پایین تر از همسایه خود انتخاب کرده بود و از نورپردازی و جلوه‌های خاصی در وردی فست فود خودش استفاده کرد.

تا جایی که من می‌دیدم هیچوقت شلوغی و اجتماع فست فود قبلی رو تجربه نکرد و من هیچوقت بیرون از فست فود کسی رو ندیدم که منتظر باشه ولی همچنان فست فود قبلی بایستی در صف بمونی اونم بیرون از رستوران چون داخل جا نبود

بعد از اون یکی دیگه هم بین دوتا ولی سمت مقابل تأسیس کرد با هزینه‌های تبلیغاتی زیاد ولی این اصلاً شلوغی به چشم خودش ندید. در فاصله کمی نفر چهارم هم فست فودی با نام دیگر و به همین سبک تأسیس کرد و جالبه همه این چهار غول فست فود در فاصله ۱۰۰ متری از هم قرار داشتند.

الان که حدود ۲ سال از تأسیس دیگر فست فودها میگذره اولی که با تکتولوژی و هزینه بسیار زیادی تأسیس شد کاملاً تعطیل شد و دوتای بعدی با فروشی بسیار کم دارن ادامه میدن ولی نفر اول همچنان داره به کار خودش ادامه میده و جالبه که همیشه در افزایش قیمت محصولات خودش نفر اول هست و فکر کنم گرون ترین پیتزای شهر رو ارائه میده.

نکته جالب برای من این بود که فست فود دومی که به جهت رقابت و بهره گیری از پتانسیل این منطقه تأسیس شد و بعد از یک سال تعطیل شد توسط یکی از قدیمی‌ترین پیتزا فروشی‌های شهر خریداری شده و در حال تغییر برند و تابلو می‌باشد.

از آنجایی که یک آشنایی اتفاقی با مدیر فست فوق موفق پیدا کردم مطلع شدم که در نزدیکی همین فست فود ایشون یک شعبه قنادی متفاوت دایر کردند و من بسیار تعجب کردم که چطور بعد از پیتزار به فکر قنادی افتاده و جالبه که شیرینی فروشی ایشون هم از رونق خوبی برخوردار است.

من واقعاً نمیدونم چه ایده ای در ذهن این فرد است که قدم‌های محکم و متفاوت برمی‌دارد ولی به نظرم ایشون از لحاظ فکری به مرحله ای رسیده که در هر زمینه ای فعالیت کنه رحمت الهی شمال ایشون میشه.

و نکته ای که از فست فودی که فقط یکسال فعالیت کرد دستگیرم شد که بدون سیر تکامل نمیشه وارد شغلی شد و بدتر از اون به قصد رقابت با کسی شغلی رو تأسیس کرد.

و نکته سوم اینکه کسی که سالیان سال داره تو این شهر پیتزا میفروشه اومد همین محل رو خرید. این شخص شروع کارش در یک مغازه ۳۰ متری در خیابانی فرعی بود حدود ۱۵ سال پیش و حدود ۴ سال پیش به مغازه ای ۵۰ متری در خیابان اصلی منتقل شد و الان مغازه ای بزرگ‌تر در محلی بهتر و شلوغ تر رو خریداری کرده. و دقیقاً مراحل تکامل یک شغل رو طی کرد.

در زمینه مشاغل مساله باورها به شدت خودش رو نشون میده و بیشترین ضربه ای که افراد میخورن و کسب و کار خودشون رو از دست میدن عجله برای رسیدن به موفقیت هست به طوری که میخوان تکاملی رو که فرد موفق در طری چند سال طی کرده و به موفقیت رسیده رو با سرمایه زیاد و تبلیغات و رقابت پشت سر بذارن ولی تازه فهمیدم که امکان نداره.

از راهنمایی‌های شما استاد عزیز سپاسگزارم

اسماعیل مشهدی

با سلام

در مورد جواب سوالتون باید عرض کنم که من دو نفر رو می‌شناسم که هر دو تخصصشون در زمینه‌ی نرم افزار است و از یک دانشگاه و حتی یک کلاس فارغ تخصیل شدند ولی وضغیت کاری انها بسیار متفاوت می‌باشد. من همیشه قصد داشتم ببینم فرق اونا چیه تا اینکه استاد این سؤال رو مطرح کردن و من مصمم شدم تا دنبال جواب این سؤال بگردم و جواب رو هم یافتم.. و جالب اینجاست که بینان دو نفر یعنی مسعود و رضا تفاوت بسیار زیادی از لحاظ درامد بود به گونه ای که مسعود متوسط درامدش به چهارده ملیون در ماه می‌رسید ولی رضا یک ملیون یعنی تقریباً ده برابر تفاوت..

اولین کاری که کردم این بود که رفتم ازشون سؤال کردم کسب و کار چجوریه ایا رشته‌ی نرم افزار رشته‌ی مناسبیه؟

رضا می‌گفت نهههه مواظب باش رشته‌ی نرم افزار نری چون تو ایران اصلاً کسی به نرم افزار اهمیت نمی‌ده و وضع ایران افتضاحه و من کلی دنبال کار گشتمو هیچ جا واسم کار نبود و و …

حالا جواب مسعود خیلی جالبه

اره رشته‌ی خیلی عالی هستش و خیلی پولسازه امکانات زیاد و انتخاب‌های زیادی داری تا بتونی به ثروت برسی و …

بعد ازشون خواستم که دوران بعد از دانشگاه رو هر دو برام تعریف کنن

رضا گفت من از دانشگاه که اومدم بیرون بهم گفتن چرا نرم افزار رفتی اخه کجا میخوای کار پیدا کنی و کلی از این حرفا شنیدم و حقم داشتن چون من هرچی مهندس نرم افزار می‌دیدم کار مناسب نداشتن ولی به هر حال من رفتم دنبال کار و استخدام شدم با حقوق ثابت بعد از یسال گشتن (باور اشتباه=مداراشتباه=دیدن افراد اشتباه)

مسعود گفت من از دانشگاه که اومدم بیرون رفتم تو سایت‌های مجازی گشتم ببینم اونایی که نرم افزار پرفروش می‌سازند چیکار میکنن و مقاله‌ها و کتاب‌هایی هم در زمینه رشته خودم خوندم و بعد متوجه این شدم که باید بروز باشم و تک تک نیازهای مردم از همه‌ی ابعاد رو بررسی کنم و بلافاصله راه حلی براش پیدا کنم و توی چند شرکت مختلفم استخدامم و نیازهاشون رو بدون اینکه ازم بخوان برطرف می‌کنم و توی محل کارم ارزش ایجاد می‌کنم و از رییس شرکت تقاضا می‌کنم پول بیشتری بابت خدماتم به من بدهد و اون همیشه قبول می‌کند و بعضی از دوستانم می‌گفتن تو خیلی پررویی ولی من خودم اینطور فکر نمی‌کنم..

با این حرف‌ها به نتیجه‌ی جالبی رسیدم

۱٫٫ باور این افراد در مورد ثروت و خوب بودن اوضاع جامعه که خودتون مشاهده کردید که نفر اول از وضعیت کار و جامعه گله مند و نفر دوم بسیار راضی و شکرگذار

۲٫٫ نفر دوم همیشه به دنبال پیشرفت و ارتقای توانایی‌های خودش است و مطالب زیادی خونده درمورد موفقیت و هرروز درامدش روبه رشد است

۳٫٫اعتماد به نفس که فرد دوم مسعود براحتی از رییس شرکتش تقاضای حقوق بالاتر و پاداش کرد چون خودشو لایق این پاداش میدونست

۴٫٫٫ به مسعود گفتم با این پولا چیکار می‌کنی گفت من براساس نیاز هام پولو خرج می‌کنم و مابتفاوت اونو تو کارم سرمایه گذاری می‌کنم میخوام یه گروه نرم افزاری تشکیل بدم. یعنی استفاده درست از پول

۵٫٫٫ من متوجه شدم مسعود خیلی علاقه به نرم افزار داره و شبانه روز با عشق در حال کاره.. پس عشق به کار هم دلیل دیگر است..

موفق و پیروز باشید

علیرضا سهرابی

با سلام خدمت استاد عزیز عباسمنش

سئوال: علت درآمد بیشتر آدم موفقی که می‌شناسید نسبت به سایر افراد شاغل در همان شغل؟

پاسخ: البته من چند نفر را می‌شناسم که سرآمد هم شغلی‌های خودشون در شهرمون هستند. ولی چون خودم با یکی از اونها کار کردم ایشان رو مورد بررسی قرار دادم.

ایشان پیمانکار ساختمانی هستند و بطرز عجیبی از همه همکارهاشون بهتر، راحت تر و بسیار بیشتر درآمد می‌کنند. بطوریکه در شرایطی که همه همکارانش می‌نالند ایشان بیشترین درآمد را از همان کار ایجاد می‌کند.

۱- ایشان وقتی قرار می‌شود با کسی کاری را انجام دهد به آن شخص یا آن مجموعه این نگاه را دارد: این شخص یا این اشخاص چه خوبی‌هایی برای این پروژه‌ام دارند؟ این شخص چه سودی برام دارد؟ این شخص چه کمکی میتونه بهم بکنه؟

۲- ایشان در هر شرایطی این نکته را هرگز فراموش نمی‌کند که: در این شرایط چه موقعیت پولسازی وجود دارد؟ و این سئوال که: آیا در این شرایط راهی هست که بتونم درآمدم رو بیشتر کنم؟ و بطور کلی همواره بدنبال اضافه کردن یک راه به راههای درآمدش می‌باشد.

۳- چندین نوبت من خودم شاهد بودم که اتفاقات ناخوشایندی براش رخ داد. عکس العمل ایشان بطور عمومی اینطور بود: اولش کمی ناراحت می‌شد و ابروهاش تو هم می‌رفت، بعد شروع می‌کرد به پیدا کردن دلایلی خوبی برای اینکه به خودش القاء کند که اتفاق رخ داده آنقدرها هم که بنظر می‌رسد بد نیست. بنظر می‌رسد که به این شیوه بدنبال اینست که نگذارد احساسش بد شود.

۴- یادم میاد که خود ایشان بمن می‌گفت که “من شب‌ها قبل از اینکه بخواب برم تصاویر اتفاقاتی که میخوام برام رخ بدهند مثل پرده سینما از جلوی چشمم می‌گذرد”. ومن از او پرسیدم که برای دیدن این صحنه‌ها به خودت فشار می‌آوری؟ و ایشان پاسخ داد: نه بهیچ وجه. بعضی مواقع ناخودآگاه صحنه‌های خوبی از جلوی چشمانم می‌گذرند و بعضی وقت‌ها این تصویرها در پاسخ به سئوالی که از خودم می‌کنم ظاهر می‌شوند. ولی بهرحال تصویری که احساسم را بد کند یا نمی‌آید یا اگر بیاید و نگرانم کند سریع اینطور فکر می‌کنم که می‌توانم آن شرایط بد را کنترل کنم و حسم دوباره خوب می‌شود.

۵- یکی از ویژگیهای بارز ایشان اینست که خیلی خوب می‌داند که چه زمانی باید کنار بکشد و چه زمانی پیش برود و کاری را شروع کند. بطوریکه خود من و خیلی‌های دیگر به شامه اقتصادیش اطمینان داریم و بیشتر اوقات از او می‌پرسیم که مثلاً در شرایط فعلی سرمایه گذاری در چه کاری به صلاح است و یا الان چه کاری را نباید انجام بدهیم. و همیشه پیشگوئی‌هایش درست از آب درمی‌آید.

۶- یکبار از او درباره شروع موفقیت‌هایش پرسیدم که اینطور جواب داد: اواخر سال ۱۳۸۸ بود. وضع مالیم خیلی خراب بود. پروژه گرفته بودم ولی نمی‌توانستم انجامش بدهم. فلج شده بودم و همه کارهایم قفل شده بودند. روزها بی هدف و فقط برای اینکه همسرم متوجه وضع وخیم پیش آمده نشود از خانه بیرون می‌زدم و خودم را سرگرم می‌کردم. اما امیدوار بودم و می‌دانستم که وضع تغییر می‌کند. تا اینکه فکری به ذهنم رسید. بیاد یکی از دوستان پدرم افتادم که آهن فروش بود. بسراغش رفتم و گفتم که برای فلان پروژه‌ام تیرآهن می‌خواهم ولی فعلاً نمی‌توانم پولش را بپردازم. او با بزرگواری گفت هر وقت که صورتوضعیتت را گرفتی اول سایر بدهی‌هایت را بده، اگر چیزی ماند برای منهم بیاورو اگر نماند هر وقت که داشتی بیاور. با مصالحی که دوست پدرم در اختیارم گذاشت پروژه را فعال کردم، بودجه پروژه آمد و برای اینکه بودجه پروژه برنگردد کل مبلغ پروژه را صورتوضعیت نوشته و یکجا بمن پرداخت کردند. یعنی حتی قبل از اینکه پروژه را انجام بدهم پول کل کار را گرفتم. این بود که هم بدهی‌هایم صاف شد و هم مبلغ قابل توجهی برای انجام پروژه‌های جدید بدستم رسید. سه ماه بعد اتفاقات عجیب تر شروع کردن به ظهور. هر جا که برای گرفتن پروژه می‌رفتم و پیشنهاد قیمت می‌دادم، من را برای انجام آن پروژه انتخاب می‌کردند (پروژه‌های عملیات خاکی، تخریب ساختمان‌ها و خاکبرداری). طوری شد که سایر پیمانکاران عملیات خاکی و افرادی که ماشین آلات ساختمانی داشتند، مرتب پیغام‌های تهدیدآمیز برایم می‌فرستادند. خلاصه ظرف یکسال آنقدر پروژه انجام دادم و سود کردم، که در یکی از پروژه‌ها که در پرداخت ۳۰۰ میلیون تومان از طلبم داشتند اذیت می‌کردند، از گرفتن آن ۳۰۰ میلیون تومان صرف نظر کردم. و اینگونه بود که من طی دو سال، نه یک میلیونر بلکه به یک میلیاردر در شهرمان تبدیل شدم.

۷- از مشخصات بارز او اعتماد بنفس بسیار بالایش می‌باشد. بطوریکه با اینحال که از تمام همکاران هم سطح خودش کم سن و سال تر است، ولی استحکام و قوت واعتماد بنفس بالاترش نسبت به سایرین را بخوبی می‌شود احساس کرد.

۸- آدم مثبتی است. کمتر شنیده‌ام که از زبان او گله و یا شکایتی بیرون بیاید. حتی اگر گله و شکایتی هم بکند با خنده و با آرامش تمام انجام می‌دهد. هر وقت معامله ای می‌خواهد با کسی بکند به سود بردن طرف مقابلش خیلی توجه می‌کند و حتماً کنترل می‌کند که آیا طرف مقابلش از انجام این معامله سودی می‌برد یا نه.

۹- آدم خوشرو و خنده رویی است. خوش خلق، نرم خو ولی محکم و با اعتماد بنفس بالاست.

۱۰- به خیر بودن اتفاقاتی که برایش رخ می‌دهند اعتقاد دارد. بمن می‌گفت: احساسم اینطوریه که انگار همه میخوان به من سود برسانند.

۱۱- از ویژگیهای جالب ایشان اینست که حتی یک ریال از پول‌هایش را هم نمی‌گذارد در جهتی بیهوده مصرف شود. خود ایشان می‌گفت که از بچگی در بازار وردست پدرش بود و در آنجا بود که ارزش و قدر و قدرت پول را شناخت. می‌گفت که من نه فقط کاری را که پول برایم می‌کند بلکه خود پول را هم دوست دارم و دقت می‌کنم که پولم به کجا می‌رود.

این بود آنچه که من از این فرد موفق طی چند سال آشنایی با ایشان شنیده و دیده بودم.

با سپاس از راهنمایی‌های شما منتظر پاسخ شما می‌مانم.

احمدرضا کریمیان

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام خدمت استادعباس منش وهمه دوستان

اول بعضی از مشاغلی که در اطراف خودم یک نفر درآمدش از کل نفرات دیگر در آن شغل بیشتر است رامی نویسم وبعد دلایل همگی را هم با هم می‌نویسم چون به نظر من همه این‌ها دلایلی یکسان برای این موفقیتشان دارند.

۱- سوپری روستا؛ ما در روستایمان حدود ۱۰ سوپری کوچک و بزرگ داریم ولی یکی از این سوپری‌ها درآمدش از کل سوپری‌های دیگر بیشتر است. این سوپری نسبت به بقیه تجربه کمتری دارد وجای مغازه‌اش هم زیاد خوب نیست ولی امکان ندارد شما در یک وقتی که این مغازه باز است به این مغازه بروید وحداقل چند نفری درآن مغازه نباشد. این مغازه نه تابلوی خیلی بزرگی دارد وحتی اصلاً تابلویی ندارد ونه تبلیغاتی می‌کند ولی در کمال تعجب بسیار فروش بالایی دارد وتقریبا نود درصد روستا از این مفازه خرید می‌کنند.

۲-آرایشگری شهر؛ تقریباً ۲۰ آرایشگر در این شهر فعالیت می‌کنند. خیلی از این آرایشگری چیدمان وسایلشان فوق العاده است وبا وام یک جای عالی در شهر را اجاره کرده‌اند وقیمت پایین تری نسبت به آرایشگری که الان می‌خواهم در موردش صحبت کنم دارند وحتی تابلوی بزرگ وتبلیغات چند ملیونی را هم دارند ولی در آمدشان نصف نصف نصف آن آرایشگر هم نیست. این آرایشگر هیچ گونه تبلیغاتی نمی‌کند وجای مغازه‌اش در یک کوچه پست است ومغازه اش بسیار کوچک است و زیاد هم تمیز نیست ولی مردم برای این آرایشگری صف می‌بندند در حالی که کیفیت کار این آرایشگر خیلی با بقیه جاها فرقی نمی‌کند، خیلی که چه عرض کنم اصلاً فرقی نمی‌کند.

۳-شیرینی فروشی شهر؛ در کمال تعجب این شیرینی فروشی در مغازه کناری همان آرایشگر است واین کوچه جایی است که همه برای خوردن شیرینی جمع می‌شوند. نمی‌دانم چرا هیچ کدام از این افراد ومشاغلی را که من گفتم اصلاً تبلیغ نمی‌کنند ویک شیرینی فروشی دیگر هم در شهرمان بود که واقعاً هیچ کس در آن منطقه نبود که حداقل یکبار اسم این شیرینی فروشی را نشنیده باشدوحتی تبلیغات چند صد ملیونی تلوزیون هم داشت ولی ورشکست شد ولی این شیرینی فروشی خیلی کمتر از شیرینی فروشی ورشکست شده سابقه دارد وبه قولی کمتر خاک این کار را خورده است ولی چند ده برابر بقیه فروش دارد.

واین لیست بسیار بلند بالا است وحتی می‌توان گفت در هر جایی ودر هر شغلی یک نفر دارد ثروت‌های ملیونی وملیاردی در می‌آورد وبقیه فقط برای این که زنده بمانند دارند این کار را انجام می‌دهند وبا بی رمقی کامل کار می‌کنند و معلوم است که نتیجه این جور کار کردن چیست.

وحالا می‌رسیم به دلایلی که این افراد به موفقیت‌ها و فروش‌های بالا رسیده‌اند. دلایلی که می گویم برای تمام این افراد صدق می‌کند.

۱-داشتن عشق وعلاقه به کار خود؛ یکی از ناممکن‌های جهان این است که یک فردی از کاری که اصلاً به آن علاقه ندارد به ثروت بالایی برسد. همه‌ی ۵ درصد افراد ثروتمند جهان همگی به کار خود فوق العاده علاقه دارند. وقتی فردی به سمت کاری که واقعاً به آن علاقه دارد می‌رود جهان هم می‌گوید ببین این فرد ارزش خودش را درک کرده وبه سوی کاری که بیش از هر چیز به آن علاقه دارد رفته است پس باید ثروت زیادی به این فرد بدهیم.

۲-با تمام وجود و وجدان کار کردن؛ تمام این افرادی که من مثال زدم وتمام ثروتمندان جهان سعی می‌کنند اگر حتی ۳۰ دقیقه در روز کار می‌کنند در آن ۳۰ دقیقه بهترین عملکرد ممکن را از خود نشان دهند وبیشترین بازده ممکن را داشته باشند.

۳-موضوع شغل نیست؛ هر شغل پتانسیل این را دارد که شما را به ملیاردها دلار برساند وحتی شما را ثروتمندترین فرد جهان کندچون در صنعت فرش آقای عظیم زاده است، در هتل داری هیلتون وجود دارد، در صنعت آی تی استیو جابز و…

۴-داشتن باورهای درست؛ آن‌هایی که دارنداز شغل‌های خودشان بسیار پول بالایی در می‌آورند باورهای خیلی مناسبی دارند. مخصوصاً باور فراوانی واینکه می‌دانند این پول در جهان وجود دارد وبرای همه بی نهایت ثروت وجود دارد ودنبال رقابت نیستند ونمی خواهند بقیه را کله پا کنند تا خودشان پیشرفت کنند.

۵-طی کردن تکامل؛ به نظر من مهم‌ترین دلیل ثروتمند شدن این افرادی که من گفتم وهمه ثروتمندان مرحله به مرحله جلو رفتن آن‌هاست. آن‌ها با هر پولی که دارند شروع میکنندونه وام می‌گیرند ونه سرمایه اولیه بالایی دارند.

اگر شما کتاب قبلی رویاهایی که رؤیا نیستند را می‌خواندید والان هم این کتاب را بخوانید متوجه می‌شوید که این کتاب وتجربیات استاد چقدر بیشتر شده است و واقعاً این کتاب چقدر بهتر شده است وخود استاد می‌گوید که من برنامه‌هایی که قبل از سال ۹۰ تولید کرده‌ام را همه‌شان را جمع کرده‌ام چون وقتی آن برنامه‌ها را می‌بینم واقعاً خجالت می‌کشم ولی اگر الان شما برنامه‌های ایشان را ببینید متوجه می‌شوید که چقدر فوق العاده هستند.

۶-با درستی کارکردن وکلاهبرداری وکم کاری نکردن؛ شاید بتوان با دزدی، کلاهبرداری ونامردی مدت کوتاهی به ثروت رسید ولی مطمئناً این ثروت پایدار نخواهد بود وحتما این افراد شکست خواهند خوردچون کسی که با این کارها به موفقیت رسیده خودش هم می‌داند که از راه نادرست به آن رسیده وعزت نفس واحساس خوبی ندارد ودر نتیجه فروپاشی می‌کند.

۷-این که می‌داند لیاقت وارزش این پول را دارد (اعتماد به نفس وعزت نفس)؛ تمامی این افرادی که من مثال زدم وهمه ۵ درصد ثروتمند جهان وقتی پولی را به دست می‌آورند (هر چقدر ازنظر بقیه زیادباشد) تعجب نمی‌کنند وشاخ در نمی‌آورند چون برایشان طبیعی است وبه خود می گویند اگر من پولدار نشوم پس کی بشود ومی دانند که لیاقت آن پول را دارند.

در کل تمام عواملی که گفتم به نظرم کاملاً درونی است وربطی به بیرون ندارد وما می‌توانیم در درون خودمان ثروت را در دنیای بیرون خودمان ایجاد کنیم.

شاد، ثروتمند وموفق در پناه الله یکتا باشید.

آرش وکیلی

با سلام

خیلی ممنون از طرح این سؤال که باعث میشه ما فکر خودمونو درگیر این کار کنیم.

چند دفعه‌ی پیش که در مورد باور در مورد فروش صحبت کردید زیاد قبولش نداشتم

و تنها روش‌های بازاریابی و کسب و کار رو دلیل اصلی میدونستم اما این دفعه به طور خیلی جدی بهش فکر کردم

وبه این نتیجه رسیدم که اول از همه چیز باور وتفکر ما در این قضیه تأثیر گذاره و بعد از اون تکنیک‌ها و اصول فروش

و اینو در مثال‌های زیر که در شهمرمون پیدا کردم براتون ذکر می‌کنم:

۱٫ در شهرما یه نفر تو یه خیابون که از مرکز شهر هم تا حدودی دور بود یه مغازه‌ی کفش فروشی باز کرد

و کفش‌هایی که قیمت‌های ارزونی داشت رو آورد و باورش این بود که مردم به خاطر وضعیت اقتصادیشون از کفش‌هایی که درسته کیفیت بالایی نداشته باشن ولی ارزون باشند، بیشتر استقبال می‌کنند و کارش هم گرفت.

حالا بعداز گذشت چند سال تو یه محدوده‌ی صد متری از این خیابون نزدیک به ده مغازه کفش فروشی در دو طرف خیابون راه انداختن که کفش‌های ارزون میفروشن که همشون از روی اون کپی کردند.

. با اینکه مغازه‌ی اون از بعضی از جدیدترها کوچکتره ولی به نظر من فروشش بیشتره چون به کارش ایمان داره.

از دیگر دلایل موفقیتش:

* علاقه زیادی به کارش داره چون همیشه پر انرژیه. * خوش برخورده و با احترام با مشتری‌اش رفتار میکنه.

* جنس‌های متنوع زیادی میاره. * از بقیه سابقه بیشتری داره.

————————————————————————————

۲٫ این مورد درست برعکس مورد بالاست.

دو مغازه‌ی کفش فروشی دیگه در جاهای مختلف شهرمون داریم که قیمت کفش هاشون خیلی بالاست یعنی از هرکی بپرسی گرون ترین کفش فروشی‌ها کدوما هستن بلافاصله اسم اون دو کفش فروشی رو میارن.

باور این دو کفش فروشی آینه که مردم دنبال کفش‌های باکیفیت هستن و کاری به قیمت بالای کفش‌ها ندارن.

واسه همین جنس‌های عالی میارن ولی قیمت هاشونم خیلی بالاست و با وجود این هردوشون هم فروش خیلی خوبی دارد.

از دیگر دلایل موفقیت یکیشون که رفتم و متوجه شدم آینه که:

* فضای داخل مغازه شیک وجاذب مشتریه. * تنوع خیلی زیادی دارند.

* خوش برخوردند. * در انتخاب کفش، مشتری هاشونو خیلی خوب راهنمایی می‌کنند.

* قدیمی کار هستند. * واسه مشتری‌های ثابتشون تخفیف خوبی میدن.

————————————————————

۳٫یه مغازه‌ی میوه فروشی هست تو یکی از محله‌های شهرمون که جزء محله‌های پولداره

میوه‌های خیلی گرونی میفروشه یعنی آگه میوه ای کیلویی سه هزار تومن باشه اون همون میوه رو با همون کیفیت کیلویی پنج هزار تومن میفروشه که در این حد نسبت به جاهای دیگه به نظر من خیلی گرونه

ولی چون باورش آینه که مردم این محله پولدارن و توجهی به قیمتش ندارن فروش خیلی خوبی هم داره ولی یه خیابون پایین تر میوه هارو که با سود خیلی کمتری هم میفروشن همیشه چشم به راه مشتری هستند.

از دیگر دلایل موفقیتش:

* چیدن بسیار زیبای میوه‌ها. * همه نوع میوه ای میاره.

* همیشه میوه‌ها رو تمیز میکنه بعد واسه فروش میذاره. * جای خوبی داره.

————————————–

در این سؤال به یه نکته جالبی رسیدم و اون اینکه باور مغازه داران مشتری‌هایی با همون باور رو جذب می‌کنند

که در موارد ۱ و ۲ و ۳ نمونه هاشو ذکر کردم.

یعنی وقتی مغازه داری باور میکنه که جنس‌های ارزون فروش بیشتری داره مشتری‌هایی رو جذب میکنه

که دنبال جنس‌های ارزون میگردن و مغازه دارهایی که باور دارن محصولاتشون هر قیمتی هم باشه باز هم به فروش میره مشتری‌هایی جذب میکنن که قیمت محصولات واسشون در اولویت اول نباشه.

—————————————————————-

۴٫تو شهرک صنعتی شهر ما حدود بیست سی کارخانه هستن که فقط چهار پنج تاشون دائم الفعال هستن ولی مابقی یا کلاً تعطیلن یا یه مدت از سال تعطیلش میکنن.

یکی از این کارخانه‌های فعال یه کارخانه‌ی لبنیاته که دایی من اونجا کار میکنه.

دایی من می‌گفت صاحب کارخانه چند سال پیش وقتی می‌خواست کارخانه رو راه بندازه ۲۰۰ میلیون بدهی داشت

ولی با این حال با وام و قرض این کارخانه رو راه انداخت و چون باور به این داشت که حتماً موفق میشه و باید موفق بشه، هر سختی ای رو به جون خرید و تونست از موانع عبور کنه و در نهایت موفق شد

و الان جزء کارخانه‌های برتر منطقه ست در حالی که بقیه‌ی کارخانه‌ها با اون حجم سرمایه گذاری، در سال به اندازه‌ی یه مغازه درآمد ندارن.

————————————————————

۵٫من در یکی از شهرهای اطراف شهر خودمون تحصیل می‌کنم

و بیرون از دانشگاه به دلیل اینکه از مرکز شهر دوره یه ساندویچی هست

که مشتری‌های خیلی زیادی پیدا کرده و الان شما نمی‌بینی که حتی ۵ دقیقه بی مشتری باشه.

از دلایل موفقیتش:

* اینکه به کارش علاقه داره و ساندویچ هاش خیلی خوشمزه هستن.

* خوش برخورده.

* سرعت خیلی زیادی داره و کمتر از یک دقیقه ساندویچتون آماده ست.

یه نفر دیگه ای که دید کار و کاسبی این خوبه اومد دو مغازه اون طرفتر یه ساندویچی زد ولی سه ماهی طول نکشید که از اونجا رفت.

از دلایل عدم موفقیتش:

* زیاد به کارش علاقه نداشت.

* فقط فکر می‌کرد که اونم میتونه مشتری زیاد داشته باشه ولی تمام باورش روی فروش اولی متمرکز بود واسه همین کسی رو به سوی خودش جذب نمی‌کرد.

یه خاطره‌ی خیلی جالب هم اینکه ما یه بار با دوستان رفتیم ساندویچ بخوریم

و با اینکه میدونستیم شاید زیاد بهداشتی نباشه ولی چون خیلی گرسنه بودیم اونو می‌خوردیم و باور داشتیم که چیزیمون نمیشه

ولی یکی از دوستان که به زور ساندویچ رو خورد مرتب می‌گفت که مسموم میشیم و هی به خودش تلقین می‌کرد.

اون بنده خدا عصر همون روز حالش بد شد و این نتیجه‌ی همون تفکرات منفیش بود در حالیکه ما سالم و سر حال.

————————————————–

۶٫این مورد مربوط به خودمه که چند سال قبل با یکی از آشنایان تو یه خیابون که خیلی دور از بازار بود ولی حجم رفت و آمدش زیاد بود یه مغازه‌ی آرایشی بهداشتی باز کردیم.

با این که جنس کمی توی مغازه بود ولی دو سه ماه اول به دلیل اینکه باور داشتیم موفق میشیم تونستیم پول اجاره مغازه رو در بیاریم

ولی مدام اطرافیان می‌گفتند که این مکان واسه این کار اصلاً مناسب نیست و شما نمی تونید

و کم کم باور اونا روی ما تأثیر گذاشت و ما خودمون هم باور کردیم که آره این مکان مناسب نیست و ما نمیتونیم مثل اونایی که قدیمی کار هستند باشیم و روز به روز فروشمون کمتر می‌شد و بعد از چند ماه با ضرر مغازه رو جمع کردیم.

درسته ما اون موقع تجربه زیادی نداشتیم ولی آگه باورهای قوی ای داشتیم میتونستیم موفق بشیم چون ما چند ماه اول اجاره رو درآوردیم و میتونستیم روز به روز درامد بیشتری داشته باشیم.

——————————————————————————————————————–

در آخر از شما خیلی ممنونم که سعی می‌کنید باورهامونو در مسیر صحیح قرار دهیم و من الان به این نتیجه رسیدیم که

اولاً به کاری که می‌خواهیم انجام بدیم علاقه داشته باشیم چون تا علاقه نباشه نمیتونیم پشتکار زیادی داشته باشیم و جلوی مشکلات بایستیم

دوما باید باورهامونو اصلاح کنیم. باور به فراوانی داشته باشیم. باور به این حدیث پیامبر (ص) داشته باشیم که فرموده‌اند: رزق و روزی بیشتر از مرگ به دنبال شماست.

سوما باید اصول کار رو بلد باشیم و متناسب با شرایط جدید انعطاف پذیر باشیم و تکنیک و نحوه کارمون رو تغییر بدیم.

solmaz skandarlou

با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان عزیز

من خیلی وقت بود به جریان پول فکر می‌کردم. اینکه چرا بعضی افراد در شغل خود افرادی موفق و در اوج هستن. و یک سری شغل‌ها برام بیشتر جای تعجب داشت چرا که همون شغل‌ها از نظر دیگران و جامعه شغلی معمولی با درامد کم به حساب میاد. تا اینکه استاد عباس منش این مسابقه جالب رو عنوان کرد و دیدم بهترین فرصت هست برای بیان برداشت‌ها و نتیجه درباره این شغل که ۵ سال هست زیر نظر دارمش.

عطاری

بله عطاری. شاید به ذهن خیلی از ماها عطاری یک شغل معمولی با درآمد پایین به حساب میاد که یک فرد سن بالا یا میان سال اونو اداره میکنه و نهایتاً یه سری گیاه داروی به افراد میان سال و پیر میفروشن. ولی من مغازه ای رو می‌شناسم که یک شهر به بزرگی اصفهان اونو میشناسن. آگه‌ام ازش خرید نکردن حداقل اسمشو شنیدن. بله این عطاریو من ۵ سال هست می‌شناسم و در حدی بگم که بدترین نوع بیماران مانند سرطانی‌ها و ام اس ای‌ها هم پیش این عطاری میان. مشتری‌اش از افراد کم سن تا پیرها هستن و به بخصوص جوان‌ها. صاحب این مغازه دو جوون هستن. که رو کارشون خیلی دقیق هستن. مغازه اول این دو جوون مغازه معمولی بود که خیلی زود رشد کردن و نزدیک همون مغازه، یه مغازه جدید با دکوراسیون عالی و شیک درست کردن. و کارشونو رونق دادن.

وقتی به این عطاری میری باید تو صف صبر کنید. و مشتریان این عطاری همه به طور دوره ای میان عطاری واسه گرفتن داروهاشون که به صورت دوره به دوره میگیرن.

خوب فکر کنم از توضیحاتم متوجه شدین که درآمد این عطاری در چه حدی هست. من همیشه در زمان رد شدن از کنار این مغازه با تعجب و البته با تحسین به این مغازه نگاه می‌کنم. نا گفته نماند که خودم هم مشتری این عطاری هستم.

خوب با بررسی که کردم و دقت در کار این دو جوون به نتایج جالبی رسیدم. برام جای تعجب داشت چطور یه عطاری در این حد درآمد داره.

علت موفقیت این عطاریو من اول در تخصص می‌بینم. بله این دو برادر جوان فارغ التحصیل رشته گیاهان داروی هستن که برای دوره به هند هم رفتن و مدرک گیاهان داروی از هند گرفتن و حتی به تایلند هم رفتن. این یعنی تخصص که شاید ما دکتر گیاهان داروی در کشور داشته باشیم که مطب هم دارن ولی عطاری با مدرک تخصصی نداریم.

دومین علت موفقیت این دو برادر عشق به رشته و شغلشون هست. شغلی در راستای رشته دانشگاهی که علاقه انها بوده. درواقعه شغل انها تفریح انها هم هست برای همین با عشق کار میکنن.

سومین مساله در موفقیت این دو برادر توجه به قانون تکامل بود. اول مغازه کوچیک گرفتن خوب تبلیغ کردن خودشونو جا انداختن و اروم اروم رشد کردن. و بعد یه مغازه بزرگ‌تر با دکوراسیون عالی درست کردن.

چهارمین علت موفقیت ایمان هست. این دو برادر مطمنا در اول کار با نظرات منفی اطرافیان درباره عطاری و درامدان روبه رو شدن ولی به خاطر ایمان به خدا و خودشون کار رو ادامه دادن. و کوتاه نیومدن.

پنجمین علت موفقیت رشد و مطالعه و به روز بودن بوده. مثلاً وقتی وارد این عطاری میشی به جای روبه رو شدن با یه مغازه عطاری ساده که همیشه تو ذهن ما هست با یه مغازه شیک با یه دکور زیبا از الوورا و گیاهان و کمدها و قفسه‌های مرتب روبه رو میشین. و در کنار این فضا این دو برادر کاملاً با بیماری‌های روز اشنا هستن. به طوری که بیماران خاص هم با اطمینان میان پیش این دو برادر و مشورت میگیرن.

ششومین علت موفقیت خود این دو برادر هستن با موها و پوستی عالی و سلامتی کامل و ظاهری تمیز که نشان دهنده استفاده از مواد غذایی اورگانیک هست. یعنی خودشون تبلیغ کار خودشون هستن. یعنی وقتی مواد اورگانیک استفاده کنید از چاقی و جوش صورت از ریزش مو و بیماری‌های کبدی که رو پوست و ظاهر تأثیر میزاره دور میشید.

هفتمین علت موفقیت خوش روی و خوش مشرب بودن این دو جوون هست که با روی باز و با علاقه مشتریان رو راه میندازن. روی خوش روزی رو زیاد میکنه.

و هشتمین علت رو من نوع دید عالی این دو جوون می‌بینم که با طبیعت سروکار دارن و مردم رو به استفاده از گیاهان به جای مواد شیمیایی دعوت میکنن.

و نهمین علت که مهم‌ترین هم هست توکل به خدا و ثابت قدم بودن این دو جوون میدونم. به طوری که دکترهای اطراف این عطاری هم به اونها حسادت می‌کردن و حتی دکتر خود من به من گفت خودتو نسپری به این عطاری‌ها دارو فقط شیمیایش تأثیر داره و برای من واقعاً جای تعجب داشت. هرچند الان من خودم دختر جوونی هستم که کاملاً رو به مواد اورگانیک اووردم و از داروهای شیمیایی دوری می‌کنم.

امیدوارم توضیحات کاملی درباره این عطاری بهتون داده باشم. بله هنوز هستن مشاغلی که از نظر ما کوچیک و کم در آمد هستن ولی با تخصص و تلاش و ایمان و پشت کاروصبر میشه تو همون مشاغل به جاهای خوب رسید.

با تشکر

اسکندرلو

امین حمیدی کیوان

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به همه‌ی کاربران سایتمن من در مورد کاسب پر در آمد تو شهرمون تحقیق کردم و نتایج خیلی جالبی رو به دست اوردم

۱-تو شهر ما یعنی همدان آجیل فروشی‌های فراونی وجود داره اما یکیشون واقعاً خاصه آگه تو شهر ما بیاین در هر نقطه از شهر اسم این آجیل فروشی رو بیاری غیر ممنکنه کسی نشناسدش به جرات میشه گفت که این آجیل فروشی حتی از یک بانک هم شلوغ تره شما در سرا سر سال به این آجیل فروشی سر بزنید حداقل حداقل یک صف ۲۰ الی ۳۰ نفره وجود داره که وایسادن برا آجیل خریدن و حتی ۲۹ مهر که دیگه شب آخر باز بودن مغازه‌ها بود و عملاً کاسبی‌ها دیگه خلوت بود و علاوه بر اون یک هفته ای بود که آجیل فروشی‌ها مگس میپروندن در کمال تعجب من دیدم که شب تاسوعا هم بازم یک صف ۲۰ -۳۰ نفره وایسادن برا خریدن آجیل؟؟؟؟

آگه شما عید به این فروشگاه مراجعه کنید صف انقدر طولانیه که در پیاده رو جلو مغازه صفی به طول بیش از ۳۰ متر یا ببیشتر میرسه و اصلاً قابل تصور نیست فامیل ما رفته بود برا خرید عید می‌گفت یاعت ۳ یا ۴ صبح بود که رفتم صف وایسم دیدم نفر چهارم پنجم هستم….

این فروشگاه یه گاوصندوق داره زیر مغازه که چول مستقیماً میزه اونجا و چند بار دیدن که شبا پلیس میاد و با اسکرت پولا رو تخلیه و به بانک میبرن و امسال فروشش فقط با کارت بود

من یه تحقیقی در مورد این تاجر انجام دادم که چرا با فاصله چند ده متری با آجیل فروشی‌های دیگه اون یکیا اصلاً یک مشتری هم ندارن اما این…

اقای گوهریان که مالک فروشگاهه به گفته کسبه با گاری میومده تو شهر و آجیل میفروخته و سال‌ها این کارو می‌کرده تا اینکه اندک پولی جمع میکنه و تو بهبهه جنگ با ارزون شدن مغازه این مغازه رو میخره افراد میگن اوایل انقلاب وقتی آجیل می‌خریدن توش (با عرض معذرت) پشگل گوسفند هم پیدا می‌شده اما اقای گوهریان ۴۰ سال پیش میومده اجیلارو ته مغازش می‌ریخته زمین و دستچین می‌کرده و یک آجیل با کیفیت رو تحویل مردم می‌داده اونم اون زمان که مردم اصلاً اهمیتی به این موضوع نمی‌دادن ایشون کیفیت رو سرلوحه کارش قرار میده بعد گذشت سال‌ها هزاران نفر این شغلو نزدیک ایشون انجام دادن اما رفتن و خودش مونده بی رقیب الان هم رفتم تحقیق ببنم اجیلاشو از کجا میاره دیدم که ایشون فقط و فقط بهترین محصولات و تهیه میکنه و الان در اکثر محصولات دیگه خودش باغ داره و ناب تربینا رو تولید میکنه قیمت هاشم از دیگران مناسب تره و بهتر از آجیل ایشان اجیلی در شهر ما پیدا نمیشه چون واقعاً به کیفیت اهمیت میده

من با تحقیق از ایشون فهمیدم ایشون اولین و تنها عامل موفقیتش اینکه ((عاشق)) کارشه اقای گوهریان با عشق و علاقه تمام این کارو انجام میده و همین عشق و علاقه باعث میشه که فرد بهترین کیفیت رو ارائه کنه و بهترین رفتارو داشته باشه باور ایشون اینکه کیفیت رمز ماندگاریستعشق و علاقه در کار باعث نو اوری در خدمات میشه والانم بعد سال‌ها بعد خودش پسراشم این کارو انجام میدن با علاقه تمام و خشرویی با مشتری

این فرد نه سواد درست حسابی داره و نه سرمایه اولیه داشته ونه……

فقط عاشق کارش بوده و ایمان داشته که میشه

۲-سوپر مارکتی در محله قدیم ما بود کا در کوچه پس کوچه بود و جاش خیلی پرت بود و چنتا هم همسایه داشت که فروش خوبی داشتن اما این اقا یه اتاق خونشونو برا این کار جدا کردو یه سوپری زد اقای حبیبی رفتار فوق العاده ای با مشتری داشت من اون زمان کودکی ۵ یا ۶ ساله بودم ولی با چنان احترامی به من صحبت می‌کرد که من دلم می‌خواست همیشه ازش خرید کنم بعد چند وقت اتاق‌های دیگه رو هم اضافه کرد و فروشگاهم بزرگ‌تر کرد مشتری‌ها به صورت تصاعدی زیاد می‌شدن و واقعاً عجیب بود تو اون موقعیت این همه مشتری ایشون همه چیز تو مغازش داشت از شیر مرغ تا جون ادمیزاد و از هیچ چیز کم نداشت و با هرکسی بهترین رفتارو داشت به چند سال نکشی که کل اوازه این فروشگاه و فروشش تو شهر ساوه به گوش همه رسید این فرد هم عاشق کارش بود عشق به کار باعث میشه که با همه رفتار خوبی داشته باشی و دلت بخواد تو شغلت سر آمد باشی و سعی تو متخصص شدن تو کارت ر وداشته باشی و جنس مغازت جور باشه و رفتارت با مشتری عالی…

۳-تو شهر مون من خودم به تازگی وارد کار تابلو سازی شدم و یه شرکتی هست که واقعاً غول این صنفه تو شهر ما با فاصله چند متری از شرکت ما این شرکت تو بازارهای قدیم رقابت نمیکنه اونا برا خودشون بازارای جدید ایجاد میکنن خیلی خلاق‌اند اول از همه اومدن برا تمام طلا فروشی‌ها تابلو قیمت اینترنتی زدن و امسال برا تمام مرغ فروشی‌ها هم از اون تابلوها زدن این شرکت هم قیمتاش مناسبه و هم کیفیت کاراش عالیه و از همه مهم‌تر نو اوری تو کارشون دارن و کیفیت رو فدای کمیت نمیکنن اینا فقط به فکر اینن که چه چیزیو جدید بیارن تا بفروشن و…

بهش گفتم تو این بازار خراب که دست هم زیاده چه طور انقدر فروش دارین؟؟؟

یه داستان برام تعریف کرد وگقت ((روزی رو خدا میده سلطان محمود خر کیه؟))

۴-تو محلمون یک نیسان هستش که هفته ای سه چهار بار میاد یک نیسان پر نخوود و لوبیا و و …… میازه به اندازه یک فروشگاه با خودش جنس میاره برا فروش و جالب اینجاس همه رو میروشه و میره به شهر خودش تو کرمانشاه و چند ساله که میاد و همین مکان اینا رو میفرو شه و میره تحقیق کردم چرا این طوریه دیدیم که کیفیت محصولاتش فوق العادس واقعاً عالیه و قیمتاش هم مناسب تر از همه جاس و اینکه میگه من این بار رو امرو تا فلان ساعت باید بفروشم و برم… و میفروشه و میره و چند سال کارش آینه فردی بسیار خشرو و مهربان و خندان و اینکه ضمانت برگشت بهت میده گه محصولش بد باشه

این شخص کیفیت براش خیلی مهمه و به کارش هم خیلی علاقه داره و هیچ وقت ندیدم بناله از روزگار و همیشه شکر گذار خداست

۵-یه بستنی فروشی تو کل کشور هست با ۱۲۰ شعبه که همه هم دیدینش این شرکت چرا اینقدر فروش دار؟؟؟

اونا متفاوت عمل میکنن الان همه بستنی فروشا بستنی میدن اما اونا یه چیز اضا فه هم میدن به عنوان هدیه به خریداران و به بچه هاشونم یه باد کنک میدن اونا چون متفاوت عمل میکنن متفاوت هم نتیجه میگیرن

۶-یه کت شلوار فروشی هست که به مشتریاشون یه کارت اعتباری میدن که هر بار ازشون خرید کردن اون کارتو ۲۰% شارز میکنن کا فقط تو اون فروشگاه قابل استفادس اونا هم دارن متفاوت عمل میکنن اونا یه حالت تعهد و ضمانتی رو برای خرید بعدی مشتری از خودشون ایجاد میکنن که باعث ترقیب مشتری برای خرید بیشتر میشه اونا آر full پتانسل مشتری هاشون استفاده میکنن اونا متفاوت از فروش گاه‌های دیگه عمل میکنن

۷-یه لباس فروشی برای خانوم ها هست تو شمال کشور که یک فروشگاه مجلل چند طبقس که داخل یه کافی شاپ داره و لباس خرید برای خانوما رو به یک تفریح تبدیل کرده و خیلی فروش بالایی داره خانوما میتونن لباسو بپیشت و باهاش تومهمون کافی شاپ برن و تستش کنن ببینن چه طوریه یا یه فروشگاه دیگه هست تو شمال تهران که هر قسمت فروشگاه لباسشو برای ۲۰ دقیقه بهدر اختیار مشتری قرار میده و کسی اونجا نیست و مشتری میتونه هر لباسی رو میخواد پرو کنه و احساسا راحتی رو برای خانوما فراهم کرد اینا متفاوت عمل میکنن و متفاوت نتیجه میگیرن

نتیجه گیری:

مهم‌ترین عامل موفقیت در هر شغل و حرفه ای تنها و تنها یک چیزه اونم عشق به اون کاره حالا اون کار هرچی که میخواد باشه آگه کسی عاشق کارش نباشه دیگه خشرویی با مشتری نداره نووری در کار نداره و…

عشق و علاقه به کاره که شخص برای مثال با مشتری خوش رفتاری میکنه و مردم‌ها دوست دارن که مورد احترام قرار بگیرند. احساس کنن که محترمن اند پس باعث افرویش مشتری میشه و اینکه دلش میخواد تو کارش سرآمد باشه و پیشرفت کنه قدرت عشقه که

باعث میشه فرد روز به روز باورهای قدرتمند تری رو در کارش ایجاد کنه و بهتر عمل کنه عشق به کار تلخی‌های کارو از بین میبره و ور شکستگی‌ها و ضعف هارو به نقطه قوت تبدیل میکنه آگه عشقی به کار در میان نباشه یک هام فروش کم برای نابودی اون کسب و کار کافیه عشق به کار باعث میشه فرد قدرت پشت کار داشته باشه و راه رو ادامه بده عشق به کار باعث میشه طرف صادقانه کار کنه و کیفیت رو فدای کمیت نکنه کسی که عاشق کارشه پیشتازه تو کارش مدام نو اوری داره آگه قدرت عشق در کار نباشه هیچی دیگه در کار نیست و عملاً رمز موفقیت در هر کسب و کاری اول عشق به اون کاره و ایمان اول باید عاشق اون کار باشی تا بتونی در اون کار پیشرفت کنی

عشق—>کیفیت—>خوش رفتاری—>و…

امیرحسین یزدآبادی

سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان گرامی

وقتی فایل رو دیدم توی ذهنم افراد زیادی تداعی شدند که شامل این صحبت می‌شدند که کسب و کارشون نسبت به دیگر همکارانشون بهتر و پر رونق تره. یادمه چندین ماه پیش هم همین سؤال برام درمورد یک مغازه ساندویچی پیش اومده بود که در منطقه ای که ۶ تا مغازه اغذیه فروشی هست چرا کسب و کار اون رونق بیشتری داره. این فایل باعث شد که برای فهمیدن جواب پیش خودشون برم و ازشون سؤال بپرسم.

ابتدا سراغ اون ساندویچی رفتم.

یک مغازه کوچیک فلافل فروشی ۱۰ متری و نه چندان مجهز و تمیز اما پر از مشتری.

آخر شب رفتم و با اینکه مشتری داشت صبر کردم سرش خلوت بشه و دوتا فلافل سفارش دادم. وقتی داشت ساندویچ هامو آماده می‌کرد ازش پرسیدم چرا همیشه مغازت شلوغه و مشتری داری بااینکه همسایه‌ات دارن کک میپرونن. خندید و اول گفت روزی دست خداست اما بعد گفت وقتی من دارم برای مشتری ساندویچ درست می‌کنم این تصور و می‌کنم که دارم برای خودم یا خانواده خودم درست می‌کنم. رعایت کامل بهداشت و رعایت انصاف توی ساندویچ درست کردن رو رعایت می‌کنم. یه قرص فلافل بیشتر می‌زارم و از اینکه با یک ساندویچ مشتری‌ام سیربشه لذت می‌برم و میدونم خدا بخاطر همین برکت بهم میده انصافاً ساندویچ هاش هم پرملات بود.

نفر بعدی که همیشه جزو افراد موفق بوده و هست یک مغازه لبنیاتی بزرگه که البته کار اصلیش بستنی سازیه اما پخش مواد غذایی هم انجام میده و توی صنف خودش نام آور و زبانزده. چندین شعبه در شهر ما داره و ده‌ها کارگر براش کار می‌کنند. وقتی رفتم پیشش و ازش خواستم که بهم رمز موفقیتش رو بگه اول یکم نگام کرد و بعد گفت توکل به خدا. بعد ادامه داد باید توکارت صداقت داشته باشی. دروغ نگی و همیشه مشتری رو خونواده خودت تصور کنی. وقتی مشتری از من تخفیف میخاد چه ناراحتی کنم چه خوش خلقی تخفیف رو میگیره پس بهتره خودم با روی خوش به مشتری‌ام تخفیف بدم تا وقتی از در مغازه بیرون میره لبش خندون باشه. بعد گفت همیشه بزار از سمت تو بره طرف مشتری نه اینکه از طرف مشتری بیاد طرف تو!! گفتم یعنی چی؟؟؟ گفت یعنی آگه مشتری یک کیلو جنس خواست تو یک کیلو و بیست گرم براش بکش. آگه ۱۱۰۰ تومن حسابش شد تو ۱۰۰۰ تومن ازش بگیر. اینطوری وجدانت راحته و خیالت جمع هستش که کم و زیاد تو فروشت نکردی و در آخر گفت هوای مشتری رو داشته باش. بعضیا میان مغازت و تو می‌فهمی که نیازمندند. گاهی اوقات بعضیا میان و دست تنگ‌اند آگه یک کیلو ماست بخان من یک کیلو و ۲۰۰ گرم بهش میدم و پول ۸۰۰ گرم رو ازشون می‌گیرم طوری که خودشون هم نفهمند. اینطوری هم کمک کردم هم طرف خجالت نکشیده.

نفر بعدی که رفتم سراغش یک مهندس ساختمان سازی بود که پروژه‌های زیادی رو انجام داده و اسمش کلی اعتبار داره توی شهر. کارخونه فرش هم داره. بهم گفتند هرروز ۷ صبح تا ۸ نمایشگاه فرششه و حساب کتاباشو میکنه و بعد میره سر ساختموناش. وقتی رفتم پیشش تنها توی دفترش نشسته بود باوقار و متین. با اینکه ساعت ۷ صبح بود اما انگار دو سه ساعتی بود که بیدار شده بود. بهش گفتم چی شده که بین این همه پیمانکار و مهندس ساختمان حرف اول رو توی شهر میزنه. بهم گفت من تنها کسی هستم که توی پروژه هام سازه تمام فلزی مقاوم استفاده می‌کنم حتی برای ساختمان‌های کم طبقه. گفت هزینه بیشتری رو باید بپردازم اما کارم بهتره و ایمنی و موندگاریش بیشتره. بعد گفت هرکدوم از پروژه‌هایی که می‌سازم تصور می‌کنم که دارم برای خودم خونه می‌سازم و قراره پایان کار خودم و زن و بچم توش زندگی کنیم. هیچ چیزیش رو کم نمی‌زارم و از بهترین مصالح و مواد استفاده می‌کنم و وقتی خونه رو به مشتری می‌فروشم فقط باید طرف اسباب و اثاثیه رو بیاره توی خونش و هیچ چیزی کم نداره از شیرآلات گرفته تا کابینت و هود و اجاق گاز همه و همه روی ساختمون هست. گفت درسته که مشتری پول بیشتری بهم میده اما وقتی میره و توی خونه زندگی میکنه مطمئنم که از پولی که داده راضیه و همیشه دعای خیر پشت سرم میکنه و من هم از پولی که گرفتم راضی‌ام و برکتش برام چند برابره. نکته بعدی که اشاره کرد این بود که خیلی دست و پا بخیره گفت با عروس دامادهایی که میخان تازه برن سر خونه زندگیشون خیلی راه میام و با هرشرایطی که بتونن بهشون آپارتمان می‌فروشم تا خونه دار بشن و دنبال اجاره خونه نباشن.

البته چند جای دیگه هم رفتم اما چون وقت گیره دیگه اونارو نمی‌نویسم.

سعی کردم از سه تا شغل و حرفه متفاوت نمونه بیارم که هم برای خودم و هم برای دوستان این باور پیدا بشه که در هر شرایطی و در هر کسب و کاری میشه بهترین و موفق‌ترین بود.

ببخشید که زیاد شد.

باید اشاره کنم که تمام این کسب و کارهایی که رفتم همه و همه یه چیزی رو بهم ن

شون می‌داد و اون این بود که ذهنیت صاحب اون کسب و کار باعث رونق کارش شده نه چیز دیگه ای. یعنی مکان و سابقه و سرمایه هیچ دخالتی در موفقیتشون نداشت و همه چی از باورهاشون نشأت گرفته بود

خسرو روشن

با سلام و درود

بنده خیلی خوشحالم که افتخار این رو پیدا کردم که با شما آشنا بشم شاید بدلیل تازه کار بودن من نظراتم زیاد قوی نباشند ولی دوست داشتم در این طرح مشارکت نمایم تا با کمک شما چیزای بیشتری یادبگیرم. راستش وقتی به حرفهای این بخش گوش دادم (سخنان استاد) فوراً نمونه‌ی بارز حرفاتون جلو چشمم اومد. بله بحث باور و من واقعاً اینو با چشم خودم دیدم حدود یکسال قبل یک برند بستنی محبوب که تقریباً سراسر ایران ۲۶ شعبه داره در شهرمون افتتاح شد و در طول یکسال من حتی ۱ ثانیه ندیدم که خلوت باشه. یکروز از دوستم سرگذشت صاحب مغازه رو که شنیدم خیلی برام جالب بود صاحب مغازه یک فرد تقریباً از اقشار متوسط جامعه که چون میبینه این برند بستنی خیلی شهرهای دیگه طرفدار داره و با موفقیت افتتاح شده تصمیم میگیره تنها دارای اش یعنی خونه اش را بفروشه و با پولش مهاجرت کنه از شهرستان‌های اطراف به مرکز استان و یک خونه ی کوچک اجاره میکنه و با باور و اطمینان ۱۰۰ درصد به این کار تمام پول منزل رو صرف خرید امتیاز برند و یک مغازه خیلی بزرگ و حتی چندین نفر رو برای رسیدگی به مشتریان از همون اول کار استخدام میکنه (((یعنی از همون اول انقدر باورش قوی بوده که به جای یک جای کوچک با پرسنل کم اکتفا نمیکنه و حالا بعد از یک سال و نیم شعبه دومش رو در چند خیابان انطرفتر باز کرده و جالب اینکه من اصلاً فکر نمی‌کردم شعبه دوم هم به همان شلوغی باشه (وگرنه خودم شعبه دوم می‌زدم) ولی شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعبه دوم از نظر شلوغی با شعبه اول رقابت میکنه خب واقعاً چه کسی حاضره تنها دارای اش که توش سکونت داره رو بفروشه و دست به همچین کاری بزنه؟ اگر باور و اعتماد به نفس نبود چطوری ممکن بود؟

تمام این‌ها به کنار حتی بستنی فروشی‌های دیگری داریم که خیلی طعم بهتر و متفاوت تری نسبت به این برند دارند ولی چون خودشون رو باور ندارن هیچ وقت جلو چشم نبودن و واقعاً خودشون رو در این سطح ندیدن که بخواهند عرضه‌ی وسیعی به بازار داشته باشن.

البته شرایط ریز و درشت دیگری چون (تنوع طعم‌های مختلف، پاکیزگی پرسنل، مکان، و اولین بار بودن در استان) در موفقیت مورد اول تأثیر داشته ولی مهم‌ترین عامل همون ایمان بود که یک طرف حاضر میشه تنها دارایی‌اش یعنی خونه ای‌ای که توش سکونت داشته رو بفروشه اینکه ایمان داره به کارش و خیلی برندهای دیگه داشتیم که اولین بار در استان اجرا شدند و اصلاً استقبال نشدند من فکر می‌کنم همون تفکر مثبت و باور شخص باعث میشه قدرت ریسک پذیری شخص بالا بره و و واقعاً هم موفق میشه.

یک لباس عروس هم در استان داریم مال یک خانومیه که ریسک عجیبی کردند و اینکه یک جایی مغازه اشون رو تأسیس کردند که جز یک فروشگاه موادغذایی مغازه ای‌ای تو اون خیابان نبود ایشون یک مغازه‌ی خیلی بزرگ با تنوع لباس خیلی زیاد و گران قیمت (که هیچ کس فکر نمی‌کرد تو این تورم استقبال بشه) دایر کردن ولی شاید باورتون نشه بعد از چند ماه انچنان شلوغ بود و همه اولین مغازه به اونجا سرمیزدن که ناگهان اون خیابان به یکی از مراکز خرید تبدیل شد و ده‌ها مغازه در اونجا دایر گردید به نظرم این مورد هم باز همون باور باعث شد که یک نفر همچنین ریسکی را قبول کنه و در یک جای خلوت همچین مغازه بزرگ و لوکسی را در همان ابتدای کار دایر کند البته ناگفته نماند این خانم تجربیات دیگری هم در زمینه گل ارایی و سفره عقد داشتند و این تجربیات هم خیلی بهشون کمک کرده که به خودشون باور پیدا کنند و قدرت ریسک پذیریشون بالا بره و از کاری که میکنن باور داشته باشن

البته این ۲ مورد گزینه‌هایی بود که واقعاً با باور خودشون ساختن و ممکن بود برای هرکسی این اتفاق نیافته یک کافه هم جدیداً در استان داریم که با استقبال خوبی روبرو شده که در مورد باور صاحب مغازه اطلاعاتی در دسترس ندارم ولی از دلایل چنین استقبالی میتونم به موارد زیر اشاره کنم:

۱-خانگی بودن تمام فست فودها (بدون سوسیس و کالباس)

۲-استفاده از بهترین مواد اولیه

۳- مکان را به یک سبک کاملاً متفاوت کارکردن (خانه خیلی خیلی قدیمی) و همچنین دیزان مکان واقعاً کار جدیدی بود در استان از چیزای خیلی ساده و ابتدایی (حتی یک چوب خشک) دیزانهایی طراحی کرده‌اند که آدم از دیدن همچین خلاقیت‌هایی کیف میکنه و حس میکنه با چیزای خیلی ساده هم میشه شیک بودن و خاص بودن رو تجربه کرد. حتی من دیدم که شرکت‌های خصوصی جلساتشون رو به این کافه میبرن به خاطر آرامشی که داره

میخوام بگم بعضی وقت‌ها یک کار متمایز و متفاوت میتونه در یک شغل غوغا کنه و اغراق نمی‌کنم که درامد این کافه از همه کافه‌ها بیشتر است بدون اینکه برند خاصی باشن

زیاد حرف زدم ببخشید

در چندمورد خلاصه می‌کنم

اعتماد به نفس باعث میشه باور شخص زیاد بشه و وقتی باور زیاد بشه همراه با پشتکار و تلاش و کمی صبر غوغا میکنه

حمیدرضا محمدی

به نام یگانه پروردگار وهاب و رزاق

با عرض سلام و خدا قوت خدمت استاد عزیزم وگروه خوب وتوانمندش و در کل خانواده خوب من

من از اصفهان هستم می‌خواستم از یک فرد میلیاردر که فکر می‌کنم حدود ۳۰ سال سن دارد صحبت کنم

این فرد در حودود ۳ سال ثروت بالایی رو بدست آورده وهمیشه با ماشین مدل بالا رفت و آمد میکنه در حالی که طرف یک مغازه جوجه ذغالی داره و فقط جوجه میفروشه (یعنی همون بال، سینه، رون با استخوان یا بی استخوان)

بعضی از مردم اطرافش و همسایه هاش بنابه چیزهایی که شنیده بودیم گفته بودند و یا میشه گفت وقتی دیدن خیلی زود پودار شده چیزی که به فکرشون رسیده این بوده که این آقا یا دزدی میکنه ویا از کار خلاف پول درمیاره

، آخه مگه میشه از غذا فروشی انقدر پول در آورد؟

این قسمت رو تو ذهنتون داشته باشین تا بعد که باهاش کار داریم

خوب حالا این که چطور شد من با این موضوع آشنا شدم رو براتون میگم و یک به یک با توجه به آموزه‌هایی که از استاد ودیگر منابع یاد گرفتمنقد و بررسی می‌کنم

لطف کنید این داستان آموزنده رو تا آخرش بخونید چون من خودم درس‌های خوب ازش گرفتم ودر تشکیل باورهایم کمک زیادی به من کرد.

در همون روزهای اولی که من داشتم فایل‌های استاد رو گوش می‌دادم و روی تغییر باورهایم کار می‌کردم و مدام دنبال نشانه‌ها بودم توی مسیری که به خانه می‌آمدم چشمم به یک مغازه جوجه زغالی افتاد و از آنجا که تابلوی خیلی شیکی داشت ومن هم گرسنه بودم پیش خودم گفتم که یه نهار اینجا بخورم رفتم داخل شدم و سفارش غذا دادم یه جوجه واسم گذاشت جاتون خالی خیلی عالی بود و خیلی خوش سلیقه تزیین کرده بود یه سیخ جوجه که واقعاً خیلی بزرگ بود با مخلفات گوجه، فلفل تند، سیب زمینی و پیاز و جعفری که واقعاً یه دونه غذاش دو نفر رو به راحتی سیر می‌کرد ولی من برای اینکه با یه تیر دو نشون زده باشم که هم نهارم رو خورده باشم و هم تمرینم رو که تمرین درخواست کردن بود رو انجام داده باشم اول تحسینش کردم و سپس درخواست کردم

یعنی بهش گفتم آقا خیلی غذاتون خوشمزه بود من تا حالا جایی غذا به این خوشمزگی نخورده بودم مخصوصاً سیب زمینهاتون خیلی عالی بود میشه یه پرس دیگه سیب زمینی به من بدید و یه پرس سیب زمینی دیگه برای من آورد خیلی بیشتر از اونی که قبلش بهم داده بود و بعد هم فقط غذا رو حساب کرد وگفت سیب زمینی مهمون من و هر چی اسرار کردم حساب نکرد. (پس اینجا به نتیجه رسیدم که اگر درخواست کنم جواب می‌گیرم) واین کارش باعث شد که من مشتری او شوم و واقعاً کیفیت و قیمت غذا هم عالی بود.

سری دوم که به مغازه‌اش رفتم دیگه تقریباً با هم گفت وگو می‌کردیم میشه گفت یه جورایی با هم رفیق شده بودیم یه باره چشمم افتاد به آکواریومی که تو مغازش بود وتوش ماهی نبود دلیلشو ازش سؤال کردم گفت ماهی‌های قشنگی داشتم همشون مردن اینجا همسایه‌ها چشمشون میزنن دیگه ماهی نمیارم ولی واقعاً آکواریوم استانداردی نبود در گفتمان باهاش فهمیدم که یه سری اعتقادات خوبی هم داره بهش گفتم بابا چشم زخم چیه این استاندارد نیست یکم تضاد داشت دیگه یکم بانرمی باهش صحبت کردم ویه حرفایی شد که اگر بخوام بنویسم خیلی میشه بلاخره قانع شد حتی آدرس سایت استاد رو هم بهش دادم که چون بهم گفت دوست داره در مورد موفقیت بیشر بدونه هیچی رفتم تا سری بعدی که بهش سر زدم دیدم ماهی انداخته تو آکواریوم و من غذا رو که سفارش می‌دادم ومدتی که اونجا بودم دیگه همیشه درباره موفقیت وثروتمند شدن حرف می‌زدیم اینم بگم همیشه برای من غذا بیشتر میذاشت حالا یا به خاطر این بود که بیشتر با هم صحبت کنیم یا اینکه دوست داشت بزاره کاری نداریم سرتون رو درد نیارم از اینجا هم درس گرفتم که:

(هر کس هر چیز رو باور کنه بهش عمل میکنه ودر شرایط همون قرار میگیره و جذبش میکنه)

خیلی سپاسگزارم که مرا تا اینجا همراهی کردید

الان بر می‌گردیم به قسمت اول این متن که راجب اون فرد میلیاردر هست که با همین جوجه زغالی ثروت زیادی رو بدست آورده بود و داستانش رو این رفیقم که در بالا ازش صحبت کردم به من گفت واین رفیق من شاگرد اون میلیاردره بود.

ازش در مورد موفقیتش وکسب در آمدش سؤال کردم

گفت که خودم هم شاهد بخشی از درآمدش بودم چون شاگردش بودم، دیگه می‌دیدم در مغازه‌اش صف می‌کشیدن برای گرفتن جوجه و می‌گفت ما روزی (نه میلیون تومان دخل می‌زدیم)

بعضی از مردم اطرافش و همسایه هاش بنابه چیزهایی که شنیده بودیم گفته بودند و یا میشه گفت وقتی دیدن خیلی زود پودار شده چیزی که به فکرشون رسیده این بوده که این آقا یا دزدی میکنه ویا از کار خلاف پول درمیاره

، آخه مگه میشه از غذا فروشی انقدر پول در آورد؟

گفت بهش گفتم مردم دارند اینجوری میگن اصلاً یادش نبود بهم گفت به حرف مرم توجه نکن مردم بی کارند از این حرفا زیاد می‌زنند تو خودت می‌بینی که من دارم روزی هشت نه میلیون دخل می‌زنم روزی پنج میلیون هم که داشته باشم چطوری نمیونم برا خودم یه ماشین مدل بالا بخرم بهتر از اینا رو میتونم بخرم امان از وقتی که خدا برا آدم بخواد

وجریان زندگیشو مختصر گفت

که من توی یک پیک موتوری کار می‌کردم و یک روز سر حساب با صاحب پیک دعوام شد و صندوق پیکش رو همونجا کوبیدم وسط کوچه جلوش و رفتم حتی سر کوچه که رسیدم پشیمون شدم که این کارو کردم یه لحظه پیش خودم فکر کردم که من دیگه کاری بلد نیستم می‌خواستم برگردم و عذر خواهی کنم ولی گفتم پناه بر خدا ورفتم سر یه دکه روزنامه فروشی یه روزنامه نیازمندی‌ها گرفتم وتوش دیدم یه مغازه برای اجاره زدن گفتم خوب برم فلافل بلدم درست کنم برم مغازهرو بگیرم یه فلافل فروشی بزنم همین که رفتم مغازه رو دیدم دیدم فست فودی اطرافش زیاده پس تو این فکر افتادم که جوجه زغالی بزنم ومطمئن بودم اینجا کارم میگیره

(پس اینجا نتیجه می‌گیریم که قدم اول را که برداریم قدم دوم گفته می‌شود)

بعد با صاحب مغازه صحبت کردم برای مغازه ۳ میلیون رهن می‌خواست با برجی ۴۰۰

منم هیچی پول نداشتم فقط یه موتور داشتم زنگ زدم از دامادمون که وضعش خوب بود ۷ میلیون درخواست کردم وگفتم میخوام مغازه بگیرم انقدر پول نیاز دارم بهت برمیگردونم ولی زمانش معلموم نیسی کی ولی بهت برمیگردونم و اونهم بهم داد و شرایطم را قبول کرد.

(پس درخواست را باید از کسی بکنیم که می‌تواند و ارزشش را دارد و اگر در خواستی باشه جواب هم هست)

هیچی مغازه رو گرفتم اولش با یکی دو تا مرغ چون مشتری کمی داشتم میشه گفت اصلاً بعضی روزا مشتری نبود ولی من هر روز به خاطر عشقی که به کارم داشتم موقع نهار وشام بوی جوجه رو را مینداختم و همین کارم باعث می‌شد مشتری بیاد از مشتری‌هایی که میومدند در مورد مزه وکیفیت غذا سؤال می‌کردم و اگر ایرادی داشت رفع می‌کردم وبعد به فکرم اومد که یه موادی بهشون بزنم خوشمزه تر بشه زدیم که حالا آگه بخوام موادشو بگم خیلی طولانی میشه و جواب داد مشتری هام به مراتب زیاد شدند و هر مشتری که میومد سری بعد دوتا دیگرو با خودش میورد و همینطوری روز به روز زیاد شدن و تبدیل به صف شد من شدم است وشاگرد گرفتم الانم که دیگه خودش دنبال کارهای پول ساز دیگست ومغازه اش همینطوری میچرخه و براش پول میسازه.

نتیجه می‌گیریم که راههای بعدی به مراتب به آدم گفته می‌شود واینطوری سیر تکامل صورت می‌گیرد.

و در آخر حرفش این بود که:

(هرچیزی رو که می‌خواهی از خدا بخواه جیب خدا ته ندارد)

خیلی خیلی سپاسگزارم که وقت گذاشتید که این متن را تا آخر خوندید امیدوارم که همان طور که بر روی من تأثیر گذاشت برای شما هم تاثیرباشه و کمکی باشه در تغییر باورهایتان.

و در آخر خدا روشاکرم که عضو این خانواده هستم و از صمیم قلب برای همتون آرزوی سلامتی، شادی ومهربانی، خوشبختی وسعادت، ثروت وکارهای پر خیر وبرکت و بین‌هایت را از خداوند وهاب، بخشنده ومهربان در دنیا و آخرت خواستارم.

سامان اِقراری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام و خدا قوت به استاد و اعضای فعال سایت

از آنجا که استاد به کرار در زمان‌های مختلف به این نکته تأکید داشتند که برید با دوستان و آشنایان موفق یا افراد موفق شهرتون مصاحبه کنید، من هم تصمیم گرفتم و این کارو انجام دادم.

یکی از اون افراد، هم اتاقی دانشگاهم بود. یک جوان حدوداً ۳۰ ساله که کارشناسی ارشد رشته تربیت بدنی میخونه. این جوان دانشجو، الآن میلیاردره و یکی از ماشین‌های اون Hummer هست و کشورهای مختلف هم برای تجارت و هم برای تفریح میره. یعنی چیزی که آرزوی هر جوانی هست. و این همه ثروت را خودش تولید کرد. ازش پرسیدم که چی شد به اینجا رسیدی و چه اصولی را مد نظر داشتی؟ البته او در چندین زمینه فعالیت دارد ولی علاقه اصلی او فروش لوازم ورزشی و دارای شرکت ارائه دهنده خدمات ورزشی و تربیت بدنی در تهران است. و برای پیشرفت کاری و افزایش اطلاعات و آگاهی در زمینه شغل مورد علاقه‌اش تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد گرفته است. او گفت یکی از کارهایم این است که میام ساختمان‌های بزرگ و برج‌هایی که در شهر وجود دارند را بررسی می‌کنم و فاصله آن‌ها را تا نزدیک‌ترین پارک که شهرداری یکسری امکانات ورزش و نرمش کردن را در آنجا نصب کرده است را اندازه گرفته و کرایه حمل و نقل رفت و برگشت تا آنجا را حساب کرده و پیش خودم گفتم آگه یک نفر بخواد مثلاً در هفته ۳ روز از آپارتمان خودش تا پارک بره و برگرده چقدر هزینه و وقت میبره و همین در ماه چقدر میشه. و اون وقت میرم با مدیر ساختمان و افراد ساکن در آن صحبت می‌کنم که شما بجای اینکه هزینه کنید و کلی وقت صرف رفت و برگشت کنین، من امکانات نرمش و ورزش کردن را در همین ساختمان برای شما فراهم می‌کنم و در هر وقت از روز که دوست باشین میتونین از آن‌ها استفاده کنین و اگر هم مایل باشین براتون مربی ورزشی در همین ساختمان در نظر می‌گیرم که مثلاً هفته ای ۲-۳ روز بیاد به شما آموزش بده. و در قبال این کار به صورت ماهانه مبلغی را از ساکنین دریافت میکنه که سود قابل توجهی دارد. و خودش به عنوان مدیر شرکت است و به طور همزمان به چندین ساختمان سرویس رسانی کند.

ایشون تجربه‌های گرانقدری را به من فرمودند و من این مصاحبه را آخرین روزی که از خوابگاه دانشجویی داشتیم می‌رفتیم انجام دادم و وقتی ازشون درخواست کردم که توضیحاتی در مورد موفقیتتون بدین، گفت تو که این همه مدت پیشم بودی چرا ازم نخواستی تا من برات توضیحات بیشتری بدم!!! خلاصه و چکیده صحبت‌هایی که کردیم به قرار زیر است:

تو باید ۳ تا مؤلفه را همیشه مدنظر داشته باشی: تلاش زیاد، آگاهی، صبر

اگر کارت و خدمات رسانی‌ات را به نحو احسن انجام بدی، خود به خود معرفی میشی و نیازی به تبلیغات نخواهی داشت.

باید از بازار کار آگاهی داشته باشی و همچنین از اطراف حوزه کاری خودت هم شناخت داشته باشی.

شانس وجود ندارد، شانس فقط یک لغت است. وقتی ما به یک سطح از آگاهی برسیم، شانس را خود به خود در اطرافمون می‌بینیم.

ممکن است تلاش زیادی انجام بدی و حتی با جان و دل هم کار کنی؛ ولی می‌بینی تا آخر عمرت هم، تو یک مسیر و تو یک لاین هستی. برای پیشرفت باید آگاهی‌ات را بیشتر کنی و بخوای که از یک مسیر بیای مسیر کناری‌اش که موفقیت و پیشرفت بیشتری دارد.

وقتی هِی بگی ندارم، ندارم، پول ندارم، نا امیدی بیشتر میشه. وقتی به این نتیجه رسیدی که چیزی رو نداری حالا باید بخوای آن چیز را داشته باشی و باید وزنه را از زمین بلند کنی و حرکت کنی و وقتی حرکت می‌کنی اون وقت است که نا امیدی دیگه معنا نداره.

در مسیر کاریت مشکلات همیشه پیش میاد. ولی وقتی که بهترین کیفیت را عرضه کنی، مردم معمولاً از اون مشکلات چشم پوشی می‌کنند.

اصلاً فرقی نمی‌کند که از صفر شروع کرده باشی یا پول بابا بهت رسیده باشد. اول از همه، چیزی که مهمه آینه که فکر درست (فکر ثروتمند) داشته باشی.

موفقیت آدم ربطی به تحریم بودن کشور یا تحریم نبودن آن ندارد. تو باید با ذهنی باز به مسائل نگاه کنی و آزاد فکر کنی.

این بود خلاصه ای از سفارشات و نصیحت‌های یک دوست به من.

خدایا شکرت به خاطر آگاهی بخشیدنت به من.

سید محمد افخم

به نام کسی که همیشه کنارمونه**

سلام به استاد سید حسین عباس منش خودم که خیلی دوسشون دارم

وسلام به گروه زحمت کش گروه تحقیقاتی عباس منش

خب بسیار جالب بود سؤال قسمت دوم برای من تجربیات جدید و زیبایی داشت و تصمیم گرفتم این راه را مثل استاد ادامه دهم (همون مصاحبه با افراد موفق و ثروتمند)

شب سه شبه بود وقتی اسمم را به عنوان کسی که نظرش خوب بود را دیدم خوشحال شدم. رفتم قسمت دوم را دانلود کنم و از اون جایی که استاد بیشتر در مناظر طبیعی فیلم می‌گیرند دیگه نمیشه فایل صوتی را دانلود کرد. خلاصه دانلود کردم و گفتم:

وااااای……. حالا چیکارکنم…….. فرد موفق از کجابیارم؟؟؟؟؟

سریع ذهنم رفت سراغ آجیل و شیرینی تواضع که در پارک وی هست و اتفاقات عجیب شروع شد.

خب خونه ی ما نزدیکه به پارک وی بعدشم همیشه اونجا پر از آدمه و واقعاً که محصولاتش بینظیره. نشستم یه چند تا سؤال طرح کردم که فردا برم بپرسم. البته قبل از اینکه صبح بشه یه ایده‌هایی هم به ذهنم رسید که در ادامه میگم…….

بله صبح ساعت ۹: ۳۰ لباس پوشدم که برم اما دلم یهویی خالی شد و یک سری فکرهای پوچ: حالا مدیر نیست…../ جواب تو نمیدن…./سرشون شلوغه…..

اما باتوجه به حس درونی که می‌گفت برو رفتم حالا نمیدونم اصلاً مدیر تواضع کی؟

از یکی از کارمندها پرسدم مدیر کیه؟ گفتن اون آقا ….

جالب بود با این که ۷۹ سالش بود خوشم هم همراه با کارمندانش داش کار می‌کرد و به اونا هم کمک می‌کرد یه ۲ دقیقه ای صبر کردم و کار کردنش رو دیدم:

خنده رو…

سالم…..

مهربون….

*********

جالرفتم گفتم: ببخشید شما مدیر این مجموعه هستین.

گفت: بله کارتون؟؟؟(البته با مهربانی و لبخند)

من: اومد برای یه مصاحبه‌ی کوتاه درباره‌ی موفقیت تواضع

آقای تواضع: از کجا هستی؟؟ از کدام مجله؟؟؟

من: از هیجا برای خودم میخوام، من یه استاد عزیزی دارم وگفته باید بری با افراد موفق جامعه مصاحبه کنم.

بالاخره قبول کرد و در حال کار کردن و راه رفتن باهاش مصاحبه کردم.

منم که رو حالت ویبره بودم و دستم یخ کرده بود و عرق می‌ریختم و……

لطفاً خودتون رو معرفی کنید: جلیل یوسفی هستم معروف به آقای تواضع

-خیلی حال کردم یعنی با خودش داشتم حرف می‌زدم و برام واقعاً جالب بود.

من: لطفاً درمورد موفقیت خودتون بگین و چه طور شده که آجیل تواضع تواین منطقه و در واقعه تو کل ایران معروف و این همه فروش و موفقیت داره؟؟؟؟؟؟.

آقای تواضع: ببین پسر جان این که سؤال نداده که هرکی کار کنه موفق میشه.

من: بله درسته، اما خیلی‌ها کار میکنن اما چرا تواضع نشدن؟؟ چرا همون آجیل کهنه‌ی ۳ ماه پیش رو میفروشن؟؟

آقای تواضع: بیا اینجا بشین صحبت کنیم.

ببین کسی موفقه که کار کنه، یعنی اون کارو دوست داشته باشه و با یکی که همیشه همرا شه ازش کمک بخواد

من: مثلاً کی؟

آقای تواضع: اول خدا بعدش همسرم که همشه به من ایده‌های خوب داده که باعث شده فروش من بیشتر بشه. همیشه همراهم بوده و من را کمک میکنه. و شب عیدها خودش میاد اینجا و کمک حال خودم وکارگرها میشه و علاه بر کنترل خانه این جارو هم خوب مدیریت میکنه. علاوه بر یک همراه باید بدونی که چی میخوای؟ به کجا میخوای برسی؟ تا کجا میخوای پیشرفت کنی؟

کار پدرم آجیل فروشی بود حدود ۷۳ سال تواین کار هستم. از بچگی به این شغل علاقه مند بودم و خیلی وقت‌ها پیش پدرم کار می‌کردم و به اون کمک می‌کردم.

ببین اصلاً مهم نیست که تو چه کاری هستی، اما سعی کن توش بهترین باشی ((همون حرفی که استاد خودتون میگین)) که آگه علاقه‌ی زیادی به شغلی که داری داشته باشی ناخودآگاه سعی می‌کنی که توش بهترین باشی که درواقعه تو کار نمی‌کنی، الان من کار نمی‌کنم من دارم عشق می‌کنم هر لحظه‌ی دارم انرژی میگرم از مردم. از کارمندام. از خدا بابت این همه لطفی که به من داشته.

یکی دیگه از عوامل موفقیت تواضع آینه که جنس خوب و باکیفت دست مردم میده، مردم خودشون چشم دارن، عقل دارن میدونن چی رو از کجا بخرن که خوب باشه.

من: صحیح چه جالب. مرسی خب میشه درمورد درآمدتون صحبت کنین و بگین که باورهایی و افکاری درمورد پول و ثروت دارین؟؟؟

آقای تواضع: ببین پسرم ما درمورد درآمدمون به هیچ کس چیزی نمیگیم اما

اینو بدون که من هیچ وقت دنبال پول نبودم

من: مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

آقای تواضع: بله چون پول دنبال من هست

من با ذوق بیشتر: دقیقاً. دقیقاً چی میشه که پول دنبال افراد میره نه افراد دنبال پول.

آقای تواضع: پسرم جوابش یه جملش: آگه توکاری که انجام می‌دیدی توش بهترین باشی و دوسش داشته باشی پول هم سراغت میاد. کلاً سعی کن دنبال این باشی که هرروزت بهتر از دیروز باشه و خوب زندگی کنی.

من: ببخشید شما از زندگی که تا الان داشتین راضی هستین؟

آقای تواضع: بله بله چرا که نه به هرچی که خواستم رسیدم و هرساله دو سه بار به همه جای این جهان سفر می‌کنم و لذت می‌برم.

من: چه قدر در طول روز کار می‌کنید؟؟

آقای تواضع: حدوداً روزی ۱۰ یا ۱۱ ساعت از ۶ صبح تا ۱۰ شب

من: واقعاً؟؟ این همه انرژی از کجامیاد.؟؟؟؟؟ چه طور هر روز از ۶ صبح تاشب؟

آقای تواضع: انرژی من؟ پسرم فرض کن با یه کسی که دوسش داری قرار داری، بعد تو زود میری سر قرار یا دیر؟؟

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خخخخخخخخخخ

************************

مصاحبه تقریباً ۲۰ دقیقه طول کشید و بعد از تشکر و گرفتن یه مشت پسته‌ی تازه رفتم.

تو راه بودم داشتم فکر می‌کردم

خیلی برام جالب بود یه حس تازه و جدید و عجیبی داشتم

یه جور حس قدرت انگار که این کار جزو اهداف من تو سال ۹۴ بد و منم بهش رسیده بودم. کلاً برام خیلی جالب و خوب بود. ممنونم استاد

**************************

بریم سراغ اون ایده ای که شبش بهم رسیده بود

استاد گفته بود مصاحبه با افراد موفق دیگه؟

باشه از اون جایی که علاقه‌ی زیادی به ماشین دارم رفتم سراغ آقای شهرام فاضل.

حالا ایشون کی هستن: آقای شهرام فاضل مدیر عامل نمایندگی مرکزی شرکت آرتاتاک (((همون وارد کننده و نمایندگی ماشین‌های لوکس مازراتی در ایران)))

حالا چرا من مازراتی رو انتخاب کردم، چرا نرفتم سراغ بنز، پورشه، بی ام دبلیو، یا……

نمیدونم در مورد مازراتی چه قدر میدونین اما اینو بگم تعداد مازراتی وارد شده در ایران برابر میزان در اروپا هست وحتی در بعضی موارد بیشتر.

تازه مازراتی مدل گرن کابرو فندی که کلاً ۵۰ تا در دنیا ساخته شده ۱۱ تاش تو ایرانه. تازه اونم با این شرایط تحریم و ………

خب واقعاً آدم به فکر میره که چه طور یه جوان ۳۵ ساله این کارو کرده.

رفتم نمایندگی واقعه در خیابان میرداماد تهران و با این که منشی سرسختی داشت یه وقت گرفتم برای مصاحبه البته مصاحبه برای یک ماه دیگست خخخخخخخخ……

************

یه مصاحبی هم خواهم داشت با آقای مهدی براتی مدیر عامل هتل پارسیان استقلال تهران که تو اینترنت دیدم این هتل نظرات خوبی رو به خودش جلب کرده و گفتم با ایشون هم مصاحبه داشته باشم. البته برای ۲۸ آبان خخخخخخخخخ……

چیکارکنم وقت نمیدن که

************

تازه گفتم برم سراغ دوستم تو اتوگاری نفیس واقع در خیابان جردن بالاتراز جهان کودک البته فروش ماشینشون خیلی خوب نیست اماا یه منبع بود برای من که افراد ثروت مند رو پیدا کنم که به لطف دوستم با ۳ نفر آشناشدم البته تلفنی و برای چهارشنبه باهاشون (البته بایکیشون) قرار ملاقات دارم.

خیلی جالبه یه آدم هم برای مصاحبه نداشتم اما الان……

***********************************

در نهایت خیلی خوشحال شدم از این قسمت برنامه که استاد منو به حرکت درآورد و منو یه جورهایی حول داد که برم برای مصاحبه و خدارو سپاس میگویم برای این همه پیشرفت و موفقیت و استاد عباس منش

خیلی دوستون دارم ممنونم که خوندینش براتون آرزوی سلامتی. خوشبتی. ثروت و سعادت در دنیا وآخرت دارم

***********دلتون شاد لبتون خندون خدا نگهدارتون***********

علیرضا ارجمند

به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیمسلامخداوند را سپاسگزارم به خاطر آشنایی با انسانی فوق العاده و دوست داشتنی استاد عباس منش، که در مسیر رشد و پیشرفت ما را نیز همراه خود ساخته. و تشکر می‌کنم از استاد عزیزم به خاطر این فایل و این سؤال فوق العاده که باعث شد مسیری جدید در تفکر و باورهای من ایجاد شود. تا دیشب قصد نظر دادن و شرکت در مسابقه را نداشتم چون جرأت این را نداشتم که با افراد موفق و ثروتمند مصاحبه کنم، اما این سؤال ذهن من را درگیر خود کرده بود تا اینکه اتفاقاتی افتاد که باعث شد من بر این ترسم غلبه کنم. الان که فکرش را می‌کنم یک سری اتفاقات غیر منتظره و غیر قابل باور برای خودم افتاد تا در نهایت من بتوانم با یکی از اقوام نسبتأ دور که اتفاقاً انسان بسیار ثروتمند و موفق در حیطه‌ی کاری خود است ملاقات و مصاحبه کنم! من سرباز هستم و در یک دفتر متعلق به نیروی انتظامی مشغول به خدمت. به خاطر شرایط خاص اینجا امکان داشتن موبایل و… وجود دارد و من در حین خدمت این فایل شما را دیدم. علارغم اشتیاقی که نسبت به پاسخ به سؤال شما داشتم، ترسی در من بود که مانع مصاحبه من با افراد موفق و ثروتمند می‌شد که همین باعث شد که من کلاً از این کار منصرف شدم. اما دیروز به من به طور کاملاً غیر منتظره ای مرخصی داده شد تا در این ایام در کنار خانواده باشم. ازقضا دیشب به خانواده یکی از اقوام که نذری داشتند دعوت شدیم و شب به آنجا رفتیم. اتفاقاً آن فرد ثروتمند و موفق نیز آنجا بود. ایشان در کار برق و صنعت برق مشغول به کار هستند و همان طور که گفتم از بزرگ‌ترین‌های این بخش محسوب می‌شوند. (همیشه این آدم در نظرم انسانی خودخواه، بد اخلاق، بخیل و… بود که از راه‌های نادرست به این ثروت رسیده است و منشأ این افکار هم اقوام و اطرافیان من بودند که مدام پشت سر او غیبت می‌کردند و تهمت می‌زدند و او را فردی متکبر و مغرور می‌خواندند! اما بعد از مصاحبه با او فهمیدم که چقدر اشتباه می‌کردم و می‌کردند و این از روی حسادتشان بوده و از قضاوت خود پشیمان شدم و از استاد عزیز سپاسگزار!) تمام ارتباط مستقیم من با این فرد در این سال‌ها فقط و فقط در حد یک سلام و علیک بود و بس، و من حتی فکر نمی‌کردم او من را بشناسد و حتی اسمم را بداند! دیشب من در بیرون از خانه و در کوچه تنها ایستاده و طبق عادت مشغول گشت زنی در اینترنت در سایت‌های مورد علاقه‌ام بودم که ایشان من را دید و به سمت من آمد، خیلی برایم جالب بود و غیر منتظره و جالب تر اینکه من را به اسم کوچک صدا زد و شروع کرد به سلام و احوال پرسی و صحبت کردن…!! در حین گپ زدن با هم به یاد سؤال شما افتادم که دوست داشتم پاسخ آن را بیابم اما به خاطر ترس رهایش کرده بودم ولی حالا با پای خودش آمده بود!!! (و این جا قانون جذب به من ثابت شد!) به خودم گفتم هر طوری است باید از این فرصت استفاده کنم، هر طوری بود بر ترسم غلبه کردم و صحبت را کشاندم به کسب و کار خودش و شروع کردم به پرسیدن سوالاتی که می‌خواستم. شاید یکی دو ساعت با هم در مورد پول و ثروت و موفقیت و آینده و… صحبت و تبادل نظر کردیم! که نتایجی که از آن‌ها گرفتم باعث شد اولأ نظرم به طور کامل نسبت به این فرد تغییر کند که به خاطر این از استاد عزیز بین‌هایت سپاسگزارم و ثانیأ ایده‌های بسیار خوبی از ایشان در مورد موفقیت گرفتم که باز هم به این خاطر از استاد عزیز بین‌هایت سپاسگزارم! چیزی که الان به ذهنم رسید این است که عواملی که باعث موفقیت این فرد شده که من به آن‌ها رسیدم کاملاً با اصول و قوانینی که از استاد عباسمنش آموختم برابری می‌کند، یعنی قوانین جهانی موفقیت! یک نکته: به نظرم دلیل اینکه ما اصولأ عوامل ظاهری را به عنوان عوامل اصلی موفقیت افراد تشخیص می‌دهیم این است که ما اغلب آن‌ها را در محل کار و در حین انجام کارشان مورد قضاوت قرار می‌دهیم و این اتفاق که من این فرد را در یک میهمانی دیدم نه در محل کار، باعث شد تمرکز من بر روی ویژگی‌های درونی و افکار و عقاید و رفتار و گفتار این فرد متمرکز شود!!! عواملی که به نظرم باعث موفقیت این فرد ودر کل باعث موفقیت افراد و تمایز آنان با همکاران خود می‌شود این‌ها بودند: ۱) ایمان به خداوند و قدرت او: (تا قبل از این با توجه به گفته‌های اطرافیان فکر می‌کردم ایشان انسانی بدور از خدا و کافر باشند اما هرچقدر بیشتر صحبت می‌کرد بیشتر به غلط بودن این فکر پی می‌بردم.) خداوند را می‌توان در رفتار و گفتار افراد موفق درستکار دید، آن‌ها به خداوند امید دارند و باور دارند که خداوند حامی و پشتیبان آن‌هاست، به غیر از خدا چشم ندوخته‌اند و منتظر دیگران و کمک آنان نیستند بلکه با ایمان به قدرت خداوند حرکت کرده و مسلماً موفق می‌شوند. انشاالله، خداروشکر و… را می‌توان به وفور در صحبت‌های این افراد شنید. ۲) داشتن اعتماد به نفس بالا: اعتماد به نفس این افراد را می‌توان در چهره و گفتارشان دید، همینطور ایمان به تخصص خود و با قدرت سخن گفتن در مورد کارها و اهداف آینده به گونه ای که انگار آن اهداف راهی به جز خلق شدن ندارند. این افراد تمام مسئولیت زندگی و کارهای خود را برعهده می‌گیرند و هرگز دیگران را مسئول اتفاقات زندگی خود نمی‌دانند. (البته به نظر من همین ویژگی این فرد بود که باعث شده بود او در نظر دیگرانی که اعتماد به نفس کمی داشتند فردی خودخواه و مغرور به نظر برسد!!!) ۳) عدم ترس و نگرانی و داشتن آرامش: در کنار این افراد بودن به شما احساس آرامش می‌دهد که این آرامش از خود فرد نشأت می‌گیرد. افراد موفق هیچگاه نگران آینده و اتفاقاتی که احتمال دارد بیفتد نیستند. آن‌ها همیشه خونسرد با مسائل روبه‌رو می‌شوند و همین امر باعث رشد و پیشرفت آنان شده. همواره به خداوند و فضل او ایمان دارند و هرگز تحت تأثیر افکار نگران و پریشان اطرافیان قرار نمی‌گیرند. اتفاقاتی مانند نوسانات قیمت ملک و سکه و دلار و… و یا هر موضوع بیرونی دیگر، آنان را نگران نمی‌کند. و من این خصوصیات را در این فرد دیدم. ۴) سپاسگزاری: افراد موفق همیشه شکرگزار خداوند هستند، به خاطر تمام چیزهایی که دارند یا قرار است بدست آورند. در موقع صحبت کردن از داشته‌ها همواره از عبارت (خداروشکر) و مانند آن استفاده می‌کنند. ۵) بخشش: بخشش چه از نوع مادی و چه از نوع معنوی جزئی از خصوصیات این افراد است. در بعد معنوی آن‌ها هیچگاه از کسی کینه ای به دل ندارند و با خود نیز در صلح‌اند. (در مورد این فرد، من وقتی به دروغ بودن حرف‌های دیگران در مورد ایشان پی بردم، گفتم که دیگران خیلی از شما بد می گویید و شما تا قبل از این در ذهن من یک هیولا بودید، اما ایشان با خونسردی کامل جواب داد: میدانم! مهم نیست! خدا هدایتشان کند!) و در بعد مادی آن‌ها همواره در حال بخشش هستند چون می‌دانند که انفاق باعث افزایش روزی و ثروت می‌شود. (در مورد این فرد، از یک خانواده نسبتأ فقیر به اینجا رسیده است و عموماً اقوام و نزدیکان او نیز وضع مالی چندان مناسبی نداشتند. اما از زمانی که او به ثروت رسیده است، به خانواده و نزدیکان نیز کمک زیادی کرده، در مورد کمک‌های خیریه‌ی او اطلاعی ندارم ولی این کار نیز از او بعید نیست.) ۶) طی کردن مراحل تکامل: افرادی که به موفقیت‌های بزرگ رسیده‌اند زمانی از یک مکان کوچک و از یک حجم کوچک کار شروع کرده‌اند و با داشتن هدفی بزرگ به اینجا رسیده‌اند. (این شخص درس را با گرفتن دیپلم رها می‌کند و با اینکه تخصصی هم در برق نداشته وارد این کار می‌شود. کم کم تجربه کسب می‌کند و به تدریج کارش را گسترش می‌دهد تا جایی که طی چند سال به جایی می‌رسد که اکنون از بزرگ‌ترین‌های حرفه‌ی خود است.) ۷) داشتن اهداف بزرگ: (هدف این فرد این بود که در کار خودش بهترین و بزرگ‌ترین و معروف‌ترین باشد. یک برنامه ریزی دقیق پشتیبان این هدف بود به طوری که او دقیقاً می‌دانست که چه مسیری را باید طی کند تا به این هدف برسد. خیلی دقیق برایم از افتتاح شعبه‌های جدید با جزییات و چگونگی صادرات و قراردادهای خارجی و… شرح داد طوری من به راحتی می‌توانستم مسیر دقیق رشد و پیشرفتش را تجسم کنم!) به نظرم همه‌ی افراد موفق این ویژگی را دارند. ۸) تجسم خلاق: افراد موفق همواره خود را در لحظه‌ی رسیدن به هدف تجسم می‌کنند. (خیلی برایم جالب بود که از او می‌شنیدم که می‌گفت: می‌بینم اون روزی رو که به فلان هدفم رسیدم و بعد دارم فلان کار رو می‌کنم! و خیلی دقیق می‌توانست جزییات را برایم شرح دهد.) ۹) پرداختن بهای رسیدن به هدف: (وقتی از نحوه‌ی رسیدن به اهدافش برایم می‌گفت اشاره ای کرد به این موضوع که: من خیلی جاها از بعضی چیزا گذشتم تا به فلان هدف برسم یا اینکه مجبور شدم به خاطر کارم با بعضی از افرادی که مانع پیشرفتم می‌شدند قطع رابطه کنم.) افراد موفق بهای رسیدن به اهدافشان را پرداخته‌اند و سپس تمام پل‌های پشت سرشان را خراب کرده‌اند تا راهی جز موفق شدن نداشته باشند. ۱۰) احساس ارزشمندی: (وقتی پرسیدم که چطور بدون داشتن مدرک به این جا رسیدید؟ گفت: خیلی‌ها میرن درس میخونن مدرک میگیرن، اما تخصص ندارند. اون مدرک فقط یک تکه کاغذه که هیچ فایده ای نداره وقتی تو تخصص نداشته باشی. اما تخصص به تنهایی ارزشمنده و از تخصص میشه پول درآورد نه از مدرک!) افرادی که به موفقیت‌های بزرگ می‌رسند در کار خودشان به گونه ای متخصص‌اند که هیچکس به پای آنان نمی‌رسد و این تخصص را با ارزش می‌دانند و باور دارند. ۱۱) شادی: (درکل انسانی شاد و خوش برخوردی بود، اکثر اوقات لبخند به لب داشت و در کنار او بودن باعث احساس نشاط و سرزندگی می‌شد.) و همانطور که میدانید احساس خوب = اتفاقات خوب!!! ۱۲) علاقه به کار: (از لحن صحبت در مورد کارش می‌شد فهمید که به شدت عاشق کارش است و می‌گفت که بارها شده که تا ساعت‌های ۱۲-۱ در حال انجام کار هست بدون اینکه خسته شود، با اینکه به هیچ وجه نیاز مالی ندارد. کار برایش مانند تفریح است و فقط از روی علاقه کار می‌کند.) افرادی موفق و ثروتمند می‌شوند که به دنبال علاقه‌ی خود بروند سپس ثروت به دنبال آن خواهد آمد. ۱۳) عدم توقف: افراد موفق همواره به دنبال رشد و پیشرفت هستند، آن‌ها همیشه اطلاعات تخصصی خود را با مطالعه و… به روز نگه می‌دارند. (با اینکه مدرک این کار را ندارد اما به گفته‌ی خودش همیشه در حال مطالعه کتاب و مقاله و… تخصصی خودش است و همین طور با شرکت در سمینارهای داخلی و خارجی سعی در نهایت پیشرفت در کار خود را دارد.) ۱۴) ریسک پذیری: (به قول خودش: لذت می‌برم از تجربه چیزهای جدید. همیشه در جاهایی سرمایه‌گذاری می‌کند که به نظر مردم با شکست مواجه می‌شود. ولی در نهایت پیشرفت زیادی می‌کند!) انسان موفق باید جرأت پذیرفتن عواقب کارهای خود را داشته باشد. ۱۵) ارتباط با افراد موفق: ارتباط با دیگران بر روی انسان تأثیر گذار است. اگر با انسان‌های موفق در ارتباط باشیم طرز فکر آن‌ها برما اثر گذاشته و مانند آنان فکر و عمل می‌کنیم، و اگر با انسان‌های ناموفق در ارتباط باشیم نیز طرز فکر آنان بر ما اثر گذاشته و پس از مدتی مانند آنان فکر و عمل می‌کنیم. (این شخص هم همواره با انسان‌های موفق در ارتباط بود و کمتر با اقوام و کسانی که ناموفق‌اند و ذهنی فقیر دارند معاشرت می‌کند.) ۱۶) توجه به خواسته‌ها: آخرین عاملی که به ذهنم می‌رسد، توجه کردن به خواسته‌ها با فکر، چشم، گوش و کلام است. (وقتی از او در مورد نگاه کردن به تلویزیون پرسیدم، با خنده ای گفت: سالهاست که تلویزیون ندیده‌ام، و همین طور اخبار را نیز دنبال نمی‌کرد مگر اخبار تکنولوژی مرتبط با تخصصش. همچنین همواره در مورد خواسته‌هایش صحبت می‌کرد و من کلمه ای در مورد ناخواسته‌هایش یا شکایت از وضع و دولت و مردم و… ندیدم که این هم برایم خیلی جالب و تأثیر گذار بود.) در کل به این نتیجه رسیدم که هیچکدام از عوامل ظاهری در موفقیت و پیشرفت‌های بزرگ افراد نقشی ندارد و تنها عامل موفقیت یا عدم موفقیت افراد باورها و عقاید و نوع نگاهشان به موضوع است. از این که نظرم طولانی شد مرا ببخشید، خواستم کامل بگویم آنچه را به آن رسیده‌ام. باز هم از شما استاد گرامی به خاطر این فایل و سؤال و از گروه فوق العاده تون سپاسگزارم، بین‌هایت تا قیامت! ارادتمند ارجمند

محمد فراهانی

به نام خالق زیبایی‌ها

سلام خدمت دوستان گلم و دوست و یاور پرتلاشم سید حسین عباس منش

خیلی جالب بود وقتی به این فایل گوش دادم بلافاصله چند مورد به ذهنم اومد و وقتی بیشتر درموردشون فکر کردم مواردی که یادم اومد برام قابل تأمل بود و البته بعضی هاش هم برام یادآوری شد چون قبلاً بهش فکر کرده بودم. اینجا به ۵ موردش اشاره می‌کنم

۱٫ اولین شغل و حرفه ای که به ذهنم اومد جاییه که خودم داخلش کار می‌کنم. بله من جایی کار می‌کنم که کار کردن تو اون و آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کنم برام موجب خوشحالی و سپاسگذاری از خداونده. من یکی از فروشندگان بیمه تو استان اصفهانم. من حدود ۲ سالو چند ماهه که در یکی از نمایندگی‌های بیمه سامان به عنوان مشاور و فروشنده بیمه کار می‌کنم و از کارم لذت می‌برم. شرکت ما همیشه جزء ۳ نمایندگی برتر استان بوده درصورتی که شاید ۴-۵ سال بیشتر نباشه که از حیاتش میگذره. ما تو اکثر مناطق صنعتی کشور فعالیت داریم و جالبه بگم که اغلب مشتریان ما مارو با آرم و لوگوی سامان نمیشناسن و نمیگن ما با بیمه سامان کار می‌کنیم یا قرارداد داریم میگن ما با آقا یا خانوم فلانی بیمه داریم یا کارامون و انجام میده. من به عوامل موفقیت خودمون چند وقتی هست که دارم فکر می‌کنم و از وقتی که با شما و فایل هاتون ارتباط دارم برام بیشتر روشن و واضح شده. اولاً من دلیل اصلی موفقیت دفترمونو نفر اول دفتر یعنی مدیرمون میدونم. آقای بهرامی آدمی بوده که از صفر یا بهتر بگم زیر صفر کارشو شروع کرده و الان به این موفقیت و حجم فروش رسیده. اون آدم پاک صادق مثبت اندیش و خوبیه و جالبه آدمایی هم که باهاش کار میکنن (تعریف از خود نباشه!!) هم همین خصوصیت و دارن. یاد مفهومی که شما از مدار و فرکانس یادمون دادین افتادم که میگفتین هرکس براساس باورهایی که داره و مداری که داخلشه شرایط اتفاقات و آدم‌های هم فرکانس شو جذب میکنه و تو زندگیش میاره یا دعوت میکنه. اوایل خیلی برام عجیب و جالب بود که چرا همه بچه‌های دفتر همشون فوق العاده اند و تقریباً از نظر رفتار و اخلاق شبیه همن و البته شبیه مدیرمون آقای بهرامی و جالب تر آینه که هرکسی که چه به عنوان کارمند و چه فروشنده بیمه تو دفترمون استخدام میشه (بخصوص تو قسمت فروش که آدم‌های زیادی میان و میرن) تنها افرادی که همجنس (هم فرکانس) آقای بهرامی و بچه‌های دفترن میمونن و موندگار میشن و کسایی که مثلاً آدم‌های حسود خود محور دروغگو و… هستن (همجنس ما نیستن) بعد از مدتی بدون هیچ تلاش فیزیکی خود بخود از جمع ما خارج میشن.

آقای بهرامی به همراه بچه‌های دفتر همیشه صداقت رو سرلوحه کارمون قرار دادیم و همیشه به هم برای فروش بیشتر کمک می‌کنیم حتی به کسی که تازه اومده یا فروشش پایینه کمک می‌کنیم تا رشد کنه. تو شادی‌ها و ناراحتی‌ها کنار همیم هیچ کدوم اهل زیرآب زنی نیستیم و همیشه جو شاد و مثبت و رو به جلویی تو دفترمون حاکمه برای فروشمون و جزیی ترین کارامون هدفگذاری و برنامه داریم و همیشه ایده‌های خلاقانه ای برای بهبود روند کارمون اجرا می‌کنیم درضمن از نظر اطلاعات بیمه ای و فروشندگی و… همیشه سعی می‌کنیم بروز باشیم و تقریباً هفته ای یکبار داخل دفتر کلاس آموزشی برگزار می‌کنیم. و تو مشاوره‌ها و فروشمون همیشه سعی کردیم به جای کوبیدن شرکت‌های رقیب به قابلیت‌ها و مزایای شرکت خودمون توجه کنیم و اون هارو به مشتری هامون بگیم. وهمواره تلاشمون و توجه همون روی رضایت مشتری و کیفیت خدمت رسانی مونه

یه چیز جالبم بگم که تا ۱-۲ سال پیش دفترمون از نظر اندازه و جا به تعداد نفراتمون نمی‌خورد یعنی حدود ۱۵ – ۲۰ نفر آدم تو یه دفتر کوچیک کنار هم کار می‌کردیم و هر مشتری که میومد اونجا واقعاً تعجب می‌کرد بخصوص مشتری‌ای خوبمون که چندسال با ما کار می‌کردن وقتی میومدن تو دفترمون با کمال تعجب می‌گفتن که باورشون نمیشه این همه آدم دارن اینجا کار میکنن و با خنده می‌گفتن شما واقعاً اینجا کار میکنین؟؟ چطوری؟؟!! (البته تقریباً یک سالی هست که دفترمون رو با دفتر کناریمون ادغام کردیم و خدارو شکر جامون خیلی خوب شده و کلاسمون بالا رفته!!).

خیلی‌ها حتی مشتری هامون به ما گفتن که چرا نمایندگی بیمه‌های قدیمی تر که مردم بیشتر به اونا اطمینان دارنو نمیگیرین یا چرا برا اونا کار نمیکنین تا فروشتون بالاتر بره و بهتر بفروشین! حتی رقیب‌های بیمه ای ما که هم از نظر اسمی بزرگن و هم دفتر نمایندگی شون درست داخل خود اون شهرک صنعتیه (ولی ما دفترمون خارج اونجاست) اغراق میکنن که مجموع فروششون به اندازه یکی از بچه‌های فروش ما نیست

من تمام عواملی که در بالا گفتمو دلیل موفقیت و فروشمون تو دفتری که داخلش کار می‌کنم میدونم و از نظر من جا و مکان و برند شرکت مهم نبوده (دلیلشم موفقیت‌ها و فروشیه که دارم خودم به شخصه می‌بینم و لمس می‌کنم)

۲٫ تو یکی از شهرک‌های صنعتی اصفهان داخل یه خیابوناش دو تا مغازه ست که فروشنده لوازم برق صنعتین و جالبه که کنار هم و چسبیده به همن. ولی هر موقع که من اونجام یا از اونجا رد میشم (چون کارم ایجاب میکنه) می‌بینم که تو یکیش پر از مشتریه و سرش شلوغه ولی بقلیش خلوته و مگس هم پر نمیزنه. من با یکی از همکارهام به هر دو مغازه برای فروش بیمه مراجعه کردیم. من هربار که به مغازه ای که مشتری کمتر داشت می‌رفتم می‌دیدم صاحبش مدام درحال غر زدن و شکایت از وضع بازار و اوضاع جامعه و.. است و تازه مدام به مغازه کناریش که فروشش بالاست حسودی میکنه و میگه که فلانی سرش شلوغه و همه مشتری هارو قبضه کرده و ولی ما فلانیم و چنانیم و.. و بهتره که برین به اون بیمه بفروشین!! من همیشه وقتی از اونجا رد می‌شدم و به اونا نگاه می‌کردم و بکارشون فکر می‌کردم دلیل موفقیت مغازه کناریش و عدم موفقیت و مگس پرانی اون رو می‌فهمیدم و مدام برام یاد آوری می‌شد که چرا باید دو تا مغازه که داخل یک شهرک صنعتی و در یک خیابون و حتی کنار همن (جفتشون سر خیابونن یعنی از نظر جا هم خیلی موقعیت خوبی داشت آقای غرغرو!!) اینقدر از نظر درامد باهم فرق داشته باشن!!

۳٫ من چند وقت پیش با چند تا از دوستام به یک فست فودی رفتیم تا اسنک بخوریم و به گفته دوستم که مارو اونجا برده بود اسنک هاش تو اصفهان تکه و نظیرش نیست. وقتی اونجا رفتیم دیدم واقعاً سرش شلوغه و بهش آفرین گفتم. دلیلشم بنظرم کیفیت بالای اسنک هاش همینطور قیمت خوبشه (۲۰۰۰ ت که مفده!!) که باعث شده اینقدر فروش داشته باشه و سرش شلوغ باشه با اینکه بنظرم از نظر موقعیت مغازه و از لحاظ فضای داخلیش زیاد تعریفی نداره

۴٫ داخل یکی از خیابون های شهرم (شاهین شهر) یه رستوران و تهیه غذا هست که کارش حرف نداره وسرش شلوغه و کلی مشتری داره. قبلاً اون یه مغازه تو زیر زمین داشت و فقط مشتری‌ها میتونستن غذای خودشون رو بخرن و ببرن یعنی جایی برای خوردن غذا داخلش نداشت ولی الان چند ماهیه که داخل همون خیابون چندتا ردیف بالاتر یه ساختمان بسیار شیک ۴-۵ طبقه ساخته و طبقه زیرزمین شو طباخی همکف رو جهت سفارش غذا و طبقات بالا شو هم رستوران و تالار درست کرده. من وقتی ساختمون رو دیدم اصلاً باورم نشد که همون قبلیه ست. دلیل موفقیت و فروشش که بقیه از اون بی بهره‌اند یا بهتر بگم کمتر دارن بنظرم این است:

کیفیت بالای غذا هاش و حفظ کیفیت اونه نه اینکه مثل بقیه تا معروف شد و چندتا مشتری جلب کرد از کیفیتش کم شه (حتی خواهرم که خیلی هم به غذا خوردن حساسه فقط کباب‌های اونجا رو قبول داره و لاغیر) / ایده‌ها و کارهای خوب و رو به جلویی که نسبت به مغازه‌ها و رستوران‌های دیگه و حتی قبلن خودش انجام داده / متحدالشکل کردن لباس آشپزها و کارمندان فروشش (با لباس‌های زیبا و شیک) که به دید مشتری بسیار خوشاینده / ورودی شیک و جذاب با آبنمای زیبا و آرامش دهنده ای که داره که حس لذت و احترام رو به مشتری هنگام ورود القا میکنه / گذاشتن یک مأمور و نگهبان ویژه برای نظم دادن و کنترل ماشین‌هایی که جلوی ساختمون میخوان وایستن و پارک کنن برای روزهای آخر هفته و تعطیل (ک بنظرم ایده خوب و جالبیه چون عرض خیابون کمه و وقتی اونجا شلوغ میشه واقعاً مسیر تردد سخت میشه) / و…

۵٫ یه مغازه موبایلی هست که تو شاهین شهر واقعاً سرش شلوغه یعنی من هر وقت میرم اونجا پر از مشتریه دلایلشم بنظرم:

برخود خوب و گرم و صمیمی صاحب مغازه / برطرف کردن تمام نیازهای یک مشتری که کار مربوط به موبایل داره داخل یک مکان (یعنی سه تا بخش داره: فروش موبایل – فروش لوازم جانبی – تعمیرات موبایل) / قیمت مناسب محصولاتش

این نکته رو هم بگم که قبلاً جاش زیاد خوب نبود و تقریباً آخر خیابون اصلی شهر بود ولی الان چند تا خیابون اومده جلوتر و جاش به ظاهر بهتر شده ولی می‌بینم چه موقعی که جاش آخر خیابون بود چه الان که اومده جلوتر مشتری‌اش فرقی نکرده و مثل قبل مشتری‌ها و فروش زیادی داره و جالبه بگم که بجای همون مغازه قبلیش (آخر خیابون) یه مغازه موبایلی بسیار شیک باز شده ولی می‌بینم ک مشتریان فوقالعاده کمتری نسبت به اون داره. اینو هم اضافه کنم که بنظرم طرز برخورد صاحب مغازه و گرم و صمیمی بودنش خیلی تو فروشش و مشتری هاش تأثیر گذاشته چیزی که بقیه مغازه‌های اونجا ندارن یا کمتر بهش توجه میکنن

زاگرس قبادی

جواب سؤال شماره ۲

۱- یک خواروبارفروشی در شهر ما وجود دارد که از با اختلاف بسیار زیادی فروش آن بیشتر است و الان چهار وزیر به رییس جمهورنامه نوشتند و از بازار و رکود موجود ابراز نگرانی کردند هنوز هم مردم برای خرید جلو آن صف می‌بندند وخود من هم چون آنجا خرید می‌کنم هروقت که رفتم حتماً توی صف وایسادم و سه سال قبل فقط سه برادر بودند و الان ۴ تا فروشنده گرفتند وهنوز باید تو صف بایستسم تا خریدمون رو انجام بدیم. البته خواروبار فروشی‌های دیگری هم پایین تر و بالاتر از آن‌ها شروع به کار کردند و خدارو شاهد می‌گیرم که یکبار ندیدم که جلو مغازه آن‌ها شلوغ باشد و یا حتی چند نفر باهم انجا خرید کنند.

۲- خیاطی رو می‌شناسم که نوبت دوخت لباس رو حدود سه ماه گذاشته و کمتر از اون برای هیچ کس لباس نمی‌دوزد. و بسیار خیاطی داریم که با قیمت کمتر همیشه از نبود کار می‌نالند.

و اما دلایل موفقیت آنان از نظر بنده:

۱- قطعاً اصلی‌ترین دلیل، باورهای ثروت آفرین آن‌هاست که چون من خودم هم کلاسی خیاط بوده‌ام و هنوزم باهم دوست هستیم حتی یکبار نشده که از تورم و کسادی بازار یا نبود پول در دست و بال مردم حرفی بزند و همیشه شاکر و سپاسگزار بوده و گفته که همیشه کار دارم و مشتری‌های فوق العاده ای دارم.

۲- من خودم شاهد هستم که تبلیغاتی از جمله کارت و پلاکارد و تبلیغات تلویزیونی نداشتند و اینقدر موفق بوده‌اند اما همیشه از خودشون و از کارشون و ازخدماتشون نزد مشتری تبلیغ کردند.

۳- اعتماد به نفس بسیار خوبی دارند و من وقتی با خیاط راجع به کارش حرف می‌زنم و از بالا بودن قیمتهاش سخن میگم از کارش تعریف می‌کند و میگه تازه نسبت به کاری که انجام میده قیمتهاش بسیار مناسب هستند.

۴- روابط بسیار خوب با مشتری و گشاده رو بودن و همیشه احترام و عزت مشتری رو رعایت می‌کنند.

۵- اصلاً در مورد ناخواسته‌ها حرف نمی‌زنند و فقط در خواسته‌ها و اهداف و آرزوهای آینده صحبت می‌کنند.

۶- اصلاً نگران آینده نیستند و باورشان این است که روز به روز زندگی زیباتر و قشنگ تر می‌شود.

در آخر من مهم‌ترین دلایل موفقیت در ثروت ساختن رو اعتماد به نفس بالا و اطمینان به این است که کار آن‌ها فوق العاده هست و با بقیه فرق دارد.

مرتضی رستمی

با عرض سلام و درود خدمت استاد عباس منش، این سوالی که مطرح کردید قبلاً توجه منو جلب کرده بود و خیلی موقع ها بهش فکر می‌کردم و به نتایجی هم رسیدم که چند موردش رو ذکر می‌کنم. یکی از کسایی که من به عنوان آدم موفق می‌شناسم محمد مهربان مدرس درس ریاضی کنکور و مؤلف کتاب‌های موفق در این زمینه هستش ایشون چند سال پیش برای جمع بندی درس ریاضی (دیفرانسیل و ریاضیات پایه) به قم اومده بودن قبل از این در کلاس ایشون شرکت کنم پیش خودم می‌گفتم خدایا چرا این آدم هم از نظر شهرت و ثروت موفقه چون اکثر داوطلب‌های موفق تو کنکور کتاب ایشون رو معرفی می‌کردن ومیگفتن کتابش فوق العادست و وقتی متوجه شدم برای سه رو جمع بندی چقدر گرفتن متعجب شدم این مبلغ ۲۰ میلیون تومن بود فقط برای سه روز!!! در حالی که خیلی از معلم‌ها در سال هم نمی تونن این مبلغ رو بدست بیارن پیش خودم اومدم فاکتورهای مختلفی رو بررسی کردم گفتم شاید بچه پولدار بوده و کلاس‌های فلان رو رفته و اینا اما بعد متوجه شدم این آدم تو زمان خودش پول کلاس کنکور و غیره رو نداشته یعنی کسی که الان یکی از موفق‌ترین و ثروتمندترین آدم‌هاست پشتوانه مالی و غیره نداشته و یک میلیادره خودساخته اس، بالاخره توی کلاسش حاضر شدم دیدم که ظاهراً شبیه بقیه آدم‌هاست اما چند تا تفاوت داشت به شدت پرانرژی، خوش برخورد و شاد بود بعد از اینکه از کلاس این آدم اومدم بیرون از حرف‌هایی که رد و بدل شده بود چند تا نتیجه گیری کردم این آدم یه جمله معروف داشت “سفید یا سیاه باشید فقط خاکستری نباشید” این جا بود که متوجه شدم برای موفق بودن باید سفید بود، یعنی ۱۰۰ درصد بودن!!! حالا توی حرفه این آدم ۱۰۰ درصد بودن چطور بود؟؟ ایشون تمام کتاب‌های مربوط به این درس رو ریز به ریز مطالعه کرده بود جوری که آگه یه تیکه از کتاب رو می‌آوردی بهت می‌گفت این برای چه کتابی هستش، و نکته دیگه این بود ایشون همیشه سعی میگرد پیشرو باشه نه پیرو! یعنی به جای اینکه ببینه چه کتابی پرفروشه و به سبک اون بنویسه خودش بصورت خلاقانه یه سبک نویی می‌نوشت به عبارتی که این آدم سعی می‌کرد شبیه خودش باشه نه کسه دیگه یا میشه گفت توانایی‌های خودش رو شناسایی کرده بود و به درستی از اون استفاده می‌کرد و یه نکته دیگه در مورد تدریسش: ایشون در عرض ۱۸ ساعت بیش از ۵۰۰ تا سؤال رو حل کرد در حالی که معلم‌های دیگه آگه خیلی خوب باشن نهایتاً می توننن ۱۸۰ تا حل کنن توی این تایم ایشون بصورت خلاقانه ای تمام سوالاتی که قرار بود حل کنن رو بصورت پاور در آورده بود البته با نظمی بی نظیر که بتونه توی ذهن ما طبقه بندی بشه ایشون طوری مدیریت زمان و توی کارش مهارت داشت که بعد از تمام شدن کلاس باورم نمی‌شد توی این تایم ۵۰۰ تا سؤال رو یاد گرفتیم!!! تازه در بین کلاس از خاطرات و ویژگی‌های اخلاقیش هم می‌گفت و تایم‌هایی رو هم برای استراحت بیرون رفتن می‌داد، یکی دیگه از ویژگی هاش منو خیلی تحت تأثیر خودش قرار داده بود این بود که می‌گفت هیچ وقت حاضر نبودم شاگرد دوم باشم یا دومین باشم در حدی به این کارش پای بند بود که می‌گفت یه ترم حال درس خوندن نداشتم مرخصی گرفتم و حاضر نبودم دومین باشم!!! این جا بود که تفاوت ایشون رو با معلم‌های عادی که درآمد سه روزه این آدم رو حتی توی یک سال نمی تونن داشته باشن رو فهمیدم تفاوت ایشون در آرمان‌ها، باورها و افکارشون بود و مثل بقیه فکر نمی‌کرد می‌خواست بهترین باشه و بود لازم به ذکر هست این مبلغ و فقط برای این تایم و این کلاس بود حالا چقدر از کتاب هاش به فروش میره و چه بیزنس های دیگه داره بماند راستی یه نکته هم یادم رفته بود بگم ایشون در طول سال فقط هفته ای دو الی سه روز کار تدریس می‌کردن و بقیه تایم رو اختصاص می‌دادن به خودشون و اینم برام جالب بود و متوجه شدم آدم‌های موفق تایم در برابر پول رو زیر سؤال بردن

موفق باشید و شاد

اناهیتا جم

باسلام و تشکر خدمت استاد عباس منش. دررابطه به سوالتون من چندنفررااز نزدیک می‌شناسم که درحرفه خودشون سرآمد هستن نه تنهادرشهرما بلکه شایددرایران. من زندگی اینهاروازقبل از ثروتمندشدن دیدم. یکیشون یه خانم آرایشگر هست که درآمدی حدود ۲۰۰ میلیون تومن درماه داره یادمه که وقتی ازدواج کرد تویه اتاق زندگی میکردوشاگرد آرایشگر بود.. ازشون درمورد موفقیتش پرسیدم اولاً ایشان عاشق شغلش هست وبسیارادم پرانرژی هستی خودش می‌گفت من ازانجام هیچ کاری احساس شرمندگی نمی‌کردم وباعلاقه کارمیکردم. هرکاری رابه صورت موثروکامل انجام میدم. وراحت ریسک می‌کردم همیشه فکرهای بزرگ داشتم بلندپروازی داشتم. والان هم هنوز به این شرایطی که دارم عادت نمی‌کنم ومیخام یک برندتاسیس کنم. خصوصیت جالب این خانم دست ودلبازی هست. خیلی راحت پول خرج میکنه وبه کسانی که براش کارمیکنن حسابی میرسه. یه جورخرج میکنه که انگار دستش داخل یه گنج بزرگه وپول تمامی نداره. دیدم که اطرافیانش بهش میگن اینقدرراحت پولهارودور نریز ولی اعتقادش آینه که هرچی ببخشی صدبرابرش برمیگرده وواقعا هم براش همینطوره. خصوصیت دیگه ای که داره آینه که همیشه دوره‌های خارج ازکشوررومیره وفکرنمیکنه آموزش‌هایی که دیده کافیه وهمیشه اطلاعاتش بروزه. محیط کارش رادوست داره ووقت کارهمه انرژی وتوجهش به کارش هست یعنی باتمام وجودش کارمیکنه. بنظرم دلایل موفقیتش درونیه وقتی باهاش خریدمیرم مثل یه پرنسس رفتارمیکنه واین احساس ثروتمندی رومیشه دروجودش احساس کردهمیشه بهترین‌ها رو میخره وباخوشحالی پول خرج میکنه واقعاً هیچ نگرانی دروجودش نمیشه دیداعتمادبنفس بالایی داره. احساس امنیت روبه آدم منتقل میکنه. ندیدم نگران رقبای شغلی باشه تاحالاحتی یک بار درموردشون حرف نزده. فکرمیکنم تمام رموز موفقیتش روگفته باشم

حمد مهدی

سلام وقتی سؤال این مسابقه را شنیدم یاد یکی از همکاران پدربزرگم در فروش لبنیات سنتی در مشهد افتادم.

این لبنیات فروشی درآمد بسیار زیاد‌ (بیشترین درآمد از این شغل) همیشه تعریف از کسب و کار او را شنیده بودم از اقوام از دوستان و.. شعبه‌های زیاد این لبنیات در کل مشهد معروف است تا به حال به فروشگاه او نرفته بودم فکر می‌کردم حتماً در جایی بسیار پر رفت و آمد قرار دارد اما اینطور نبود بلکه فهمیدم آن فروشگاه آن منطقه را پر رفت و آمد کرده بود وقتی برای اولین بار به آنجا رفتم نزدیک اذان ظهر بود با پدرم دنبال مسجد می‌گشتیم تا پدرم یادش آمد که در آنجا نماز جماعت خوانده می‌شود من بسیار تعجب کردم که چگونه در یک فروشگاه فروش لبنیات نماز جماعت برپا می‌شود؟ و مگر یک فروشگاه لبنیات چقدر وسعت دارد و چقدر کارگر که نماز جماعت برقرار شود به آنجا رسیدیم و شروع به خواندن نماز کردیم پس از آنکه نماز جماعت تمام شد مدیر برند (او) بلند شد و برای کارکنانی که لباس فرم قرمز به تن داشنتند صحبت مختصری کرد خیلی راحت و مفید حرف می‌زد از جملاتی که می‌گفت متوجه شدم بسیار کتاب می‌خواند چون آن‌ها را چند بار در کتاب‌های روانشناسی خوانده بودم بعد که نماز پایان یافت ما برای انجام کاری که با او داشتیم با دعوتش به دفتر او رفتیم وقتی او از ما دعوت کرد فکر کردم از یک اتاق کوچک حرف می زند اما وقتی به طبقه بالا رفتیم آنجا مانند اداره بزرگی بود بخش‌های مختلف داشت و کارمندان زیادی در آنجا کار می‌کردند اصلاً انتظار این عظمت در این برند را نداشتم وقتی به اتاق او رفتیم و روی صندلی منتظر ماندیم تا وقتی که حرف‌هایش با منشی خود تمام شد و پیش ما آمد به اطراف نگاه می‌کردم اتاقش کاملاً منظم بود قفسه‌هایی پر از کتاب در کنار آن اتاق بود که کتاب‌های به طور منظمی چیده شده بود از فرم کتاب‌ها مشخص بود که بسیار خوانده شده بوده است در روی میز هم یک کتاب به نام «مدیریت ۲۰۱۴» بود در کناری از اتاق نقشه ای از شهر مشهد نصب شده بود و در قسمتی دیگر تخته وایت بردی بود که روی آن لیستی از کارهای روزانه نوشته شده بود وقتی او حرف‌هایش با منشی خود تمام شد و به پیش من و پدرم آمد دو ظرف پلاستیکی در دار حاوی خرما با مغز پسته و پسته تنها رویم میز گذاشت و در آن‌ها را باز کرد و تعارف کرد بعد برای ما نسکافه ریخت. طرز لباس پوشیدن، ایستادن و حالات حرکت دست و راه رفتن او اعتماد به نفس زیادی را نشان می‌دادند وقتی رفتار او را با افراد دیگر در این صنف مقایسه می‌کردم که چگونه بودند چرایی تفاوت درآمد برایم مشخص شد دیگران معمولاً مغازه‌هایشان نامرتب بود و کارمندان با لباس‌ها نا مناسب سر کار می‌آمدند او شروع با صحبت به پدرم کرد حرف‌های او بسیار + بود حرف زدن او به انسان شور و اشتیاق می‌داد او می‌گفت که سعی مکند همیشه پویا باشد در هنگامی که حرف می‌زد در بین سخن‌هایش چند بار کتاب‌های مختلفی را باز کرد و برای ما نکاتی گفت او آن نکات را هیلایت کرده بود او درباره مدیریت سازمانی صحبت کرد، از تقسیم کار و کارگروهی گفت، از نحوه‌ی ارتباط با کارکنان، از این گفت که بیشتر برای پیشرفت لبنیات سنتی و ارزش‌ها کار می‌کند نه برای پول و مادیات او می‌گفت که هر فرد ساعات مشخصی را کار می‌کند (مثلاً ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر) پس چه بهتر است کارهای بزرگ‌تر و مهم تری را انجام دهد سژس او درباره اهداف آینده‌اش گفت و گفت که قصد دارد تا ۳ سال آینده از مشهد به اروپا لبنیات صادر کند و گفت که می‌خواهد فعالیت‌های خود را در دیگر شهرهای ایران و کشورهای خارجی شروع کند گفت که هر سال شعبه‌های قبلی خود را هم گسترش می‌دهد و همچنین نوآوری‌های زیادی را در کارش به وجود آورد.

او با اینکه در چند سال اخیر لبنیات سنتی مشهد در حال نابود شدن بود اینقدر در کارش پیشرفت کرده بود دیگران دائماً گله و شکایت از شرایط موجود می‌کردند.

وقتی از آنجا بیرون آمدیم احساس بسیار خوبی داشتم و تصمیمات جدیدی گرفته بودم تا به حال انسانی مثل او را از نزدیک ندیده بودم.

به نظر من دلایل موفقیت او این نکات بودند:

۱- نوآوری: او در کارش بسیار نوآور بود در هر یک از محصولاتش قاشق‌های کوچکی بری تست کردن طعم برای مشتری بود، در فروشگاهش نماز جماعت می‌خواندند و به غیر از این‌ها تمام این سیستم و تشکیلات خود نوعی نوآری بود.

۲- طی کردن روند تکاملی: او در میان حرف‌هایش گفت که در ابتدا با روزی ۱۰۰ کیلو شیر خام شروع به کار کرده است اما حالا با بیش از ده‌ها تن شیر کار می‌کند او با اینکه بسیار جوان بود تجربه‌های مفید زیادی نسبت به دیگران داشت در واقع او بسیار از خطاهایش درس گرفته بود و با مطالعه زیاد بر تجربه خود افزوده بود.

۳- وضع قوانین کاری و پایبند بودن به آن‌ها: این یکی از مهم‌ترین دلایل است که هرکس در کسب و کار خود برای کم شدن تصمیمات زیاد و کوچک قوانینی در راستای اهداف برند خود تصویب کند و به آن‌ها پایبند باشد او می‌گفت که برای اسختدام نیروی کاری قوانین مشخصی دارد و همچنین برای مسائلی چون رفتار با کارکنان، ساعت ورود و خروج، تبلیغات و …

۴- کارکردن برای ارزش‌ها نه تها برای پول و ثروت: درست است که پول و ثروت خوب است اما همیشه هدف مناسبی نیست. همیشه اینطور بوده است که افرادی که برای ارزش‌ها کار کرده‌اند از آن‌هایی که برای مادیات کار کرده‌اند بسیار موفق تر، ثروتمند تر و باتجربه تر هستند. هر فردی که با عشق کار کند نه برای درآمد مثل همان چیزی که او می‌گفت.

۵- پایبند بودن بر کیفیت محصولات و رضایت مشتری: شعار آن برند این بود «همیشه بهترینیم برای شما» این جمله و همچنین شهرت آن برند نشان می‌داد که این فرد به رضایت مشتری اهمیت می‌داد بهترین تبلیغ، تبلیغ دهان به دهان است یعنی مشتری از کیفیت محصول یرای دیگران بگوید و این امر بر افزایش مشتری می‌افزاید

۶- کار گروهی و سازمانی:‌ این نکته بسیار مهم است در صورتی که برند از نظم درستی پیروی کند و هرکس فقط در رشته تخصصی و استعداد خود در آن سازمان جای گیرد و اعضا با هم همکاری داشته باشند آن کسب و کار بسیار پیشرفت می‌کند چون در این صورت هرکس وظایف خود را می‌داند و به آن‌ها عمل می‌کند و فشار روی یک فرد خاص به وجود نمی‌آید

۷- پذیرش مشکلات و خطاها: او برای ما نکته مهمی درباره‌ی پذیرش مشکلات صحبت کرد او گفت که وقتی ما می‌فهمیم مشکلی پیش آمده است روند شش مرحله ای را طی می‌کنیم تا به پذیرش یعنی مرحله آخر برسیم او می‌گفت باید این روند سریع طی شود و در صورتی که ما در طی کردن این روند به مشکل بخوریم باعث می‌شود هزینه، وقت و انرژی زیادی را صرف کنیم.

۸- اهمیت دادن به اعضا و محترم شمردن آن‌ها: او می‌گفت که تا بحال چند نفر از کارمندان که از جوانی و نو جوانی پیش او کار می‌کرده‌اند را عروس و داماد کرده و به آن‌هایی که کار خود را درست انجام بدهند سعی می‌کند به آن‌ها کمک کند و در این کار سبب وفاداری بیشتر و کار بهتر و اتحاد بین کارکنان می‌شود.

۹- برنامه ریزی و داشتن هدف:‌ ضرورت داشتن هدف مشخص و بزرگ و برنامه ریزی برای رسیدن به آن‌ها بر همه روشن است آن فرد هم انسان برنامه محور و با هدفی بود هدف‌هایی بزرگ مشخص، ایستگاهی شده و … هدف‌های آن فرد تمام ویژگی هدف خوب را دارا بود و به نظر من مهم‌ترین نکته هم همین بود که او دقیقاً می‌دانست که چه باید بکند اما دیگران هدف مشخصی نداشتند و از اصل «هرچه باد و باد» استفاده می‌کردند و فقط هدفشان کسب درآمد نا چیز و تأمین خورد و خوراک خانواده خودشان بود

۱۰- مطالعه و الگوگیری درست: او بسیار کتاب می‌خواند کتب‌های مفید برای زندگی (مطالعه در بعضی از موضوعات خیلی مفید نیست مانند مطالعه درباره خرافات، جن‌ها، روح و … این نوع مطالعات جز ایجاد باورهای خرافاتی و به درد نخور باعث گمراهی انسان می‌شود چون بیشتر این اطلاعات حدس و گمان بوده و منابع درستی ندارد به جز برخی موارد از ائمه اطهار) آن‌ها را خلاصه نویسی می‌کرد همچنین او الگوهای درستی را انتخاب کرده بود و مداما رفتار خود را با آن‌ها مقایسه می‌کرد تا راه درست را انتخاب کند.

نکات مهم دیگری هم مانند اعتماد به نفس، توکل به خدا، فدا نکردن دین، اخلاق، خانواده و دیگر چیزهای مهم به پای پول و ثروت و … در رفتار او و برندش مشاهده می‌شد اما در یک نظر جای توضیح و سخن گفتن درباره‌ی آنان نیست.

وقتی این متن را می‌نوشتم تحول زیادی در من به وجود آمد و از این بابت از آقای عباس منش متشکرم.

محمد مهدی – ۱۴ ساله – مشهد

سید امیر اکبری راد

با سلام به دوستان واستاد عزیز

بسیار جالب است که بگویم چند وقتی است که این سؤال استاد در ذهن من نیز آمده بود و برای دریافت جواب شروع به تحقیق کردم شغل من در زمینه تولید قطعات فلزی می‌باشد و با نام درخواست پیمانکاری قطعات چند هفته ای است وارد کارخانه جات مختلف شده‌ام یکی از کارخانه‌ها که بسیار نظرم را جلب کرده بود را مورد برسی بیشتری قرار دادم بعد از برسی های زیاد به این اطلاعات رسیدم در همین بازار خراب سود خالص سال گذشته این شرکت ۴۶ میلیارد تومان با تعداد کل کار مندان ۵۰ نفر این شرکت تمام ماشین الاتی که محصولاتش را تولید می‌کند دست ساز می‌باشد دارای بالاترین میزان فروش در سطح کشور در محصول خود پنج سال متوالی است که نه تنها تعداد کارگرانش افزایش پیدا نکرده بلکه کاهش هم داشته است ولی با این وجود میزان تولیدات هر سال به بیش از دو برابر سال قبل افزایش داشته است بعد راجع به تأسیس شرکت تحقیق کردم شرکت دو شریک دارد نفر اول در ۲۰ سال قبل سفری به چین می‌کند ودر انجا نحوه تولید محصولش را می‌بیند وی هیچ گونه سرمایهای برای راه اندازی کارخانه نداشته خداوند یک سرمایه گزار را بر سر راه وی قرار می‌دهد و این شخص شروع به ساخت ماشین الات می‌کند و کارخانه راه اندازی می‌شود

من تحصیلات دانشگاهیم در رشته برق الکترونیک بوده و از بچگی با پدرم که تعمیر گاه ماشین دارد و به نظر من بهترین در شغل خودش می‌باشد همکاری می‌کردم ۱۲ سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان وارد صنعت شدم با کنار هم قرار دادن این سه کار توانایی‌های زیادی دارم

ابتدا احساس کردم چون این شخص بسیار فنی است توانسته است به این موفقیت‌ها برسد با رفت و آمد بیشتر در این کارخانه به این نتیجه رسیدم که حتی از لحاظ فنی نیز توانایی زیادی ندارد و کارهارا به دیگران محول می‌کند من در طول این دو هفته چندین مراوده مالی نیز با این شرکت انجام دادم و حدود شش میلیون تومان سود کردم

سپس با خود تصمیم گرفتم یک طرح توجیحی برای بعضی از محصولاتشان به انها بدهم چون نیاز به یک سری اطلاعات راجع به امار دقیق فروشان محصولات داشتم وقتی از انها تقاضا کردم متوجه شدم حتی خودشان هم نمی‌دانند چون تمام مراودات این شرکت نقدی است به روش بابا بزرگ‌ها کسب می‌کنند یعنی تمام پول‌ها وارد حساب می‌شود و خرج‌ها نیز از ان خارج وهرچه در آخر می‌ماند سود است

خلاصه سرتان را به درد نیاورم هرچه جلوتر می‌روم می‌بینم در هیچ موردی حداقل‌هایی که من تصور می‌کردم رانیز ندارند نه علم تولید نه علم فروش ونه… …

در ایجا بود که به یاد حرفهای استاد رسیدم دیدم که در ست می‌گفت ثروت درونی است متوجه شدم که زمانی این شخص به چین می‌رود بدون سرمایه یعنی ایمان کامل به موفقیت داشته دید گاه متفاوت نسبت به دیگران که همه از چین محصول وارد می‌کنند ولی این شخص روش تولید محصول را. همه میگویند بدون سرمایه نمی‌شود ولی به خاطر ایمانی که این شخص به خود وخدای خود داشته حرکت کرده وجهان پاسخ این ایمان وباور را به او داده وصاحب کارخانه شده است خیلی جالب است که بدانید که باز هم بر خلاف تصوری که من داشتم نه تنها این شخص دنبال سرمایه گذار نبوده چون می‌گوید انقدر فکرم مشغول بود که چکونه وچطور ماشین الات را بسازم سرمایه گزار به او پیشنهاد داده است و حتی می‌گوید من برای سرمایه گزار شرایط تعیین کردم برداشت ۵۰ درصد سود کار بدون گزاشتن یک ریال پول عدم دخالت در کارها و بسیاری دیگر

در آخر به دوستان توصیه می‌کنم هر کاری را می‌خواهید با ایمان به خدا و به قول این شخص خدا خودش درست میکنداقدام کنید و از هیچ چیز نترسید

باتشکر و سپاس فراوان از استاد عزیز

علیرضا حسن زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

به اسلام و تسلیت ایام سوگواری سیدالشهدا امام حسین علیه السلام

به عقیده بنده همه رفتار انسان از نوع تفکر وبعد بینش او به زندگی ایجاد میشه

۱-در محله ما ۳ تعویض روغنی و آپاراتی هست با فاصله‌ی حدود ۵۰۰, ۶۰۰ از هم، اولی روبروی دارو خانه، دومی روبروی فضای سبز وسومی دور میدون اصلی ومحل تردد اکثر خودروها، تعویض روغنی سوم از حیث موقعیت مکانی و بزرگی ملک مغازه و کامل بودن اجناس و امکانات ودستگاه های به روز از دو مغازه دیگر بسیار سر و بالاتر است وتعویض روغنی اول (دارو خانه) از لحاظ موقعیت مکانی در جایگاه دوم است ولی مغازه‌ی این شخص بی نظم و نسبتاً غیر تمیز است وامکانات هم ضعیف است واما مغازه دوم وموفق ترین مغازه از بین این سه رقیب: این مغازه از لحاظ موقعیت مکانی بسیار ضعیف است چرا که روبروی فضای سبز است و مردم برای تفریح به آنجا می‌آیند و با پارک خودروهاشون جا برای پارک مشتری‌های این مغازه نمی‌گذارند لذا فقط داخل مغازه (روی چال) و یک جای پارک هم جلوی مغازه است و از نظر امکانات و تجهیزات رتبه دوم را داراست، برای سهولت در توضیحات اسم تعویض روغنی دوم (موفق) را”تعوض روغنی پارک” می‌نامم و اولی را “تعویض روغنی دارو خانه”و سومی را”تعویض روغنی میدان”.

تعویض روغنی موفق کمتر از ۱۰ سال از در انجا مشغول است ولی دومغازه دیگر بیش از ۱۰ سال مشغول‌اند.

***در آمد تعویض روغنی موفق اصلاً قابل قیاس با دو مغازه دیگر نیست، بنده تحقیق کردم و از مشتریان مغازه دوم پرسیدم که چرا به مغازه‌های دیگر نمی‌روند؟

اینگونه پاسخ دادند: نفر اول اخلاق را مطرح کرد و آن شخص گفت که تعویض روغنی میدان بسیار مغرور و خشن است لذا بسیار خشک رفتار می‌کند و انگار طلب کار است و اون شخص گفت یکبار به آنجا رفتم و گفتم باد چرخ‌هایم را تنظیم کنید. او در جواب گفت “کار دارم خودت درجه را بر دار تنظیم کن “ومشتری گفت دیگر پایم را در آن مغازه نگذاشتم و به مغازه‌ی پارک رفتم وایشان جز اینکه باد لاستیک‌ها را تنظیم کردن گفتند ایندفعه مهمان ما باشید وپول هم نگرفتند. شخصی دیگر گفت تعویض روغنی دارو خانه کثیف است و صاحب مغازه دائم سیگار می‌کشد واینها مرا آزار می‌دهد واز کس دیگری پرسیدم او گفت قیمت‌های مغازه‌ی پارک از دو مغازه‌ی دیگر معقول تر وبهتر است.

و خودم هم هر سه مغازه را بررسی کردم واونچیز هایی که متوجه شدم:

………………………………………………………………مغازه‌ی میدان……………………………………………………………………….

مغازه‌ی میدون رو چند برادر اداره می‌کنند که در سالهای جوونیشون از لات‌های محل بودن لذا مردم دید خوبی نسبت بهشون ندارن گرچه زمین وملک پدری بهشون رسیده ونسبتا ثروتمند اند و مغازه ای بزرگ دارند که از پدر به ارث رسیده و در کنار خانه پدریشان است ولی انگار هنوز اخلاق لاتی گریشان را ترک نکرده‌اند گرچه ازقدیم بهتر شده‌اند ولی مشتری خدمات رسانی می‌خواهد و اختیار دارد که به مغازه‌های دیگر برود پس حتی کنار گذاشتن عادات ناپسند کفایت نمیکنه بلکه باید اخلاق مشتری مداری هم یاد بگیرند وگفتم دور میدون هستن و موقعیت مکانی عالی دارند و از قدیمی‌ها هم هستند وبا وجود امکانات و تجهیزات زیاد و همینطور تبلیغات بیشتر نسبت به دو مغازه اغلب اوقات بیکار هستند و اینکه از مشتری پول بیشتر نسبت به دو مغازه دیگر می‌گیرند.

………………………………………………………………مغازه‌ی داروخانه……………………………………………………………………….

این مغازه فضای نسبتاً بزرگی دارد و اکثر مشتریهاش کامیون‌ها ومینی بوس ها هستند و مغازه مملو از لاستیک‌های کار کرده است که برخی برای فروش وبرخی برای مشتری وبرخی اضافی و از دیوارها وجلوی مغازه روغنی وسیاه است و اخلاق مغازه دار هم نه بد نه عالی بلکه خوب از نظر امکاناتی از دو مغازه‌ی دیگر ضعیف تر است و برخی از امور مثل بالانس در جا که دستگاه مخصوص دارد رو نمی‌تواند انجام دهد و خوده این مسئله مشتری پرانی می‌کند.

………………………………………………………………مغازه‌ی پارک……………………………………………………………………….

مغازه نسبتاً متوسط است و امکانات و اجناس هم در حد توسط هستند، مغازه نسبتاً تمیز است و وقتی با صاحب مغازه که یک نفر هم بیشتر نیست صحبت می‌کردم ایشون بسیار گرم وصمیمی با من رفتار می‌کردن ودائم با خنده جواب می‌دادن خودشون می‌گفتند باید کاری که می‌کنی خدا راضی باشه یعنی کارت رو به نحو احسنت انجام بدی پول زیاد از حق ات هم نگیری و من پرسیدم شما سرتون شلوغه تنهایی چه جوری جوابگو همه هستید و ایشون گفتند خیلی وقت‌ها برادرم کمکم میکنه و چون اکثر مشتری‌ام قدیمی‌اند کارهایی همچون باد زدن و تنظیم باد و کارهای ساده دیگر را به آن‌ها یاد دادم وخودشون انجام می‌دهند، ببینید این شخص آدم خوش اخلاق ومنصف و خداشناس بود و حتی حرفه‌اش را هم به مشتری‌ها یادداده بود ودر ازای انجام کار با کیفیت هزینه کمتری می‌گرفت و یک جور رابطه دوستی ایجاد می‌کرد، بنده خودم وقتی با ایشون روبرو شدم خیلی از ایشون خوشم اومد وبا همین برخورد مرا مجذوب خود کردند و از مغازه‌های مجاور پرسیدم که درآمدشون چه طوره، گفتند که گاهی اوقات ماشین‌ها صف می‌کشند و خیابان راه بندان می‌شود با وجود اینکه مغازه میدان خالی است وفاصله ناچیزی با هم دارند. وگفتنی است داشتم کار کردنشون رو می‌دیدم بسیار فرز و سریع کار می‌کردند)

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

و اونطور که بنده بررسی کردم هیچ کدام تحصیلات دانشگاهی ندارند و شغلشان هم به طور شاگردی یاد گرفتند

…………………………..

گفتنی است که مغازه‌ی پارک به صورت اجاره است و حتی صاحب مغازه از ایشان راضی است که هشت سال متوالی هر سال قرار داد مغازه را تمدید می‌کند.

————————————————————-

در انتها عامل اصلی به نظر بنده در این تحقیق وپژوهش””اخلاق”” بود که اخلاق هم از افکار انسان سرچشمه می‌گیرد و به نظر بنده این چنین اخلاقی در یک شغلی که جسم را بسیار خسته می‌کند و مشتری هم که زیاد است ذهن خسته می‌شود از ذهنی بسیار قوی وپویا سرچشمه گرفته است.

*****************************************************************************************************************

واما در پایان از استاد عزیزم آقای عباسمنش و همکاران گرامیشان تشکر می‌کنم

که ما را به فکر وتلاش وا می‌دارند و اینکه به فکر پیشرفت انسان‌ها هستند.

به الله یکتا وصمد می‌سپارمتان

ملیحه پورنامداری

سلام خدمت استاد ارجمند. با اینکه مدتیه با این سایت آشنا شدم و از محصولات مختلفش استفاده کردم ولی این اولین باره که تصمیم گرفتم نظر بذارم و اون هم به خاطر موضوعی بود که مورد سؤال قرار گرفت. چیزی که خودم هم همیشه راجع به یکی از افراد موفق شهرمون بهش فکر می‌کردم و سعی می‌کردم ریشه‌هایش را شناسایی کنم، اینکه چرا واقعاً این فرد اینقدر در حرفه خودش موفق و متفاوته. فرد مورد نظر یه معلم ابتدایی بوده که تصمیم می گیره مدرسه غیر انتفاعی تأسیس کنه و این کار رودر سال اول با حدود هفتاد دانش آموز در یک خونه کوچک شروع می کنه و الان بعد از گذشت ده سال به بزرگ‌ترین، معتبرترین و پر تعداد ترین آمار دانش آموزی مدارس ابتدایی شهر با چهار شعبه و بیش از دوهزار و پانصد دانش آموز و حدود صدو پنجاه شصت نفر پرسنل از کارمند اداری و آموزگار کلاس ازافراد جوان و کسب موفقیت‌های چشمگیر تبدیل شده. خود من نزدیک شش سال در این مدرسه تدریس کردم تا امسال که با استفاده از محصولات سایت شما به ویژه روانشناسی ثروت پیشنهاد شراکت با ایشون را در یک کار دیگه در حوزه آموزش بهشون دادم و در کنار همکاری با مدرسه شون کار خودم رو هم با همکاری یکی دیگه از همکارانم که اونم از اعضای همین سایته شروع کردم.

برای من خیلی جالب بود که باشنیدن بسیاری از صحبت‌های شما در محصول ثروت و یا قانون آفرینش ذهنم سریع سراغ این فرد می‌رفت و مصداقش رو در ایشون می‌دیدم، هر چندبه قول شما این افراد هم همه باورهاشون کاملاً درست نیست اما به نظر من با توجه به صحبت‌های شماچند باوراصلی و بنیادین مربوط به موفقیت وثروت در ایشون کاملادرسته. این فرد از کسانیست که در محل کارشون بسیار محبوب هستند نزد کارمندانشون بدون اینکه کار خاصی انجام بدهند، فداکاری برای کسی بکنند و…

از ویژگیهای موفقیت آفرین ایشون میتونم به این موارد اشاره کنم: در حیطه کاری خودشون کاملاً مسلط هستن و من فکر می‌کنم در ایران در حوزه آموزش دبستان کم نظیر باشن و مهم آینه که خودشون هم این موضوع رو بیش از هر کسی بهش ایمان دارن، واقعاً بدون ترس قدم در راه انجام کارهایی می ذارن که شاید از نظر خیلی‌ها دیوانگی به حساب بیاد و بی منطق باشه اما اون با ایمان به موفقیت پای در این راه‌ها می ذاره، هر سال دنبال چالش جدیدی می گرده وتا میاد به سکون یا به اصطلاح به ثبات برسه دوباره دست به یه اقدام جدید مثل تأسیس یه شعبه می زنه، سیستم بسیار خوبی چیده و با نهایت دقت نیروهاش رو از بین تعداد زیادی متقاضی انتخاب می کنه و یکی از شروط اصلیش بالا بودن خلاقیت افرادشه، از خطر کردن و ریسک نه تنها نمی ترسه بلکه لذت می بره و از پیشنهادات جدید نیروهاش وکارمندانش با خوشحالی استقبال می کنه و حتی برای امتحان اونا حاضره هزینه‌هایی بکنه که از نظر خیلی‌ها معلوم نیست نتیجه مورد نظر رو حاصل کنه، همیشه امیدواره، اعتماد به نفس فوق العاده ای داره، در همه جمع‌ها خودش سخنران اصلی هست و کلی از ایده‌های جدید و کارهایی که می خواد در آینده انجام بده صحبت می کنه و به خوبی از خودش وکارش تبلیغ می کنه و توانایی هاشو بیان می کنه. همیشه می گه من آرمانم از این حدی که بقیه می بینن خیلی فراتره و در عین حال بسیار صبوره و معتقده که برای

کسب نتیجه خوب زمان و صبر لازمه، در چیدمان نیروها با دقت و وسواس عمل می کنه اما بعد از اون، با اعتماد کار روبهشون میسپاره و در اونا احساس ارزشمندی و قابل قبول بودن ایجاد می کنه و اونا هم به همین خاطر با نهایت تلاش براش کار می کنن جوری که انگارکسب و کار خودشونه. به سلامتی و تفریح خودش بسیار اهمیت می ده و با سپردن کار به دیگران به طبیعت می ره، و البته برنامه‌های شاد و انگیزه بخشی هم برای کارمندانش فراهم می کنه. نکته جالبی که باشنیدن صحبت‌های استاد منو به یاد این ویژگی این فرد انداخت این بود که همیشه می گه من از قبل لحظه موفقیتم رو بارها می‌بینم و بهش ایمان دارم مثلاً یه بار در حالیکه در تلاش برای گرفتن زمین برای احداث مدرسه بود می‌گفت من میز مدیریت و چیدمان کلاس‌ها و حتی درخت‌های حیاطش رو از الان می تونم تصور کنم.

با این همه به نظر من مهم‌ترین نکته ای که باعث استقبال شدید مردم از کار و مدرسه ایشون شده اعتماد به نفس بسیار بالاو قبول داشتن خیلی زیاد توانایی‌های خودشونه و اینکه باور داره مردم به تخصصش نیاز دارن و این تخصص اینقدر ارزشمنده که باید بهای دریافت اونو بپردازند تا کار باکیفیت بر روی بچه هاشون انجام بشه.

در پایان از شما استاد گرامی تشکر می‌کنم و امیدوارم همیشه پیروز و سربلند باشید. یکی از سپاسگزاری‌های هر روزه من قرار گرفتن در مداریه که با حضور در اون با شما و محصولات ارزشمندتون آشنا شدم و همیشه خدارو از این بابت و از بابت آشنا کردن من از این طریق با خودش و قوانین بی بدیل، ابدی و زیبایش شاکرم.

مجید اسماعیلی راد

سلام استاد عزیز

تو شهر من مثال‌های خیلی زیادی هست که برای تفاوت در کسب وکار می تونم بزنم

سال قبل یه موبایل فروشی تو خیابانی که من زندگی می‌کنم راه اندازی شد در صورتیکه قبل از اون ۱۰۰ ها موبایل فروشی دیگه را اندازی شده بود این مغازه تازه کار که خیلی هم کوچیک بود ظرف ۳ -۴ ماه به جایی رسید که توش صف وایمیستادن تا نوبتشون بشه. خیلی توجه منو جلب کرد که دقیقاً دوتا مغازه بالاترش هم همون موبایلو میفروشه روبه رویشم همون موبایلو میفروشه اما کسی پیش اونا نمی‌ره.؟…… خلاصه دل و زدم به دریا رفتم تو مغازه … دیدم که دوتا داداشن با دوتا خواهر و سه تا ۴ ت دوست حدود ۸ نفرن که پشت کانترن دو تا داداش موبایلا رو به مشتریا معرفی می‌کردن ۲ تا خواهرا موبایلا رو فاکتور می‌کردن و به داداشا می‌دادن اون ۳ نفر هم کار برنامه ریزی و رفع ایراد موبایلا رو در اسرع وقت انجام می‌دادن همشونم لبخند رو لباشونه. خودمو به عنوان مشتری معرفی کردمو تا نوبتم بشه ۱ ساعت معطل شدم ولی وقتی با فرهاد که داداش بزرگه بود وارد مذاکره شدم مثل یه دوست و با خونسردی انگار که من اولین و بهترین مشتریشم با من برخورد کرد و خیلی زود با من دوست شد و وقتی فهمید که کارم چیه احترام بشری به من گذاشت و حالا همه خانواده به من عرض ادب کردن و سعی کردن بهترین محصولات و به من معرفی کنن. من هم شروع کردم اذیت کردن که ببینم استانه تحملشون چقدر حدود ۲۰ موبایل برام آوردن باز کردن و بردن حالا مغازه حدود ۴۰ نفر تو صف بودن و به حالت ساندو یچی وایستاده بودن و دو نفر به من سرویس می‌دادن و من بازم می‌گفتم نه ……. ولی باز با خوشرویی فروشنده‌ها روبه رو می‌شدم و در نهایت خرید نکردم. گفتم فرهاد خان اینا هیچکدوم باب میلم نیست تو ام سرت شلوغه یه فرصت مناسب بازم میام ولی باز با خوشرویی (بعد از حدود ۴۰ دقیقه اذیت) مواجه شدم و یکی از برادرا تا جلو در اومد تا منو بدرقه کنه …. این کارو ۲ دفعه دیگه هم تکرار کردم ولی بالاخره بعد از ۳ تا ۴ ساعت مشاوره یه موبایلاازشون خریدم که شاید ۱۰۰ هزار تومان برای اونا استفاده داشت ولی در تمام مراحل با توجه به اینکه سرشون شلوغ بود با خشرویی با من بر خورد می‌کردن …. البته با همه مشتریاشون اینجوری بودن … بعد از یک سال الان اونا یک مغازه خریدن که ۴ برابر مغازه اجاره ایشونه و حالا در حدود ۱۴ تا ۱۵ نفر براشون کار میکنن.. هنوزم وقتی وارد مغازه میشم همشون سلام میدن و برای همه مشتریاشون احترام قائلن و فرق نمیکنه کی باشه با خونسردی و مهربانی جواب مشتریاشونو میدن و حالا داخل مغازه همیشه ۲۰ تا ۳۰ نفر وایستادن یا نشستن تا کارشون انجام بشه …

حالا واقعاً اینا حقشونه یا نه …..

خیلی دقیق شدم تو کارشون راز شون در واقع رازیه که همه میدونن ولی عمل نمیکنن اونا به تمام معنا در خدمت مشترین و آگه بخوا م لیست کنم مینونم بگم:

۱- اهل عمل هستن یعنی به آموزه‌هایی که دیدن یا شنیدن با تمام وجود عمل میکنن

۲- خیلی به روزن یعنی اطلاعاتشون به ثانیس مدام آپدیت میشن هم از نظر آخرین مدل گوشی و هم از نظر قیمت اونم از طریق اینترنت

۳-بسیار مهربان وخوش برخوردن و مشتری مداری حرف اول واخر شونه

۴-تنوع محصولاتشون بالاس و تک محصولی نیستن و مشتری حق انتخاب بهتری داره

۵-روایط عمومی بالای دارن و البته تو این مسیر که انتخاب کردن بسیار بهتر شدن و با ادارجات و شرکت‌ها قرار داد بستن واسه فروش اقساطی به کارمندانشون

۶-از تکنولوزی روز استفاده کردن و با تغییر نسل کوشیها سریعاً وارد گود شدن و مشتری‌ها رو به طرف خودشون

کشیدن

۷-خودشونو خیلی باور دارن و تو خدمتی که ارائه میدن بالاترین کیفیت رو در نظر گرفتن

۸- تیمشون خیلی همدلن و همش میخندن در واقع شادن

۹- یه چشمشون به ایندس و نیم نگاهی به محصولات جدید دارن

۱۰-بسیار بلند پروازن و همین یک خصیصه میتونه اونارو به پرواز در بیاره

۱۱-همه مشتری‌ها که از در بیرون میان ازشون راضین یعنی دغل تو کارشون نیست…

آگه بخوام ادمه بدم باز جا داره بنویسم ولی یه نکته دیگم بگم که برام خیلی جالب بود همدیگرو خیلی دوست دارن و به هم خیلی احترام میزارن تو برخوداشون میگن خواهر جون اون فاکتورو بده ….. داداشی اون موبایلو بیار و…. وبه طبع خودشونو هم خیلی دوست دارن

امید وارم برای دوستان جالب باشه من که بعضی وقتا جلو مغازشون وایمیستم وبراشون آرزوی خیرو برکت می‌کنم که اینقدر قوانینو درست اجرا میکنن امیدوارم همه ما بتونیم اینکارو بکنیم ….. با تشکر فراوان

حسن علیزاده

با سلام خدمت همه دوستان سایت عباس منش،

ما در محله خودمان که در حاشیه شهر است. تعداد زیادی سوپر مارکت داریم که فروش معمولی دارند. اما یک سوپر مارکت هست که در یک کوچه تقریباً پرت واقع شده است ولی هر بار که برای خرید به آنجا بروی با انبوهی از جمعیت که در آن فضای کوچک مشغول خرید و نیز ایستادن در صف برای پرداخت پول هستند، مواجه می‌شوی. مغازه چندان پیشرفته نیست ولی فروش آن از تمام سوپرمارکت‌های لوکس اطراف خیلی خیلی بیشتر است. من ماههاست که همیشه برای خرید به آنجا می‌روم تا شاید از دلیل آن سر دربیاورم. روی تمام جوانب کار این سوپر مارکت دقیق شده‌ام. در ابتدا دلایل ظاهری زیر را پیدا کردم:

۱- مغازه توسط چند برادر خوش اخلاق، متدین و سختکوش اداره می‌شود.

۲- مغازه در اصل یک بقالی قدیمی بوده که متعلق به پدر مرحومشان بوده که مردی بسیار متدین و سخت گیر در حلال و حرام بود.

۳- این برادران خالصانه به مشتری فکر می‌کنند. انگار جز خدمت به مردم کار دیگری ندارند. همچنین اگر جنسی را پس ببری پولش را بدون هیچ حرفی بر می‌گردانند.

۴- بسیار چشم و دل پاک هستند بطوریکه وقتی دختر یا همسرتان به آنجا می‌رود، کاملاً احساس آرامش و راحتی می‌کنید.

اما این مشخصات را در مغازه‌های دیگری نیز دیدم ولی آن‌ها فروش کمی داشتند. با خودم گفتم پس این‌ها نمی‌تواند دلیل فروش بالای این سوپر مارکت باشد. وقتی از خودشان سؤال کردم، خودشان هم دلیل آن را نمی‌دانستند.

اما مثال دیگر درست در نقطه مقابل آن‌ها قرار دارد. یه مغازه عمده فروشی است که من هیچ آثاری از درستکاری در وجودشان ندیدم. از هر کاری جهت سودجویی از مشتری دریغ نمی‌کنند ولی فروش آن‌ها نیز بسیار بالاست. افراد چندان خوبی نیستند. اینجا بود که با خودم گفتم پس دلیل فروش بالای این عمده فروشی چه می‌تواند باشد.

اینبار کم فروشی و فریبکاری را دلیل ثروتمندی تشخیص دادم. ولی با کسب و کارهای فریبکار دیگری نیز روبرو شدم. از جمله یک نمایشگاه دار ماشین که کلاً کارش با کلاه برداری پیش می‌رود. ولی در کارش موفق نیست و فروش خوبی ندارد. بنابراین به این نتیجه رسیدم که دروغ یا فریبکاری هم نمی‌تواند دلیل اصلی ثروتمندی باشد.

در نهایت با مطالعه روی افراد و کسب و کارهای مختلف به این نتیجه رسیدم که دلیل فقر یا ثروت تنها به نوع باورهای شخص ربط دارد. یعنی هرکس همانقدر دریافت می‌کند که انتظار دریافت آن را داشته باشد. و این فرقی ندارد که آدم خوب یا بدی باشد.

به نظر من مغز انسان‌ها مانند یک کامپیوتر است که برنامه ای به آن داده شده است که هر لحظه در حال اجراست. نتایج خروجی این کامپیوتر همان چیزهایی است که در زندگی شخص عینیت می‌یابد. جالب است که به محض تغییر برنامه، خروجی‌ها نیز تغییر می‌کنند. بنابراین هر چه در زندگی تجربه می‌کنیم، به برنامه ای ربط دارد که به ذهن خود داده‌ایم. البته این برنامه آنقدر پیچیده است که در طول میلیون‌ها سال در ذهن ما نقش بسته است که به گذشته تکاملی ما مربوط می‌شود. گذشته گیاهی، جانوری و انسانی. حتی افکار و باورهای اجداد ما نیز همین الان در ذهن ما وجو دارد و زندگی ما را مدیریت می‌کند. پس انسان فقیر، فقر و انسان ثروتمند، ثروت را در برنامه ذهن خود لحاظ کرده است. همینطور انسان بیمار، بیماری و انسان سالم، سلامت را در برنامه ذهن خود لحاظ کرده است. بنابراین انسان حاصل جمع باورهای خود تا این لحظه است. کاش تکنیک‌های عملی تری برای تغییر برنامه ذهن وجود داشت.

در پایان یک سؤال هم از آقای عباس منش دارم که امیدوارم فرصت کنند جواب دهند.

سؤال: اگر زندگی ما با تغییر باورهای ما تغییر می‌کند. آیا کسی که مثلاً پایش را در سانحه ای از دست داده است. اگر باور کند که پایش سر جایش است، یا ایمان بیاورد که پایش دوباره به او بر می‌گردد، این باور او عینیت می‌یابد؟ اگر پاسخ شما بله است، این فرد چگونه باید این قضیه را باور کند؟ آیا با تکرار عبارات تاکیدی ممکن است؟ اگر پاسخ شما خیر است، پس ایمان چه ارزشی دارد؟

با تشکر و سپاس فراوان

شاد و پیروز باشید.

حمید جعفری

پرورشگاهی بسیار قدیمی در کرمان هست که حدود یک قرن از سال ۱۲۱۸ شمسی سابقه دارد در این پرورشگاه بچه‌های یتیم وبی سرپرست نگهداری می‌شوند بانی این پرورشگاه از قدیم تا کنون خانواده صنعتی هستند. و الان هم ندیده‌ها و نوادگان صنعتی در حال اداره این پرورشگاه هستند. این پرورشگاه فقط تا سال سوم دبیرستان ازبچ ها نگه داری میکنه. سال ۵۶ سه تا رفیق بودند که توی این پرورشگاه نوبت به خروجشون رسیده بود و می‌بایست پرورشگاه رو رها کنند و به دنبال کسب در آمد بروند و مستقل شوند چون بچه‌ها رشته تربیت بدنی رو خونده بودند ابتدا رفتند تو رشته و اشتغال‌های مربوط به رشته تربیتت بدنی ولی بعد دیدند که کفاف زندگی رو نمی‌دهد با توجه به تجربه ای که در تابستان‌های دوران تحصیل داشتند کاردر چاخانه رو شروع کردند. بعد دیدند که این کار هم کفاف زندگیشون نمی‌ده مگر اینکه چاپخونه مال خودشون باشه رفتند با آقای همایون صنعتی متولی پرورشگاه که سرمایه دار بود صحبت کردند ایشون قول کمک و همکاری دادند ولی به شرطی که هر کدام ازاون سه نفر حداقل ۱۰۰۰ تومن سرمایه اولیه بیاورد اونها یک سال کار کردند و به هر سختی بود بالاخره سرمایه فراهم کردند و همایون صنعتی هم ۷۰۰۰ تومن به اونها کمک کردند ابتدا دستگاه ساده ای خریدند بعدها که سرمایه ای جمع کردن با پیشنهاد صنعتی و با فروختن کل چاپخونه به آلمان سفر کردند و دست گاه‌های بروز وارد کردند و در کرمان بزرگ‌ترین و بروزترین چاپخونه رو راه انداختند. کیفیت خوب چاپ، روزنامه‌های استان کرمان رو به سمت چاپخونه ی اونها هدایت می‌کرد و الان هرکدام از آن سه دوست (نبوی، حسنی، قتلویی) یک چاپخونه دارند و تقریباً تمام روزنامه و مجلات استان رو یکی از این سه چاپخونه انتشار میده. فکر نمی‌کنم کسی در جمع نظردهندگان عزیز باشه که از این سه نفر وضعیت مالی بدتری داشته باشه. کسانی که هیچ خانواده ای نداشتند که حتی یک دلگرمی بده. در این داستان برای طولانی شدنش نگفتم ولی این‌ها دست به هرکاری برای گذران زندگی زدند.

این مقدمه برای این بود تا راحت تر بتونم علل موفقیت اونها رو توضیح بدم

۱٫ مهم‌ترین علت موفقیت این سه نفر باور، ایمان و اعتماد به نفسی بود به آینه که می‌توانند به بهترین صورت استعدادها شونو شکوفا کنند. در واقع از یه استعداد بسیار ساده که کار کارگری توی تابستون چاپخونه بود ایمان داشتند که می‌توان به ثروت رسید این قدر این توانمندی رو گسترش دادند که الان تبدیل به یک برند شدند.

۲٫ صنعت چاپ و تکثیر صنعت بسیار نوپایی بود و این‌ها جز اولین‌ها بودند که علی رغم اینکه خیلی‌ها می‌گفتند شما به جایی نمی‌رسید و این کارسودی ندارد، این سه نفر باژرف نگری و نگاه به اینکه در آینده به شدت این صنعت مهم می‌شود به سود آوری این پیشه اطمینان و تلاش فراوان کردند.

۳٫ کیفیت کار برای این‌ها بسیار اهمیت داشت در حالی که تو اون زمان یه دستگاه معمولی داخلی می تونست سود آوری داشته باشد. این‌ها به دنبال بهترین برند توی دنیا بودند در واقع این واقعیت رو باور داشتند که مردم حاضرند برای بهترین‌ها هزینه کنند.

۴٫ چون این‌ها هدف (کسب ثروت) داشتند هرکار سختی رو انجام می‌دادند چون قبلاً هر کاری رو برای کسب ثروت انجام دادند هیچ فعالیتی رو عار نمی دونستند. بلکه کار به اونها شخصیت می‌داد و افتخار می‌کردند.

۵٫همکاری و شراکت صادقانه با یک دیگر هم حس خوبی یرای فعالیت می‌داد. هرکسی خسته می‌شد دیگری اونو دل داری می‌داد به اصطلاح شارژش می‌کرد و این انگیزه برای کار رو تو اونها زیاد می‌کرد. به حدی با هم هماهنگ شده بودند که مردم فکر می‌کردند که این‌ها با هم برادرند!

۶٫ اطمینان به موفق شدن قدرت هر ریسکی رو به اونها داده بود تا حدی که دو بار در طول کارشون کل دارو ندارشون رو برای تأمین مالی فروختند.

۷٫ کلام آخر که تکرار مکررات است: اونها با اعتماد به نفس، به استعداد و توانمند هاشون فرصت عرضه دادند و در این راه خسته نشدند.

رضا عطارروشن

سلام خدمت استاد عزیز و تیم فعال عباس منش

سپاسگزارم که در هر جای دنیا که هستید قبل شما برای بچه‌های ایران می طپد و دغدغه فکری شما تغییر باورها و شیوه زندگی هم وطن‌های خود است.

از منطقه‌های زیبایی که برای ضبط فایل انتخاب می‌کنید بسیار لذت می‌برم مخصوصاً این مطقه که خیلی‌ها رو دیدم به چه آرامشی پیاده روی می‌کردند و من چون هر روز پیاده روی می‌کنم خیلی برام لذت بخش بود

سپاسگزارم از شما

در محله ای که من حدود ۴ سال هستش زندگی می‌کنم یک تقاطع اصلی هست که چهار گوشه آن تعدادی فروشگاه قرار داشت. یکی از این فروشگاه‌ها سوپر مارکت کوچکی بود که یک اطاق از خانه خود را مغازه کرده بود و محصولاتی برای فروش داشت.

بعد از مدتی که در این منطقه ساکن شدم متوجه شدم تردد افراد به این مغازه بیشتر است و من بعضی وقت‌ها چون شلوغ بود به مغازه‌های مجاور و یا حتی بغلی می‌رفتم و می‌دیدم که بقیه فروش کم یا خیلی معمولی دارن.

به مرور در طی یک یا دوسال چند تا از اصناف دیگه هم تغییر شغل دادن و همه سوپرمارکت تأسیس کردند با مساحت‌های بیشتر از این مغازه ولی همچنان این فروشگاه پر رونق بود.

برام جالب بود که چرا افرادی که بیشتر هم پولدار بودن به این فروشگاه مراجعه می‌کردند.

یک روز دقت کردم به موقعیت فروشگاه دیدم اتفاقاً موقعیت بدتری داره چون مغازش دو تا پله می‌خورد و از سطع زمین بلندتر بود و صبح‌ها هم در مسیر تابش آفتاب بود چون در دزفول به علت گرمای شدید آفتاب باور مردم آینه که مغازه‌هایی که صبح سایه هستند رونق بیشتری دارند. یک نکته جالب که فروشنده این مغازه هم یه کم غیرعادی بود نحوه حرف زدنش خیلی تند بود و عادی نبود.

این تضادها باعث شد بیشتر زیر نظر داشته باشم این مغازه رو و در طی دو سال مغازه رو بزرگ‌تر کرد و یک اطاق دیگه از خونه اضافه کرد به مغازه و تره بار هم به کارش اضافه کرد و خیلی خوب رو به رشد بود و جالب اینکه مغازه کناریش که چند متر فاصله داشت و خیلی بزرگ‌تر بود اصلاً همچین فروشی نداشت.

خیلی‌ها وسوسه می‌شدند و در اون مسیر مغازه گذاشتند ولی همه بعد مدت کوتاهی جمع کردند.

یک روز که داشتم ازش خرید می‌کردم داشت برای یک نفر حرف می‌زد و می‌گفت که روزی حدود هفت میلیون فروش دارم و من اصلاً نمیتونستم باور کنم که چطور در یک روز این قدر فروش داره وقتی بقیه مغازه‌ها روی هم اینقدر نمی‌فروختند. این باعث شد که بیشتر شرایطش رو مقایسه کنم با بقیه و هر بار که بهش مراجعه می‌کردم از یک لحاظ که مدنظرم بود بررسی می‌کردم.

یک نکته که خیلی برام جالب بود و ازش سؤال کردم این بود که تنوع جنسش زیاد بود و اجناس خارجی هم داشت و جالب بود برام که قیمتهاش بالاتر از بقیه هم بود ولی همچنان فروش خوبی داشت.

ازش پرسیدم اینهمه شکلات خارجی میاری خریدار دار با این قیمت؟ گفت من جنس رو میارم که بفروشم.

جنس برای فروختنه و هرچی گیر بیارم میارم و توجهی به قیمتش ندارم.

خیلی جالب بود تنوع محصولاتش زیاد بود مثلاً از چند شرکت بستنی می‌گرفت و این تقریباً غیر معموله در فروشگاه‌ها چون فریزر رو بهشون میدن باید از همون شرکت تهیه کنند ولی این انواع مارک‌ها رو داره در هر جنسی حداقل ۴ برند رو میاره و این باعث شده که افراد بیشتری به مغازش بیان.

نکات جالبی که من از کار این فرد آموختم این بود که:

۱- بزرگ و کوچیکی مغازه دلیل فروش خوب نیست

۲- مغازه رو به آفتاب یا پشت به آفتاب دلیل نیست

۳- جنس قیمت گرون یا قیمت مناسب دلیل نیست

۴- خیلی زود مغازه رو باز کردن دلیل نیست

۵- مغازه همسطح پیاده رو باشه یا پله بخوره دلیل نیست

۶- نظم در مغازه داشتن مهم نیست چون خیلی مغازش قاطی پاتیه از بس که جنس ریخته توش جا نداره بچینه و خیلی از کالاها روی زمین گذاشتن

۷- سابقه طولانی داشتن مهم نیست چون از سال اول من می‌دیدم داره رشد میکنه و توسعه میده

البته یک نکته مهم رو فراموش کردم که بگم از وقتی در دوره آفرینش استاد در مورد این موضوع بحث کردند من نگرشم عوض شد و به این باور رسیدم و این شغل رو بررسی کردم.

آقای عباس منش امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی

و امیدوارم همه دوستانم در این گروه به موفقیت‌های مورد نظر دست پیدا کنند.

من حدود ۱۰ ماهه دارم با شما زندگی می‌کنم. باور کنید تمام لحظاتم یا در حال فایل گوش دادن هستم یا مطالعه کتاب‌های پیشنهادی شما یا تمریناتی که گفتید.

خیلی باورهای غلط و ریشه دار در وجود من هست و به لطف خدا بعضی‌ها رو شکست دادم ولی کار زیادی دارم و هر وقت مأیوس میشم فقط و فقط با شنیدن حرفهای انرژی بخش شما خودم رو ترمیم می‌کنم.

من تا آخرین روز زندگی‌ام در این مسیر خواهم بود و باید به موفقیت‌های خیره کننده دست پیدا کنم.

من خدا را سپاسگزارم که در سن ۳۴ سالگی به من ین فرصت را داد تا دوباره با شما متولد شوم و میدانم جبران ۳۵ سال راه و روش غلط به چند سال کار و تلاش نیاز دارد.

لطفاً همواره به من و امثال من توجه داشته باشید و ما را حمایت کنید تا بتوانیم روزی یکی از سویتهای کنار شما در آن هتل رؤیایی در دل جنگل را برای تفریح و لذت بردن اجاره کنیم.

میلاد عیلامی نژاد

سلام استاد گرامی و عزیزم، من درباره این موضوع تحقیق کردم درباره شغل داروخانه! در شهر ما یه داروخانه قدیمی هست که درامد بالایی داره و تراکنش مالیش اونطور که خودش و شاگرداش می‌گفتن ۲ میلیارد تومن در ماه هست وقتی دلایل موفق بودن در کارش رو ازش پرسیدم بهم لبخندی زد و گفت سادس فقط باید بخوای و دست بکار بشی جالب بود ایشون هم می‌گفتن که مهم نیست توو چ کاری باشی فقط باید شروع کنی و ذهنیتت رو نسبت به بازار خوب نگه داری می‌گفتن درسته که من جای مناسبی توی بازار هستم و مکان پر رفت و امدی هست و قدمی اینکار هستم ولی بنظرم این دلیل اصلی موفق بودنم نیست چون یه داروخانه عظیم دیگر هم در یه یکی از شهرهای اطرافمون زدن و درامدشون از قدمی‌های اون شهر خییییلی بیشتره و به سرعت درحال پیشرفته، وقتی از ارزوهاش و ایندش می‌گفت برق رو می‌شد توو چشماش دید حس فوق العاده ای بود آدم به وجد میومد ایشون بهم گفتن آگه میخوای پیشرفت کنی باید ذهنت رو از فقر نجات بدی باید بزرگ فکر کنی و به کم راضی نباشی می‌گفت تا میتونی از خدا بخواه، خدا انقدر بزرگه و انقدر مهربان و بخشندس که هر چی ازش بخوای و واسش تلاش کنی بهت میده، حرفای ایشون ارامش خاصی بهم داد، بهم گفت مطالعه کن منظورش درس نبود منظورش توو زمینه کاری که میخوام تووش فعالیت داشته باشم بود، گفت انقدر بخون که هیچکس مثل تو توو اون زمینه مهارت نداشته باشه هر چقدر با ایشون صحبت می‌کردم سیر نمی‌شدم قرار گذاشتم بازم یه روز برم پیششون و زمینه یه دوستی خوب فراهم شد،،،،،،،، بعد به سراغ یه داروخانه دیگه رفتم که حرف نفر قبل که باهاشون مصاحبه کردم بهم ثابت شد! با اینکه مدت زیادی نبود که داروخانشون رو تأسیس کردن ولی با کمال تعجب درامدشون ۴ میلیارد در ماه بود!!!! باورش برام سخت بود ولی حقیقت داشت خیلی کنجکاو شدم بدونم دلیل این پیشرفت چی بوده با هزار زحمت به ایشون دست پیدا کردم وقتی دلیلش رو پرسیدم و گفتم میخوام باهاتون یه مصاحبه داشته باشم خیلی راحت قبول کردن و منو به خونشون دعوت کردن خیلی خوشحال بودم، دلیل این پیشرفتشون خلاقیت، دادن داروی مجانی به فقرای نیازمند (بخشش)، توکل بر خدا و اینکه فقط و فقط روی خدا حساب کردن و با ایمان قلبی طلب کرد حرفایی که می‌زد منو مات و مبهوت کرده بود با درامدی که داشت و سرمایه گذاری‌های درستش هر روز درامدش روبیشتر می‌کرد، املاک زیادی داشت ازمغازه و خونه توو بهترین نقطه شهر تا راه اندازی کسب و کار و تولیدی‌های متعدد که اون ۴ میلیارد که گفتم فقط از داروخانشون بود، ایشون گفتن من همیشه سعی کردم حالم خوب باشه و از هیچ چیز نترسم، همونجوری که خدا توو قران گفته مؤمنین نه غمگین می‌شوند و ن می‌ترسند، بهم گفت همیشه سعی کن احساس خوبی داشته باشی و تفکر بزرگ و پولساز که راه سعادت و پیروزی توی دنیا و آخرت همینه احساس احساس احساس

شاد و ثروتمند باشید

رامین صفاجو

سلام استاد

اول از هر چیز ازتون ممنونم که باعث شدید استارت شروع مسیرم خورده بشه

من برای شرکت در مسابقه نظر ننوشتم و لطفاً من رو به چشم شرکت کننده مسابقه نبینید

دوستان در جریان باشن جهان در برابر تغییر شما پافشاری میکنه و شاید بعد شروع تغییر بدبخت تر یا فقیر تر بشید

اما یادتون باشه ….. امید وقتی ارزشمند است که همه چیز در بدترین شرایط است…پس…هیچ وقت نامید نشو…چون الله در هر جا با توست…… یادتون باشه ما انسانیم و از اراده خیلی قدرت مندی برخورداریم که جهان باید در برابر ما زانو بزنه

چند نمونه از کسایی که توی شهر ما موفق شدن رو براتون مثال می‌زنم

پوشاک

این اقا که از همون روز اول درامد بسیار بالایی داشت که فقط باید ببینید تا باور کنید و جالب آینه که قبلاً هم دقیقاً توی همین مکان پوشاک بود که متاسفانه برشکست کرد و با کلی بدهی جمع کرد

من جسارت کردم و رفتم با اقای خراشادی صحبت کردم ایشون که بنا بر گفته بقیه کسی رو اجازه نمیدن وقتشون رو بگیره با من خیلی خوش برخورد بودن (چرا؟ چون من به خدا و قدرتش خیلی ایمان دارم و به خودم گفتم وقتی من پیش اون اقا برم حتماً قبول میکنه و راه دیگه ای واسه قبول نکردن نداره)

یک ساعت و اندی باهاش حرف زدم در صورتی که نمی‌خواست به زبون بیاره که چیکار شده اینقد مشتری داره و جالب آینه ساعت ۱۲ شب مشتری‌ها رو بیرون می‌کرد

کدوم کاسبی رو می‌شناسید که مشتری رو بیرون کنه در صورتی که هزاران کاسب برای جذب یک مشتری حاضر به صد جور تبلیغاتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اقای خراشادی اولش برام از خدا حرف زد باورتون نمیشه خدا رو نمی‌پرستید بلکه هر ثانیه با خدا زندگی می‌کرد

فهمیدم ایمانی داره که به نظرم ذره ذره وجودش و فرا گرفته بود

بعدش بهم گفت دنیا رو یه جور بازی می‌بینم که من بازی در میارم و اون داره برام میرقصه می‌گفت دنیا من و معشوقه خودش میدونه می‌گفت من دارم برای دنیا ناز می‌کنم چون خودش و باور داشت…. باور داشت که ذره ای از خداست و قدرتمنده

بهم گفت من اصلاً روی خواسته هام پافشاری نمی‌کنم فقط اونا رو از خدا میخوام و چون باور دارم بهم میده دیگه بهش حتی فکر هم نمی‌کنم

چند تا نکته هم هست که من ازش فهمیدم

۱٫ خیلی شاد بود به نظر اسمشو شادی نمیشه گذاشت اونقد شاد و خوب و مثبت بود که انگار ارامش توی دستاش بود از شادی زیاد به ارامش رسیده بود

۲٫ برخلاف گفته بقیه خیلی مهربون بود و من از هم صحبتی باهاش لذت بردم

۳٫ توی حرفاش همش می‌گفت ازش ممنونم و حتی به منم می‌گفت ممنونم بعضی وقتا به خودم می‌گفتم هه هه سوتی داد چرا از من تشکر میکنه اما بعدش فهمیدم همون قانون قدرتمنده سپاس گذاریه

وقتی محیط کارشو بررسی کردم هم قیمتاش تقریباً مناسب بود هم کادرش جوابگویی داشتن هم مغازه بزرگی داشت هم جای پارک خوبی داشت هم تنوع محصولاتش زیاد بود

اما اینا دلیل نمیشه چون پوشاک قبلی هم دقیقاً همون جا بود چرا اون برشکست کرد ولی اقای خراشادی شهر و ترکوند؟؟؟؟؟ بهش فکر کنید

نمونه بعدی ساندویچی

این اقا توی شهر ما معروفه به (ممد لمشت)

یه روز رفتم پیشش یه کم باهاش خوش و بش کردم چند تا تیکه هم انداختم تا یذره خندید گفتم ممد اقا کاسبی چطوره؟

گفت: همیشه عین خودم توپه توپ

جالبه بدونید جلوی من حدود سی چهل نفر بودن تیکه انداختم::::: ممد اقا من تا شام باید صبر کنم؟؟؟

گفت: تا وقتی سس و نوشیدنی تو بری انتخاب کنی اماده ش می‌کنم غصه چی رو می‌خوری؟ گرسنه نمیمونی

گفتم: ممد اقا میشه بیام اونور (پشت میز کنار فر) گفت نخیر همونجا باش خندید گفت شوخی کردم بیا

وااااااای یک سرعت دستی داشت دقیقه گرفتم توی ۱۲ دقیقه ۳۵ تا ساندویچ تحویل داد ینی فک انداختم

یهو گفت بیا بگیر دیدی هنوز تو سسو نوشیدنی تو انتخاب نکردی ساندویچ اماده شد

یه جمله توی مغازه‌اش هست که نوشته ست غم روزی مخور غمخوار تو خداست

ممد اقا و قتی مغازه‌اش تعطیل میشه که مواد و نون و از این چیزا تموم بشه جالبه بدونید یه نونوایی هست هرچی پخت داره برای ممد اقا میاره و خانومش هم صب تا شب فکر کنم مواد پخت میکنه و اماده میکنه

بعله دوستان چیکار میکنن اینا که اینجوری درامد دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش فکر کنید مغز انسان وظیفه‌اش آینه به چراهای شما پاسخ بده

از استاد عباس منش ممنونم برای خودم معجزات زیاد اتفاق افتاده که درکش هنوز برای خودم سخته اما اتفاق افتادن

بابت تلاش و انرژی استاد سپاسگذارم

رضا تفرشی

با سلام

من چند نفری رو می‌شناسم که خیلی موفق هستن تو شغلشون.

اولیش از همکارهای خود منه. من کار نصب سانترال‌های پاناسونیک رو انجام میدم و تو کار خودم از بهترین‌ها هستم و خیلی وقته دارم تو این حوزه فعالیت می‌کنم. اما با اینکه مشتری‌های خیلی پولداری دارم اما نمی تونم ازشون پول خوبی بگیرم. اما ایشون خیلی با من فرقی نمی کنه اما همیشه ۱۰ تا ۱۰۰ برابر من درامد کسب میکنه الان که بررسی می‌کنم ایشون رو می‌بینم. نوع پوشش طرز بیان و اعتماد به نفس ایشون از من بالاتره و قدرت مسحور کردن مشتری‌ها رو دارن که فکر میکننن ایشون خیلی دانا هستن.

دومی یه شیرینی فروشیه تو امیریه تهران به اسم قنادی لادن این قنادی سالهای خیلی زیادیه بهترینه تو کار خودش و از بالا و پایین تهران همیشه صف میکن جلوی مغازش این مغازه علاوه بر اینکه بهترین مواد رو استفاده میکنه قیمتش خیلی مناسبه و فروشنده‌های مؤمن و با شخصیتی داره و همیشه شیرینی هاش خاصه البته یه چند سالیه تو تجریش هم شعبه زدن. اکثر مردم بصورت مناسبتی شیرینی تهیه میکنن اما این شیرینی فروشی بقدری شیرینیهاش عالیه که هر کسی از جلوی این مغازه رد میشه بدون فکر وارد این مغازه میشه و نیم کیلو شیرینی تهیه میکنه.

سومی یه پیرمردیه که تو نظام اباد سیرابی میفروشه با اینکه یه زیر پله خیلی کوچیک داره عصرها دو تا دبه ۲۰ لیتری سیرابی پخته رو میاره و تو پیاله میریزه و میفروشه با قیمت‌های باور نکردنی. چند سال پیش هر پیاله ۶ هزار تومن بود. الان باید هر پیاله ۱۰ تومن باشه. اینقدر کار ایشون گرفته که طباخی‌های اطراف عصرها کارشون کساده و بارها دیدم که مردم میپرسن رازتون چیه و همیشه ایشون هم جواب نمیدن.

بعدی یه رستوران تو میدون شاپوره بنام رفتاری این رستوران ته چین‌های بسیار معروفی داره که سر تا سر تهران با ماشین‌های بسار مدل بالا میان و تو صف می مونن تا شاید نوبت بهشون برسه و واسه این ته چین‌ها. البته اینشون هم شعبه تجریش دارن ولی شعبه اصلی یه چیز دیگست و همیشه باید صبر کنی تا جای نشستن گیرت بیاد. در حالی که طراف این رستروان، رستوران زیادی هست که همیشه خلوت هستن و نمی تونن با ایشون رقابت کنن.

سوای این افراد موفق در کسب ثروت می خوام یه نکته حاشیه ای بگم که شاید خودم خیلی تا بحال بهش فکر نکرده بودم. من تو غذا خیلی بد غذا هستم و هر غذایی رو نمی تونم بخورم. ینی قبلاً اینجوری بودم. اما بخاطر نوع شغلم یه شهرهای مختفی رفتم و انواع غذاها رو تو رستوران و خونه مختلفی خوردم و یه چیزی رو فهمیدم که غذا باید با احساس خوب و عشق پخته بشه تا خوشمزه بشه. این در حالیه که اکثر کسایی که آشپزی میکنن این کار رو بیهوده و وقت تلف کنی و بیگاری و…. می دونن بخاطر همین هم هست که اکثر دستپخت ها خوب نمیشه.

به نظر من این افرادی که تو شغلشون خیلی موفق هستن خیلی عاشقانه کار میکنن و انرژی مثبت ائنهاست که کیفیت کارشون رو میبره بالا و مشتری‌ها رو جذب میکنه.

راستی یه مورد دیگه رو هم یادم رفت. یه معجون فروشیه خیلی معروفه که همه میشناسنش به اسم علی بابا که از همه جای تهران میان برای خوردن معجون هاش ایشون با پارچ و لیوان و معجونشون حرکات آکروباتیک انجام میدن و مردم برای دیدن این حرکات حاضرا چند برابر تو صف وایسن و معجون معمولی رو چند برابر پول بدن. این لذتی که ازین معجون میبرن بخاطر مواد داخلش نیست. وقتی هزار نفر جلوی اون مغازه وایسادن و دارن تشویق میکنن و ذوقزده میشن و انرژیشون مثبته این معجون هم سرشار از فرکانس‌های مثبت میشه و با خوردنش کیف می‌کنیم.

به نظر من این افراد تونستن یه چرخه فرکانس مثبت درست کنن که مرتباً این فرکانس به مبدأ برمیگرده و و براشون ثروت و برکت می افرینه

اقای عباسمنش خداییش ایندفه جایزه رو بده به من خیلی وقت گذاشتم و فکر کردما

حمیدرضا خالقی

با سلام خدمت استاد عزیز و گرامی و آرزوی سلامتی و ثروت و توفیق روزافزون در راهی که پیش گرفته‌اید برای شما و خانواده محترم وکلیه همکاران شما در گروه تحقیقاتی عباس منش

من حدود ۶ ماه است که توسط یکی از فایل‌های انگیزشی شما که یکی از دوستان در گروهی به اشتراک گذاشته بود و من رو منقلب کرد به سایت شما مراجعه کردم و تمام فایل‌های رایگانی که بود رو دانلود کردم و دیدم.

واقعاً از طرفی خیلی خوشحالم که با این مجموعه آشنا شدم و از طرفی افسوس می‌خورم که چرا زودتر آشنا نشدم.

این فایل شما رو که دیدم ناخود آگاه یاد دو مورد از کاسب‌هایی افتادم که در کارشان حرف اول را می‌زنند و من به چشم خودم عملکرد آن‌ها را دیده‌ام.

یکی از آن‌ها آجیل فروشی حاج جلیل تواضع در چهار راه پارک وی و شعب دیگر.. ما سالهای سال است که از این مغازه خرید می‌کنیم و اگر دوستان از قدیم یادشان باشد این مغازه در یک طرف کوچه و درست در طرف دیگر کوچه یک مغازه دیگر به همان مساحت و یا شاید کمی بزرگ‌تر قرار داشت که به همین کار مشغول بود.

و باز اگر دوستان دیده باشند از قدیم مغازه حاج جلیل جای سوزن انداختن نبود از مشتری و در طرف دیگر دریغ از یک مشتری، یک سال شب عید که از صبح زود همه صف می‌کشند درب مغازه برای آجیل شب عید، تقریباً ۵ سال پیش با پدر خانمم برای خرید آجیل به اونجا رفتیم و وقتی ازدحام جمعیت را دیدیم، پدر خانمم گفت اگر بخواهیم اینجا صبر کنیم ظهر هم نوبتمان نمی‌شود بیا بریم ببینیم اون یکی مغازه آجیلش چطوره؟ با هم رفتیم و از پسته و بقیه آجیلش امتحان کردیم و دیدیم خیلی کیفیتش خوبه و حتی قیمتش شاید کمی پایین تر بود. پدر خانمم از صاحبش پرسید چرا این همه مشتری که اونور هست هیچکدام اینجا نمیان و اون همه ساعت توی صف مغازه تواضع منتظر می‌مانند؟ صاحب مغازه جوابی که داد این بود: با لحنی تلخ گفت اون زیر در مغازش مرده چال کرده!!! (الان می‌فهمم که اون آدم باورش این بود که تواضع با جادو و جمبل پولدار شده) من و پدر زنم اون لحظه خیلی خندیدیم و بعد از خرید وقتی بیرون رفتیم به کسانی که داخل صف بودند گفتیم این یکی مغازه‌ام آجیل خوب داره و قیمتش هم ارزان تره و جالب بود که حتی یک نفر از جاش تکان نخورد!!! من الان که با باور، فرکانس و مدار آشنا شدم می‌توانم درک کنم که اون فروشنده که دیگر اثری ازش نیست با باورهای ویرانگری که داشت فرکانس‌هایی رو ارسال می‌کرد به کائنات که اصلاً اون مشتری‌ها اون رو نمی‌دیدند و به سمتش جذب نمی‌شدند حتی خود ما با این که به خاطر شلوغی تواضع یکبار ازش خرید کردیم و راضی بودیم دفعات بعد به سراغش نرفتیم.

وقتی نگاه به این افراد موفق می‌کنم البته الان که با این مباحث آشنا شدم و نحوه عملکردشان در کسب و کار را می‌بینم متوجه می‌شوم که این حاصل یک ذهن ثروتمند و یک مدار ثروت افرینه که باعث میشه اون شخص به شکل دیگری عمل کنه.

شما وقتی وارد مغازه‌های حاج تواضع می‌شوید فروشنده‌ها بدون اینکه شما درخواست کرده باشید یک مشت از نوعی آجیل تازه بو داده در دست شما می‌ریزند و شاید شما اصلاً خرید هم نکنید ولی جاهای دیگه شما باید اجازه بگیرید برای تست!!

مورد دیگری که دیدم چلوکبابی نایب و اون هم شعبه ساعی، که اگر دوستان دیده باشند حتی روزهای غیر تعطیل هم زمان نهار خیلی شلوغه در صورتیکه هم در نزدیکیش چند تا رستوران هست و هم روبروش دو تا هتل که هر دوی انها هم بالطبع رستوران دارند، حتماً دوستان دیدند زمان‌هایی که صف طولانی می‌شود و باید دقایقی بیشتر معطل شد تا جا برای نشستن خالی شود در سینی‌هایی، ساندویچ‌های کباب برای منتظرین به صورت رایگان توسط گارسون‌های حرفه ای سرو می‌شود تا زمانی که منتظر هستند گشنه نمانند، کاری به همین سادگی! که فقط از یک ذهن ثروتمند که باور به فراوانی داره قابل اجرا است و جالبه که حتی داشتن نام و سابقه هم در این مورد اهمیت اون باور رو نداره، همه دوستان می‌دانند که فامیل نایب شعبات بسیاری در تهران دارند که همه از بستگان هم هستند و همه شعبات شلوغه و کارشان هم پر رونقه ولی با یک نام و یک سابقه چند سال پیش به نایب شعبه زغفرانیه که اگر دیده باشید بر خلاف بقیه نایب‌ها همیشه خلوته دعوت شدیم. آنقدر عملکرد گارسون‌ها با شلختگی همراه بود و کیفیت غذا پایین بود که هر کسی متوجه میشه که دلیل موفقیت و عدم موفقیت حتی به استفاده از شهرت و نام اجداد هم نیست.

الان که این مطالب رو نوشتم به تازگی این چیزها برام قابل تشخیص شده که میدانم حتی دو برادر هم که به ظاهر شرایط یکسانی دارند ممکنه در دو مدار فرکانسی مختلف زندگی کنند و شرایطی متفاوت رو تجربه کنند.

در پایان از استاد عزیز و گروه تحقیقاتی عباس منش به خاطر طرح سوالهایی که اعضا رو به نفکر و اندیشه در اعمال و اتفاقاتی که پیرامون همه ما قابل رویت است و پیرو آن فکر در احوال خودمان که چه فکری می‌کنیم و در نهایت با این طرز فکر چه آینده ای را برای خودمان رقم خواهیم زد؟ ممنون و سپاسگزارم

برای همه دوستانی که در این سایت عضو هستند آرزوی آگاهی و خودشناسی و یقیناً پس از آن سلامتی و ثروت روز افزون از درگاه خداوند متعال خواستارم

اکرم ستار

سلام به همه‌ی دوستان

خدا قوت!!!! ماشالله هزار ماشالله همه پر پیمونه و مفصل نوشتن

خدارو سپاسگذارم که در دنیای پر از ثروت نفس می‌کشیم انشالله که این ثروت نصیب تک تک ما بشه و همه شرکت کننده‌ها جایزه استاد رو ببرن

استاد جان!!! آگه من در دقایق نود مطلب نوشتم فقط به خاطر اینکه دنبال تحقیقات بودم با توجه به ایام سوگواری شرایط یه کمی سخت بود.

شغل من مسئولیت مالی یه شرکت تولیدی مهندسی ساختمانی در استان یزد هست. با توجه به شغلم و برخورد هر روزه با افراد پیمانکار و مهندس و …. ترجیح دادم از نزدیکان و اطرافیان خودم بنویسم و کسانی که مشکلات کارشون رو خودم هم لمس می‌کنم

با اجازه برای اینکه به عمق موفقیت شخص مورد نظر من پی ببرید اول مجبورم یه مقدار از موج‌های منفی و دیدهای منفی نود و نه درصد افراد شاغل در حرفه ساخت وساز حرف بزنم

در چند سال اخیر به گفته نودونه درصد از پیمانکاران و مهندسان و …. ساخت وسازهای ساختمانی اوضاع به شدت داغون بود روی قیمت مصالح نمی‌شد حساب کرد قیمت‌ها صعودی حرکت می‌کرد اما ارزش ساختمان‌ها رشد کند تری داشت

مشتری‌ها تمایلی به خرید نداشتن چون قیمت‌ها بالا بود و مرتب وعده بهتر شدن اوضاع \ افراد روبه آینده امیدوار می‌کرد و از خرید منصرف. هر روز در محل کار شاهد گله و شکایت پیمانکاران ومشتری ها بودم. با این وجود از بین پیمانکاران شخصی بود که به این حرفا گوش نمی‌داد و همیشه کارهای عجیب و غریب (البته از دید بقیه) انجام می‌داد.

اجازه بدین جریان رو از زبان این شخص موفق تعریف کنم:

“”. یاد گرفته بودم که با داشتن هدف و توکل به خدا هر کار نشدنی رو شدنی کنم. یه مقدار سرمایه داشتم اما سرمایه من به اندازه هدفم نبود. می‌خواستم برجی بسازم که در استانم تک باشه.

میدونستم که باید اقدام کنم. پس هر ایده ای که به ذهنم می‌رسید رو سریع عملی می‌کردم. مرتب تصور می‌کردم که برجم ساخته شده و تونستم بنایی نو و جدید در استانم بسازم

اولین ایده به ذهنم رسید. خریدن زمین مورد نیاز. زمینی که انتخاب کرده بودم در کنار شهر بود با توجه به مساحت زیادش قیمتش بالا بود. ایده رو عملی کردم. پیشنهاد خرید زمین رو به صاحب زمین دادم با توجه به این که اوضاع زمین به قول همه راکد بود فروشنده با پیشنهاد من موافقت کرد بهش پیشنهاد دادم زمین رو ازت می‌خرم به شرطی که چکی از من قبول کنی برای چندماه آینده. اگر پول زمین جور شد که چک پاس میشه در غیر اینصورت زمین مال تو و چک من رو پس بده

بعد از قولنامه کردن زمین سریع شروع به اماده کردن نقشه واحدها کردم ومحاسبات وپیش فروش واحدها. با تعجب و خوشحالی دیدم که ساختمان‌ها خیلی سریع پیش فروش شد و پول زمین جور شد و چک پاس شد حالا باید دست به کار ساخت می‌شدم. وقتی شروع کردم یک دفعه متوجه یه اتفاق بد شدم واااااای در محاسبه اشتباه کرده بودم. قیمت ساختمان‌ها خیلی کمتر از قیمت واقعی بود. چکار باید می‌کردم؟ این مشکل رو با توکل به خدا و اینکه می دونستم هیچ مشکلی بی دلیل وراه حل نیست نا دیده گرفتم وادامه دادم. روز به روز بر قیمت مصالح اضافه می‌شد و واقعاً ادامه دادن با اون شرایط مساوی با شکست بود.

همه خریدداران روجمع کردم و شرایط صعودی قیمت مصالح و اشتباه در محاسبه رو براشون توضیح دادم وقیمت پیشنهادی خودم رو بهشون اعلام کردم و گفتم یا فسخ قرارداد و یا اینکه با این قیمت ادامه میدیم. و چون در اون شرایط که قیمت ساختمان‌ها هم اضافه شده بود هنوز قیمت پیشنهادی من برای همه به صرفه بود همه اعضا قیمت جدید رو قبول کردن.

در ازاء خرید مصالح مثل بتن و آهن و … به فروشنده‌ها پیشنهاد خرید واحدهای همون برج رودادم و اکثراً قبول می‌کردن

اینطوری شد که با توجه به رکود بازار و قیمت‌های نا مطمئن موفق شدم تا به هدفم برسم “”

در شرایطی که کار و کاسبی‌ها کساد بود افرادی با این دید کارهای بزرگی کردن و می کنن

در شرایطی که اکثر افراد از مشکلات کارشون می نالن و دست از کار می کشن افرادی با جرات حرکت می کنن وموفق میشن

دلم نیامد کار بزرگی که این مهندس و پیمانکار موفق انجام داده رو به صورت تیتر وار بیان کنم. دوست داشتم تا حدودی که در این مجال می گنجه با بیان داستان از زبان خودش با بزرگی و سختی کارش اشنا بشین.

اکثر افراد قدم اول که خرید زمین هست رو با پول کم بر نمی دارن. و در قدم دوم وقتی متوجه میشن در محاسبه قیمت تمام شده اشتباه کردن سریع پا پس میکشن. و بعد با افزایش قیمت‌ها باز هم کم میارن.

به اعتقاد من همه افراد ثروتمند و موفق چند خصوصیت بارز دارن

۱- هدف دارن می دونن به کجا می خوان برسن و چرا

۲- می دونن با توکل به خدا و اعتماد به نفس حتماً به مقصد می رسن

۳- می دونن مشکلات نیامدن تا اونها رو سر جاشون بشونن بلکه اومدن تا اونها قوی بشن و لایق اون خواسته و هدف

۴- می دونن که در دل هر مشکلی راه حلی و پلی برای موفقیت هست

وموارد دیگه که من بلد نیستم

امیدوارم پر چونگی من رو بذارین به پای علاقه به مطلبی که نوشتم

” موفقیت وپیروزی از ان ماست “

Yarandish

سلام به استاد موحد

سؤال این مسابقه محرکی شد برای رسیدن به پاسخ سوالی که گاها برام پیش می اومد اما ساده از کنار اون می‌گذشتم و با دلایل ساختگی که {وقت کمه، کارهای واجب‌تر از این هم هست، خدا به یکسری منت داره، حالا چی فکر می‌کنی آگه دلیلشو بدونی میتونی مثه اونا بشی } به خودم اجازه بررسی و تحقیق نمی‌دادم، اما حداقل چیزی که از مدت آشنایی با این سایت عایدم شده رسیدن به اینکه واقعاً باید در برنامه ریزی روزانه، زمانی رو به خودم اختصاص بدم زمانی جهت رسیدن به این کی هستم و به کجا می خوام برسم وشکرخدا تونستم زمان بی استفاده بعد از نماز صبح تا قبل از شروع کارم رو جای خوابیدن به اینکار اختصاص بدم، تصمیم گرفتم با دقت به سؤال مطرح شده شما دنبال جواب برم، در سوالتون از ما خواسته بود که افرادی را در شهر و یا محله خود مون پیدا کنیم که درآمدشان بسیار بیشتر از دیگران در همان شغل است و و دلیل آن درآمد بیشتر را با جزئیات کامل بنویسیم،

من ساکن شهر کرمان هستم، در شهر من نیز مثه سایر شهرها در هر شغلی می‌توان پر آوازه اون رو پیداکرد،

مواردی که عمومی تر بودن رو عنوان می‌کنم، من در ابتدا یکسری افراد پرآوازه را انتخاب کردم، اما پیدا کردن این افراد و گرفتن وقت حتی چند دقیقه ای از اونها برام کار آسونی نبود چون حقیقت به دلیل ایام محرم و تعطیلی به سختی قابل دسترس بودن، برای اینکه بتونم در کمترین فرصت بهترین جواب رو ازشون بگیرم تصمیم به نوشتن برگه ای به صورت پرسشنامه کردم تا حضوراً خدمتشون برم و عاجزانه بخوام به سؤالات پاسخ بدن، نه به خاطر مسابقه، نه واقعاً، بلکه به خاطر پاسخ سوالی که قبلاً ساده از کنار اون می‌گذشتم.

اما سؤالات پرسشنامه چی باشه، با بررسی در اینترنت چند سؤال مصاحبه که از ثرومتمند ترین تاجر ایرانی پرسیده شده بود رو به عنوان سؤالات مطرح کردم، در ابتدا سؤالات پرسیده شده از این تاجر و جواب ایشان را می‌گذارم و در نهایت جواب افراد مورد تحقیق شهر خودم رو به این سؤالات می‌گذارم:

*********************************************

مصاحبه با بیژن تاجر موفق و ثروتمند ایرانی

“بیژن پاکزاد”‌ اکنون درآمد سالانه‌اش از فروش عطرها و ادکلن های “DNA” بیش از ٣٠٠ میلیون دلار درسال است و صاحب یکی از با شکوه ترین وگران قیمت‌ترین فروشگاه‌های نیویورک است که درب این فروشگاه، فقط به روی مشتریان خاص وبه سفارش آن‌ها باز می‌شود. بیژن دارای یک هواپیمای جت مخصوصی است. آن دسته از مشتریانی که نمی‌توانند به فروشگاه او بیایند، او شخصاً به نزد ایشان می‌رود و برای آن‌ها مدل لباس، تی

شرت، عطر و … طراحی می‌کند. او یک پول آفرین واقعی است و خیلی از پولدارها و توانگرهای دنیا به داشتن نام او روی عطر خود یا لباس‌های خویش افتخار می‌کنند.

**(بیژن چه اتفاقی افتاد که تو یکباره تبدیل به یک اسطوره درجهان مد و هنر شدی؟)**

راستش را بخواهید از همان کودکی احساس می‌کردم فرد مشهوری می‌شوم. پدرم می‌خواست من دکتر یا وکیل شوم. رشته تحصیلی‌ام مهندسی بود که هیچ علاقه ای بدان نداشتم، همه شوق من به جانب طراحی بود و با علاقه وصف ناپذیری بدان می‌پرداختم. از سوئیس به آمریکا رفتم و در آنجا در رشته بازاریابی به تحصیل پرداختم و همانجا این فکر در من قوت گرفت که مد اروپا را به آمریکا بکشانم.

**(چگونه موفق شدی اعتماد این همه آدم‌های متفاوت را بسوی خود جلب کنی؟)**

: با اهمیت دادن به تک تک مشتریانم. هدف من همیشه شناختن مشتری و توقعات اوبوده است. حتی امروز نیز با اینکه تعداد مشتریان بسیار زیاد شده است من تک تک آن‌ها را می‌شناسم. به عنوان مثال لباس یک ستاره سینما باید با یک قاضی دادگاه متفاوت باشد، وقتی لباس را برای فردی طراحی می‌کنم باید بدانم که او درآن لباس چه خواهد کرد. در مورد من جوکی ساخته‌اند با این مضمون” افراد مانند وودی آلن داخل فروشگاه می‌شوند ومانند کری گرانت خارج می‌شوند”

**(موفقیت فوق العاده کنونی خود را نتیجه چه می دانی؟)**

نتیجه مطالعه، تأمل و شکار فرصت‌های طلایی تخصص و علاقه‌ی من در علم شیمی است

**(آیا ثروت پدری درموفقیت شما تاثیری داشته است؟)**

الان که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم بیشتر از ثروت پدر، خلاقیت، نوآوری وخود اتکایی خودم را دراین جایگاه قرارداده است.

به هر حال ثروت پاکزادی‌ها را خیلی‌های دیگر هم داشتند اما پسر هیچکدام از آن‌ها بیژن نشد. اکنون من درموسساتم کارمندان ثروتمندرا استخدام نمی‌کنم، بلکه شباه روز در جست وجوی افراد خلاق و توانمند هستم. تجربه به من ثابت نموده است که این افراد در کمترین زمان قابل تصور، ثروت ومکنت را به دست خواهند آورد و می‌تواند شرایط رفتاری و ذهنی لازم، برای برخورد با پولدارترین‌های روی زمین را پیدا کنند.

**(در یک جمله بگو برای پول کارمی کنی یا عشق؟)**

: البته عشق به کار; من ازاینکه تولیداتی منحصر به فرد دارم لذت می‌برم من به کار کردن هفت روز هفته نیاز ندارم، اما این کار را انجام می‌دهم چون به کارم عشق می‌ورزم.

**(آیا اززندگی لذت می‌برید؟)**

: چرا نه؟ اگرلذت نبرم چه کنم ١؟ زندگی من مال خودم است و دوست دارم آن را هر طوری که می‌خواهم احساس کنم چرا نباید چنین کنم؟١

************************************************

من همین سؤالات رو در قالب پرسشنامه از افراد مورد نظر انجام دادم در ابتدا رفتم سراغ پرآوازه‌ترین بستنی فروشی در شهرم:

بستی فروشی “بابا بستنی”، یادمه از زمانی بچه بودم می‌شنیدم بهترین بستنی فروشی در کرمانه، در ابتدا (۱۰ سال) پیش یه مغازه کوچیک داشتند در یه خیابان تنگ که به دلیل موقعیت نامنااسب (مسیر منتهی به قبرستان) مشتری بسیار اندکی داشتند اما طولی نکشید که مشتریان زیادی پیدا کرد به طوری که نیروی انتظامی مغازه دار را مجبور کرده که پنجشنبه‌ها مغازه‌اش را تعطیل کند، که به فاصله کوتاهی این مغازه به خیابان عریض انتقال پیدا کرد و مشتریانش چند برابر شد، طوری که در تابستان باید در صف‌های بزرگ ایستاد، خب میرم سراغ سؤالات و پاسخ مؤسس اون:

۱٫ چی شد که مغازه شما اینقدر سرزبان ها افتاده و توانستید اعتماد این همه آدم متفاوت رو جلب کنید؟

من از بچگی در مغازه بستنی فروشی پدرم کار می‌کردم و علاقه زیادی به اینکار داشتم، یادم می یاد در آن زمان به دلیل وجود دو مغازه بستنی فروشی دیگر در نزدیکی مغازه مان مشتری‌های کمی داشتیم، کم کم که سن پدرم بالاتر می‌رفت به من اجازه بیشتری در کارهای بستنی فروشی می‌داد اما هیچوقت اجازه نداد که تغییری در مواد تشکیل دهنده بستنی ایجاد کنم و می‌گفت ممکن است همین چند مشتری را نیز از دست بدهد، بعد از فوت ایشان، من علاقه مند بودم با تغییراتی در بستنی، اون رو نسبت به سایر بستنی‌ها متفاوت کنم تا مشتری جذب کنم، با اولین تغییری که در بستنی ایجاد کردم نیمی از مشتری‌های قدیمی مغازه از دست رفت و این حرف سرزبا نها افتاد که پسر نتوانسته جای پدر را بگیرد، من مجدد تغییر ایجاد کردم و باز مشتری از دست دادم، کم کم داشتم تسلیم حرف گذشته پدرم می‌شدم که می‌گفت آگه تغییری در مواد ایجاد کنی همین مشتری‌ها رو از دست می‌دهی، اما یک روز به این فکر افتادم تا با بستن مغازه پدرم و نقل مکان به چند خیابان اون طرف تر کار بستنی فروشی رو ادامه بدم اینجوری دیگه افراد جدیدی به مغازه من می اومدن نه افراد بی اعتماد قبل، در ابتدا با بزرگ کردن بستنی‌های قیفی مشتری هام بیشتر شد بعد از اون با تغییری در مواد تشکیل دهنده بستنی تغییر رویای ام رخ داد و بسیار بستنی‌ام خوشمزه شد و مشتری‌هایم بسیار زیاد شدن، مزه خاص بستنی من و اندازه قیفی‌های بزرگ دو ایده بود که موجب جذب مشتری‌های زیادم شد.

۱٫ موفقیت بسیار خوب خودتون رو نسبت به سایر هم شغلی هاتون نتیجه چه می دانید؟

علاقه و اینکه بالاخره پیروز میشم، من حاضر شدم ریسک کنم تا تغییری در مزه بستنی ایجاد کنم، چنین تغییری رو سایر هم شغلی‌هایم فکر می‌کنم انجام نداده‌اند

۲٫ آیا ثروت پدری در موفقیت شما تاثیری داشته؟

مغازه پدری فقط بهم به ارث رسید که فکر نمی‌کنم بشه اسمشو گذاشت ثروت

۳٫ در یک جمله بگید برای پول کار می‌کنید یا عشق؟

فقط عشق و علاقه میتونه منو با این سنم تو بستنی فروشی ساعت‌ها سروپا نگه داره

۴٫ آیا از زندگی لذت می‌برید؟

۵٫ شکر خدا بله

**************

دومین موردی که سراغ اون رفتم یکی از دوستامه که در دوران دبیرستان و دانشگاه با هم همکلاس بودیم، پس از اینکه بعد دانشگاه از هم جدا شدیم، تقریباً از هم بی خبر بودیم، اما پس از دو سال، آره فقط دوسال بعد که دیدمش حسابی فرد متفاوتی شده بود، در زمینه it نسبت به من و سایر دوستانم هم دوره‌ایم چنان پیشرفتی کرده بود که همه تحسینش می‌کردند و به نوعی احترامشو داشتند، پیشرفت اون در حدی بود که رئیس شرکتی که من در اون کار می‌کنم چندبار از او خواسته بود که در زمینه شبکه با هزینه بهشون مشاوره بده و اون وقت نمی‌کرد و خواسته شو رد کرده بود، برای من خیلی جالب و علامت سؤال بود که اون که نمرات دانشگاهی ش از من کمتر بود چی شد الان اصلاً با من قابل قیاس نیست، همین سؤالات موجب شد تا بالاخره غرورو بشکنم و با ارسال ایمیلی سؤالات طراحی شده رو از ایشان بپرسم.

۱٫ چی شد در زمینه it اینقدر پیشرفت کردی به طوری که اکثر افراد سرشناس it تو شهرمون تورو می‌شناسند؟

من علاقه زیادی به کامپیوتر و مخصوصاً حوزه کاری خودم یعنی شبکه‌های کامپیوتری دارم، علاقه زیادم موجب تلاش شبانه روزیم در این زمینه شد، و کم کم زمینه آشنایی با اهل فن پیش اومد.

۲٫ موفقیت خوبتو نسبت به همکلاسی‌های قدیمیت نتیجه چی میدونی؟

موفقیت من از زمانی شروع شد که به جای اینکه وقت بگذارم و خودمو معطل قبولی در دانشگاه دولتی کنم، به دانشکده غیراتفاعی بسنده کردم اما با رفتن به کلاس‌های آموزشی کامپیوتر، و کار کردن در موسسه آموزشی و تدریس مطالبی که یاد گرفتم اونا رو در ذهن خودم تثبیت کردم و پایه من در شبکه و کامپیوتر به واسطه همین تدریس هام قوی شد، در همین حین با استادهایی در زمینه رشته‌ام آشنا می‌شدم که می تونستم به صورت رایگان سرکلاسهاشون برم و مطالب جدیدتر یاد بگیرم و از اونجایی که با علاقه سرکلاس هاشون می‌رفتم، آموزش هاشون رو با لپ تاپم کپچر می‌کردم و با تمرین در خانه به مدت کوتاهی پس از کلاس در موسسه ای دیگر اون مطالب رو تدریس می‌کردم، کم کم با تدریس بیشتر و آشنایی بیشتر با دوستان و اساتید دیگر هم علاقه من بیشتر می‌شد هم ادامه مسیر برام راحت تر می‌شد

۳٫ آیا ثروت پدری در موفقیت شما تاثیری داشته؟

نداشتن ثروت پدری بلی، من پول نداشتم کامپیوتر بخرم، اما با وام دانشجویی دانشگاه خریدم و چون می‌بایست قسط هاشو می‌پرداختم با انجام پروژه‌های ابتدایی شبکه، پس از دانشگاه اقساطشو پرداختم، در واقع همین اجبار به پرداخت قسط‌ها خود عامل محرکی شد تا من اهل ریسک باشم

۴٫ در یک جمله بگید برای پئل کار می‌کنید یا عشق؟

من از کارم لذت می‌برم پول خودش میاد!

۵٫ آیا از زندگی لذت می‌برید؟

من کارم طوریه که هروز در حال یادگرفتن مطالب جدید هستم، مسئول it سازمانم، به دلیل مدیریت مناسبم کلی وقت اضاف می یارم جهت یادگیری صرفش می‌کنم، این موجب شد که من تدریس رو حتی در خارج از کشور گسترش دادم و همین ماه پپیش در هند آموزش داشتم، برای من این یعنی لذت …

**********************

سومین مورد رفتم سراغ پرآوازه‌ترین شیرینی فروشی در شهرم، شیرینی فروشی حمید، که اخیراً با بازگشایی شعبه‌های دیگش در سطح استان فروش خودشو بیشتر هم کرده. با تماس با ایشان و ارسال سؤال‌ها از طریق تلگرام منتظر جواب ایشان بودم که متاسفانه گفتن فردا جواب میدن ………

همینطور که استاد عباسمنش فرمودند و در جواب افراد ثروتمند مشهود بود مهم‌ترین عامل موفقیتشون نسبت به سایرین علاقه شدید به کارشون بوده، همین علاقه شدید خود زمینه ساز نوآوری وخلاقیت با طعم ریسک میشه، علاقه اینقدر زیاده که سختی کار حس نمیشه، از دید دیگران این اشخاص به دلیل تلاش بسیار زیادشون در حوزه کاری مورد احترام قرار میگیرن این درحالیه که واقعاً اینقدر اشخاص سختی و رنج نکشیده‌اند چون علاقه بوده و گذشت زمان رو حس نکردن، به قول خودتون در فایلی که امروز به نام “عشق” در تلگرام گذاشتید، دنبال این نباشید که چه کاری پول سازه، دنبال این باشید که به چه چیزی بسیار علاقه مندید، به دنبال علاقه تون برید ثروت خودش میاد …

در پایان تشکر می‌کنم از استاد موحد موفق، جناب عباسمنش که با سوالاتشون مارو به چالش میکشن …. ممنون

سیدمحمدجواد بلندی

با سلام خدمت استاد عزیز و سایر دوستان

بنده چند ماهی است با سایت شما آشنا شده‌ام و بهره‌های زیادی برده‌ام ولی در طول مدت آشنایی وقت این را نداشتم برم و با افراد موفق صحبت کنم امروز که این کار را کردم فهمیدم وقت داشتم جرات و اعتماد بنفس و باور نداشتم که از این کار انرژی خواهم گرفت و از این ببعد ادامه خواهم داد.

می‌خواستم درباره دیده‌هایم در مورد یک شیرینی فروشی در شهرمان بنویسم ولی بالاخره جرات کردم و رفتم با مالک آن جا صحبت کردم.

ترس داشتم قبولم نکند با ترس وارد شدم چرخی داخل مغازه زدم و آمدم بیرون گفتم ولش کن میرم خودم یه چیزی می‌نویسم ولی دوباره برگشتم جرات کردم و گفتم می‌خواهم با مالک یا مدیر صحبت کنم شخصی که پشت صندوق بود گفت خودم هستم بفرمائید لحظه ای درنگ کردم باور نمی‌شد اون مالک باشه بعد گفتم آخه اینجا نمیشه گفت خوب بیا اینطرف کنار دستم خودم در خدمت باشم خیلی صمیمانه و خاکی و من گفتم باشه برم خانواده را برسانم برمی‌گردم ۱ ساعت بعد برگشتم اونجا نبود بازم دل تو دلم نبود که بهم بگه به شما ربطی نداره من چه جوری رشد کردم ۱۰ دقیقه ایستادم اومد و دستم را گرفت رفیتم داخل کارگاه و کلی برام نوشیدنی و کیک آوردم و خیلی خوش برخورد و مؤدب بود کمی احساس راحتی کردم و ازش رمز موفقیت شو پرسیدم:

گفت مثل شما من کاری نکردم و یکسری تعارفات … اما در اولین کلمه گفت یکشبه اتفاق نیافتاده و ۲۰ ساله توی اینکار هستم و هرجا هم گارگری کردم فکر می‌کردم برای خودم کار می‌کنم صادق بودم. ایده می‌دادم و موقع بیرون آمدن از انجا دعوا داشتم و ولم نمی‌کردن. شبانه روز زحمت می‌کشم در این سال‌ها یک هفته مسافرت نرفتم همیشه پا به پای پرسنلم کار می‌کنم خیلی وقت‌ها خودم نظافت می‌کنم. از دستم میگیرن ولی قبول نمی‌کنم و انجام میدم تا غرور مرا نگیرد. اعتقادی به اینکه ۱۰۰ تومان در میاری ۹۹ تومان خرج تبلیغ بکنی نداشت می‌گفت همان را می‌ریزیم توی کار و بهترین کیفیت را به مشتری ارائه می‌کنم توی کیک مشتری کارت هدیه و تبریک می‌گذاشت و می‌گفت بارها مادرانی زنگ زدن و گفتن شما با این کارت بچه من را خوشحال کردی بچه معلول من که کسی رو نداشت. عشق به مشتری داشت و می‌گفت برای مردم کار کن خدمت کن پول میاد پیدات میکنه.. ۸۰ تا پرسنل داشت ولی پابه پاشون کار می‌کرد نشان از این داره چه چقدر خدمت به مردم را دوست داره. اعتقادی به جای خوب و مغازه خوب و تبلیغات نداشت. می‌گفت همه این‌ها شرط است ولی شرط اصلی نیست باید تو دل مردم باشی البته نا گفته نماند که آدم به روز و آبدیتی بود انواع و اقسام ایزوها رو داشت برای خودش شیرینی و کیک خاصی داشت که برند و محصول خودش بود. جلسات هفتگی با پرسنل داشت تا بقول خودش تو مخی هاشون رو دربیاره و مسائل و مشکلاتشون را حل کنه. مثلاً می‌گفت که میگه کار نیست یکی از پرسنل را نشون داد که ناشنوا و حدود ۲ میلیون حقوق میگیره هرکی کار کنه مزدش رو میگیره و یک جلسه یک ساعته بسیار مفید بود که فکر کنم تا همین جا بسه و منم جایزه‌ام رو با این کار با اعتماد بنفسی که گرفتم پیش پیش گرفتم خدا اجرتون بده

اما خلاصه در یک کلام گفت یک شبه نیست. تلاش و پشتکار داشته باشی. استفاده از بینش و دانش و تفکر. و هیچ وقت دیر نیست هر کس کار کنه مزدش را میگیره و من کار خاصی نکردم و استمرار داشتم و کاری که مردم دوست دارند بهش ارائه دادم نه کاری که خودم دوست البته هر دوتا یکی هستند ولی بودنه هم امکان پذیر نیستند. من اله توفیقا

توجه

مشاهده‌ی دیدگاه‌ها، فقط برای دوستانی که عضو سایت هستند‌، امکان‌پذیر است.
برای ورود به سایت یا ساختن حساب کاربری جدید از اینجا وارد سایت شوید.